Showing posts with label اقوام ترک. Show all posts
Showing posts with label اقوام ترک. Show all posts

Friday, May 14, 2010

لِركي ها

فاطمي، موسي. “لركيها، آداب عروسي از خواستگاري تا پاگشا“. دوره 13، ش 148 (بهمن 53): 52-60، تصوير.
خلاصه: معرفي ايل “لركي“، مسكن اوليه لركيها، زبان، دين، نحوه معيشت، جمعيت، مسكن فعلي آنها ـ شرحي برآداب عروسي و مراسم آنها.
لِركيها
آداب عروسي لِركي ها، از خواستگاري تا پاگُشا
موسي فاطمي

اشاره :
· مسكن اوليه لِركي ها – محلي بنام لِرك بوده و سپس ييلاق و قشلاق ميكردند. ييلاق آنها سبزه كوه و قشلاقشان ابوالفارس بوده است.
· زبان لركي ها – فارسي و تركي قشقائي است.
· دين لركي ها – اسلام و مذهبشان شيعي اثني عشري ميباشد.
· شغل لركي ها – ابتدا دامداري بوده كه با گذشت زمان به كشاورزي و كشت و زرع نيز پرداخته اند. شهريور 1320 از سرزمينهاي خود پراكنده شدند به ادارات روي آوردند و هريك بكاري مشغول شدند و تعدادي هم مجدداً دامداري و كشاورزي را پيشه خود كرده اند.
· جمعيت لركي ها – لركيها در شهرها و دهات ايران پراكنده شده وتعدادي هم بخارج از كشور عزيمت كرده اند. اما درحال حاضر تراكم جمعيت آنها بيشتر پيرامون شهرهاي اهواز، آبادان، رامهرمز، مسجد سليمان، آغاجاري و هفتگل و حوالي شهرهاي نامبرده ميباشد.
· زندگي لركي ها – در بين لركي ها طبقات مختلفي از گروه تحصيلكرده ها مانند دكتر، مهندس، ليسانسيه و ديپلمه تا كارگر كشاورز و دامدار وجود دارد كه عده اي از آنها زندگي شهري دارند و جمعي ديگر در دهات مشغول بكار ميباشند كه از خانه هاي روستائي و كپر استفاده مي كنند و عده اي هم دامدار هستند كه در سياه چادر زندگي مي نمايند.
* * *

در بين ايلات ايران، ايلي بنام لركي* وجود داشته كه گذشت زمان آنرا به پراكندگي كشانده است. تاكنون در هيچ كتابي به تفصيل در خصوص لركيها ياد نشده است. فقط حدود 15 سال پيش آقاي جهانگير قائم مقامي در مجله يادگار مطلبي تحت عنوان عشاير خوزستان نوشته و يادآور شده: جاي تعجب است كه مؤلف فارسنامه ناصري كليه ايلات و عشاير فارس و كوه كيلويه را در كتاب خود به تفصيل ذكر نموده از لركي ها حتي نامي نبرده است. «لُرد كُرزن» در سال 1305 قمري به بختياري رفته و فارس را نيز در همان سال ديده است از زبان يكي از سران قشقائي مينويسد پنج هزار خانواري كه از فارس به بختياري ها پيوسته اند همين لركي ها هستند، اما بعضي ها ميگويند كه بختياري هستند و چند طايفه از آنها قهر كرده و به شيراز رفته و چند سالي در شيراز بوده و آنگاه برگشته اند.

مسكن اوليه لركي ها بنا به آنچه سينه به سينه نقل شده سرزمين واقع در قبله چهار محال بختياري در بين دو رودخانه به اسامي «ارمند» و «دوپهلوان» است. اين سرزمين در دامنه كوهي بنام «لرك» قرار گرفته است. معني لرك (با لام مكسور) همانطور كه اشاره شد درخشيدن است. كوه لرك داراي سنگ هائي است كه در برابر نور خورشيد نور منعكس مي كند، يعني ميدرخشد و بزبان لركي ها هر چيزي كه بدرخشد ميگويند لرك، لرك ايكُنه (يعني درخشش مي كند) و يا : ايلركه (ميدرخشد) . و مردمي كه در اين سرزمين زندگي مي كردند بهمين نام (لركي ها) ناميده ميشدند كه به مرور زمان به خاطر تلفظ عاميانه «لركيا» گفته شده است.

لركي ها به دو زبان سخن ميگويند: تركي و فارسي شكسته. در زبان فارسي شكسته آنها لغاتي نظير صرافت (دقت) انگشت (زغال افروخته) دشخوار (دشوار) مرفا (فال بد) تردد (رفت و آمد) مشتلق چي (كسيكه روال مال دزديده شده را نشان مي دهد). هريسه (حليم) سرسام (ناراحتي از شلوغي) ، مَرغ (چمن) كام (مراد) انگار (مثل اينكه) … و غيره در زبان محلي آنان زياد ديده مي شود.

اشعار شادي بخش ترانه ها و سوگواري آنها و صحبت محرمانه و خصوصيانش بزبان تركي است اين ايل مدتي ييلاق قشلاق ميكردند. ييلاقشان سبزكوه (دنباله كوههاي بختياري) و قشلاقشان سرزميني بنام ابوالفارس نزديك بهبهان در خوزستان بوده كه اخيراً شركت نفت در ابوالفارس چاه نفت زده و آنرا پاريس لقب داده اند.

لركي بشهادت طوايف همجوار، ايلي غيور و قدرتمند بوده اند. اطاعت از فرمانهاي رئيس مملكت و رئيس ايل را ميتوان از خصوصيات ويژه آنها نام برد . زمانيكه اعليحضرت رضاشاه كبير امر به «تخت قاپو» واسكان دادن ايلات فرمودند. لركي ها در سرزمين موروثي خود ابوالفارس تمركز يافته و شروع به ساختن ابنيه و عمارت نمودند. كشت و زرع را نيز بر شغل دامپروري خود افزودند. در اين هنگام از طرف دولت امر به جمع آوري اسلحه شد. لركي ها هم در هر خانه فقيرشان حداقل يك قبضه اسلحه نظير تفنگ و يا (پيشتو) بود همه را تحويل دادند.

طولي نكشيد كه هرج ومرج شهريور 1320 پيش آمد. ايل هاي بهمني و علاديني هنوز مسلح بودند و اسلحه خود را به دولت تحويل نداده بودند، به مال و منال لركي ها چشم دوخته بودند، از هرج ومرج استفاد نموده، يكشب اين دو ايل متفقاً به سرزمين لركي ها حمله ور شدند و تمام سرزمين آنان را اشغال كردند و آنان را از سرزمين خودشان بيرون كردند و از آنموقع لركي ها در شهر و دهات ايران پراكنده شده و برخي از آنها كم كم در ادارات دولتي و بخش خصوصي و شركت نفت مشغول شده و برخي ديگر به كشاورزي و دامپروري پرداختند. جمعيت آنانرا در سال 1320 بين پنج تا هفت هزار خانوار تخمين زده اند. تراكم جمعيت آن در شهرهاي اهواز، آبادان، رامهرمز، مسجد سليمان، آغاجاري و هفتگل و حوالي شهرهاي نامبرده ميباشد و از آنموقع تاكنون براي بدست آوردن سرزمينهاي از دست رفته خود، مبارزه قلمي را شروع كرده اند. لركي ها داراي تشكيلات ايلي و آداب و رسوم ، فرهنگ و فرم لباس مخصوص خود بوده و مردماني مهمان نواز با ايمان و متواضع ميباشند. در شجاعت و سواركاري و تيراندازي زبانزد همسايگان خود بشمار ميروند. خوانين بختياري بدوستي آنان علاقه خاصي نشان داده و با ايشان مواصلت و خويشي نموده اند. در بين لركي ها حكيمان قابل ولايقي وجود داشته كه حتي مرض استسقاء را كه امروزه تقريباً غير قابل علاج تشخيص داده شده است معالجه كرده اند و يرقان را نيز براحتي مداوا كرده اند در اين مقاله شما را با شيوه عروسي آنان آشنا مي كنيم:

عكس: طرح لباس زنانه
عروسي در ايل لركي ها:
در بين لركي ها شرط ازدواج و عروسي پسر با دختر رضايت والدين آنهاست. رسم بر اين است كه پسر باحترام والدين خود هيچوقت روي حرف آنها حرفي نميزند و دخترها در امر ازدواج حق هيچگونه اظهار نظري ندارند. اظهار نظر دختر حمل بر پرروئي او و اهانت به والدين است. از ديگر روشهاي ازدواج «همبهري» (Hambahr) است. وقتي پدر دختري، پسر ندارد. به پسر خواستگار پيشنهاد ميكند «همبهر» شود يعني داماد سرخانه شود اما اصولاً كمتر پسري حاضر ميشود كه اين پيشنهاد را قبول كند چون قبول اين پيشنهاد را كسر شأن خود ميداند.

بطور كلي مسأله ازدواج در بين لركي ها مسأله خيلي مهمي است و زن ارزش زيادي دارد و گاهي دو طايفه با زن دادن و زن گرفتن چنان متحد ميشوند كه مثل اعضاء يك خانواده بحساب ميآيند و حتي وقتي بين دو طايفه «خون وكالات»1 ميشود براي خاتمه دادن به كشت وكشتار طايفه مقتول با دختري از خويشاوندان قاتل ازدواج مي كند و همچنين پسري از طايفه قاتل با دختري از طايفه مقتول ازدواج مي كند و بدين ترتيب بينشان صلح و صفا مي شود.

از ديگر موارد ازدواج پسر و دختر اينستكه دو خانوار مثلاً دو برادر كه يكي پسر كوچكي دارد ديگري نوزاد دختر، معمولاً مادر پسر ميگويد: اين دختر مال پسر منست. يا ممكنست مادر دختر بگويد: اين دختر اگر مرد مال زمين است و اگر ماند مال شماست. كه اين موضوع را اصطلاحاً «ناف برون» ميگويند. البته اينگونه خواسته هاي پدر و مادرها ممكنست عملي نشود و خانواده ها تغيير عقيده بدهند. اما شرح كلي: وقتي پدر پسر دختري را براي پسرش درنظر ميگيرد براي شناسائي بيشتر او شروع بفعاليت مينمايد. ابتدا چند زن از زنان خبره محل كه دربين آنها از منسوبين خانواده پسر نيز هست بعنوان مهماني يا سركشي و ديد وبازديد به منزل پدر دختر ميروند و دختر را از نظر قيافه و اندام، زيبائي و قشنگي2 (برانداز مي كنند) و ضمن صحبت با او كمك در كارهايش فهم و عقل و كمال او را مي سنجند و در همه حال طرز حركات و رفتار، آداب و معاشرت، پخت وپز شيردوشيدن و خياطي او را زير نظر ميگيرند و من غيرمستقيم اطلاعاتي از كارهاي هنري او نظير تمدار بافي3 ضمن صحبتهاي دسته جمعي كسب مي كنند در اين گفتگوها مواردي پيش ميآورند تا ازهنر بافندگي دختر بيشتر صحبت شود و در مورد زن ضرب المثلي دارند كه ميگويند زن وايد حُونه نه با، مرد ري ايسبيد بكنه (زن بايد كدبانو باشد و مرد را روسفيد بكند).

از ديگر مسائل مهم كه مورد توجه قرار مي گيرد اصالت ونجابت دختر و خانواده او ميباشد و به سرشناسي خانواده و خويشاوندان خانواده دختر نيز اهميت ميدهند و ازدواج را يك همبستگي كلي ميدانند و گاهي پسري از يك طايفه با دختري از طايفه ديگر ازدواج ميكنند افراد اين دو طايفه مثل اعضاء يك خانوار به خوب و بد و «تنگ و خوش»4 همديگر ميرسند.

پس از اين ديد و بازديد و بجا آوردن مراسم خداحافظي از خانه والدين دختر ميروند ، طي راه در مورد دختر بحث و گفتگو ميكنند و در منزل پدر پسر به بحث و مشاوره مي پردازند و دفعات ديگر بعنوان بازديد با سوغاتي بمنزل والدين دختر مي روند و گاه ممكنست چند روز آنجا بمانند. وقتي دختر را پسند كردند مراسم كدخدائي (خواستگاري) پيش ميآيد: روز معيني پدر داماد باتفاق عده اي از ريش سفيدان محل با لباس هاي رسمي كه عبارت از شال و قبا و تفنگ است سوار براسب با هدايائي نظير چندين كله قند، چند پاكت چاي و مقداري توتون و تنباكو و چند رأس گوسفند، به خانه عروس مي روند. بنزديكي آبادي كه رسيدند، رسم است كه مهماندار با عده اي از اهالي آبادي به استقبال مهمانان مي روند، مهمانان از اسب پياده مي شوند و با يكديگر روبوسي و احوال پرسي ميكنند. البته احوال پرسي آنان خيلي دنباله دار و تكراري است و فاصله پياده شدن از اسب تا چادر را درحال احوال پرسي و جويا شدن از حال ديگران طي مي كنند. دم چادر، پسران وخويشاوندان عروس يا نوكران اسبهاي ميهمانان را ميگيرند و ترتيب علوفه آنان را ميدهند و مهمانان در چادري كه قبلاً تهيه شده استراحت مي كنند. و سرگرم صحبت هاي شيرين و داستان ها و مثل هاي اجتماعي و هنرنمائي هاي خود ميشوند وخاطرات و تجربيات خود را بازگو مي كنند و از آب و هوا سخن بميان مي آورند و چاي مي نوشند ، قليان ميكشند، خواننده اي آواز ميخواند و نوازنده اي كه در «ني زدن» مهارت دارد او را همراهي ميكند مهماندار در مجلس با مهمان خود مي نشيند ولي ديگر بستگان و همسايگان او در تهيه ناهار و شام با خانواده عروس همكاري مي كنند. براي اين كار به تناسب جمعيت و مهمانان يك تا چند گوسفند سر مي برند، زنان و دختران آبادي كمك ميكنند تا ناهار آماده شود. در مجمعه هاي بزرگ كه باصطلاح آنها را «مجمعه لاركش» (سيني بزرگ) مي گويند پلو ميكشند و گوشت كه بشكل تقريباً خورش تهيه شده روي پلو ميريزند و اين پلو خورش را اصطلاحاً «آش وگوشت» ميگويند.

عكس: هنگام شير دوشيدن
لازم به يادآوري است كه قبل از غذا خوردن جواني مأمور ميشود آفتاله و لگن بياورد تا ميهمانان دست خود را بشويند. اين شستن دست يكنوع تشريفات و احترام به ميهمانان است و آن باينطريق است كه جوان كم سن و سالي درحاليكه در دست راستش آفتابه و در دست چپش لگن ميباشد، جلو اشخاصيكه در مجلس محترم و سرشناس تر از ديگران هستند ميرود و او بديگري تعارف مي كند تا خلاصه يكي از آنها بدين شكل دستش را ميشويد، كه نخست دست راست را روي لگن ميگيرد جوانك با آفتابه بطور ملايم آب روي دست او ميريزد بطوريكه آب شستشو وارد لگن زير دست ميشود وقتي آب روي دستش ميريزد باندازه اي است كه انگشتان او تر شود كسيكه دستش شسته ميشود خطاب به جوانك ميگويد: شسيه گنا بوي بردي سقاب (Shoseye Gonaboy Birday-soghab) (شسته گناه باشي برده ثواب)

بعد از اينكه يكنفر دست شست جوانك بترتيب از سمت راست، دست افراد را بهمين نحو ميشويد تا نفر آخر، و براي خشك كردن دست، هركس از دستمال جيبي خود استفاده مي كند. البته همانطور كه گفته شد اين صرفاً تشريفات است و احترام نسبت به ميهمانان است. چون اغلب ميهمانان خود از چادر بيرون ميروند و دست و صورتشان را بطور كامل ميشويند بعد از شستن دست در وسط مجلس سفره پهن ميكنند.

چيدن سفره
سفره در نزد لركي ها احترام خاصي دارد و پا گذاشتن روي سفره را گناه بزرگي ميشمارند بهمين لحاظ براي چيدن سفره پا روي آن نميگذارند درصورتيكه مشاهده شده در بعضي مناطق طوايف ديگر براي چيدن سفره روي سفره راه مي روند. سفره غذاي لركي ها شامل مجمعه هاي پر از پلو و گوشت است كه در كنار آن نان فطير مي گذارند. روي سفره آب و دوغ ماست ميآورند . روي دوغ پونه خشك نرم كرده ميريزند.

براي شروع بخوردن غذا رسم بر اين است كه بهم تعارف ميكنند تا بزرگتر از همه (ريش سفيد) شروع بخوردن غذا ميكنند آنگاه ديگران هم با گفتن بسم الله الرحمن الرحيم بخورند غذا ميپردازند، سر غذا كمتر حرف ميزنند سعي ميكنند لقمه بزرگ نگيرند و دهان آنها صدا نكند و بخوردن ديگران نگاه نكنند، اگر زودتر سير شدند از غذا خوردن دست نكشند و آنرا مزه مزه ميكنند تا ديگران هم سير شوند وقتي كه دست از غذا كشيدند ميگويند: الهي شكر، ما كم كرديم تو زياد كن. بعد از صرف نهار باز بصحبت و صرف چاي و كشيدن قليان مشغول ميشوند ساعتي ميگذرد تا اينكه كسيكه حرفش بيشتر در مجلس خريدار دارد سر صحبت را باز ميكند و منظور بدين ترتيب بيان ميكند: ما براي كار خيري آمده ايم، دختر يايد شوهر كند و پسر هم بايد زن بگيرد قوم وخويش هستيم، ميخواهيم قوم و خويش تر بشويم. پسر ما را مثل پسر خودتان فرض كنيد چهارتا پسر داري اينهم يكي، اين پسر هم كه وصله خودت است خوب او را مي شناسي واقعاً پسر خوبيه و ما خواهش مي كنيم او را بنوكري خودت قبول كني و خلاصه بدين طريق با يكديگر صحبت مي كنند. پدر اگر تمايلي داشته باشد يا حتي صد در صد راضي باشد در وهله اول جواب قطعي نمي دهد. ميگويد نه از ما خانواده پسر زيادتر هستيم نه آنها از ما اين بسته به نصيب وقسمت، بايستي با برادرهايم هم مشورت كنم.

اگر موافق نباشد، بدين ترتيب جواب قطعي ميدهد: اير انار دارُم بيمار دارُم (اگر انار دارم بيمار هم دارم) يعني، درست است كه دختر دارم اما اين دختر حق پسر ديگر است كه از شما مقدم است. يا جواب دندان شكن تري ميدهد، تُف كُن برد بنه ريش (تف كن سنگ بگذار روي آن) يعني حرفش را هم نزن كه راه ندارد. يا بخواهد فخر كند وخودش را برتر وانمود كند ميگويد: «پشم مي وُيك با نيخُوره» (پشم با موي بز با همديگر قابل نخريسي نيست) يعني ما مردمان اصيلي هستيم و شما نااصل. اگر پدر دختر راضي شد در وقت ديگر مجلس كاغذ گيراني (نامزدي) را تشكيل ميدهند.

كاغذ گيراني (نامزدي)
اين مجلس از ريش سفيدان، معتمدين محل و ميرزا (نويسنده) در خانه پدر عروس تشكيل ميشود مردان در مجلسي با يكديگر مينشينند و زنان در اطاق ديگري بالاي سر عروس مشغول شادي و بزن و بكوب مي شوند و گاهي زني نيز ترانه هاي عروسي ميخواند و ديگران با كف زدن و پايكوبي خواننده را همراهي ميكنند و درخلال اين مدت بدست و پاي عروس حنا ميبندند، عده اي از زنان هم سرگرم پخت و پز و تهيه ناهار يا شام ميشوند.

مردان هم، مجلس گرمي دارند يكنفر آواز مي خواند ديگري ني ميزند تا اينكه بزرگتر محل به ميرزا ميگويد «يواش يواش شروع كنيم» ميرزا قلم و دوات وكاغذ را حاضر مي كند و با گفتن بسم الله الرحمن الرحيم شروع ميكند سپس شرحي مينويسد كه در تاريخ …. در حضور …. اسم دختر … فرزند … با اسم پسر …. فرزند …. بهمسري داده شد. پشت قباله (مهريه) … شيربها ….. جهازي (جهيزيه) … شيربها شامل چندين رأس گوسفند ، گاو، اسب و گاهي هم مبلغي پول ميباشد. پشت قباله (مهريه) تا 40 سال پيش مبلغي در حدود 10 يا 20 ريال تا 10 تومان بوده است. «جهازي» (جهيزيه) شامل وسائل خانه داري، گليم، جاجيم، قالي، خرسك، خور، خورجين، شله، لباس، طناب، بندرنگ (بند رنگ شده) بالش مي باشد. كاغذ نامزدي كه نوشته شد حاضران در جلسه مطلب آن را گواهي و امضاء ميكنند و با مهر برنجي كه دارند آنرا مهر ميكنند، بعد با هم كف ميزنند و ميگويند : «مارك، مارك» به كسر – ر – (يعني مبارك ، مبارك) اين كف زدن را اصطلاحاً «كف ماركي» (كف مباركي) ميگويند.

از اين ببعد دختر نامزد پسر ميشود. اما مواردي كه دربارة شيربها بايد يادآور شد : پدر هنگام تعيين مقدار شيربها كه آنرا اصطلاحاً «شيرباهابُرون» ميگويند از مبلغي كه عرف است و مورد نظرش ميباشد، 5 ، 6 برابر بيشتر ميگويد علتش هم اينست كه حاضرين در جلسه توقع دارند براي خاطر هر يك از آنها مبلغي از شيربها كاسته شود. اگر پدر دختر يكدنگي كند و از مبلغ شيربها چيزي كم نكند به حاضرين در جلسه برميخورد و به پدر دختر ميگويند: «ايويديمه آش گوشت بخوريم»؟ (آمده ايم پلو گوشت بخوريم)؟ وقتي پدر دختر مبلغ شيربها را تعيين كرد ميگويد: بخاطر «كه خدا» (كدخدا) اين مبلغ كم. بقيه حاضرين در جلسه هر يك پول قبائي از پدر دختر مطالبه مي كنند، پدر دختر مبلغي بخاطر حرمت مجلس كم مي كند و هرچه كه از مبلغ شيربها باقي ماند در كاغذ صورت مجلس قيد مي شود بعد از بستن قرار داد شيربها حاضرين در مجلس نقل و شيريني ميخورند و اگر شب باشد شام ميخورند و پس از آن ساعتها برنامه شادي ادامه دارد و بعد كم كم مجلس پاشيده ميشود . وميهماناني كه راهشان يكي است ضمن خداحافظي و آرزوي موفقيت براي عروس و داماد ميگويند: «وُ پا هم پير اُوين» (بپاي همديگر پير شويد) و زنان بعروس ميگويند: اينشالا سال ديه يه كَّرُي بغلت بو» (انشاالله سال ديگر يه پسري توي بغلت باشد) . خلاصه با گفتن اين جملات راهي خانه هاي خود ميشوند.

بعد از اين جلسه چنانچه براي پدر امكانات مالي فراهم باشد و فصل هم مناسب باشد (هوا معتدل باشد) چند روزي كه گذشت عروسي را روبراه ميكنند. وگرنه چند ماهي صبر ميكنند تا آمادگي بيشتر پيدا كنند و فصل مناسبتري مثل بهار پيش آيد اين صبر كردن را اصطلاحاً «برد بافه»5 ميگويند و اينطور ميگويند: «فيلاً يه بردبافه اي كرديمه تا بنيم خدا چه ايخوه»6 دوران نامزدي پسر نميتواند آزادانه با دختر معاشرت داشته باشد، چنانچه دختر را در گوشه كناري گير بياورد با او «بُوزي گلنگل» (نامزد بازي) «مُسه گرمُس» «حنك مذاق» (بگو بخند) «چقل مسي» (عاشقانه ومستانه بگو بخند كردن) ميكنند.

اينگونه كارها برايشان فوق العاده لذت بخش و خاطره انگيز ميباشد. اما دختر بخاطر حفظ آبرويش كه مبادا كسي آنانرا ببيند هرچه زودتر از پسر جدا ميشود و بخانه ميرود. چيز ديگري كه پسر در دوران نامزدي بصورت خاطره برايش باقي ميماند اينست كه وقتي پسر دختر را در يك فرصت كوتاه مي بيند پسر وشگوني از دختر ميگيرد كه اين وشگون را اصطلاحاً «كُنجر» ميگويند و پسر بخودش مي گويد: «يه كنجري ازش گندم دلم خنك اويد» . (وشگوني از او گرفتم دلم خنك شد) و اين برخوردها و باصطلاح نامزدبازي ها تا زمان عروسي ادامه دارد.

عروسي

15 روز بعروسي مانده اندك اندك تدارك عروسي را مي ينند و گاهي نيز اينكار را از چند ماه پيشتر آغاز ميكنند. تا روز عروسي اينكارها بايد انجام گيرد: سفيد كردن برنج، (برنجكوبي) آرد كردن گندم، تهيه نان ، خريد قند و چاي و توتون و تنباكو، تهيه هيزم، تهيه وسايل پخت و پز ، تهيه تركه جهت بازي مردان، دعوت تشمال، (نوازنده) ، دعوت قوم و خويش كه هر يك مراسم مخصوص بخود دارد.

برنجكوبي (سفيد كردن برنج)
سابقاً در بين لركي ها دو نوع برنج «چمپا» و «گرده» مورد استفاد قرار مي گيرفت.
برنج چمپا عطري داشت كه هنگام دم كردن برنج ، بوي آن تا فاصله چندين خانه ميرفته است.
برنج تا روز استفاده با پوست (نكوبيده) ميمانده است، هر روز كه ميخواستند پلو بپزند زن خانه آن را ميكوبيد و از پوست جدا ميكرد7 و پلو مي پخت.

تهيه آرد
براي تهيه آرد چند لنگه گندم را با الاغ و قاطر حمل ميكنند و به آسياب ميبرند و گاه يكي دو روز طول ميكشد تا به آسياب برسند و يكي دو روزي هم صرف گرفتن نوبت و آرد كردن گندمها ميشود تا بخانه برگردند.

عكسها: گليم دست بافت٬ قالي دست بافت زنان لِركي

تهيه نان
زنان بايد نان مورد نياز عروسي را بپزند. براي اين منظور آرد را در لگن بزرگي خمير ميكنند بعد خمير را چانه مي كنند سپس چانه را با تير، روي «تخته» پهن ميكنند بعد روي تاوه فلزي كه زير آن هيزم ميسوزد پهن ميكنند، در مدت زمانيكه نان درحال پختن ميباشد چانه ديگري بهمين طرز كه گفته شد تهيه ميكنند و روي همان نان كه روي تاوه در حال پختن است مي اندازند و با سيخ پهني بنام «نُوار كُن» از زير نانها را وارونه مي كنند در نتيجه نان دومي كه درحال پختن است مشغول پهن كردن نان سومي ميشوند چانه كه پهن شد روي نان اولي روي تاوه مي اندازند دوباره وارونه ميكنند، و اينكار را همينطور ادامه ميدهند تا زمانيكه نانهاي روي تاوه سنگين شده همه آنها را برميدارند و مثل اول اينكار را ادامه ميدهند تا چانه ها تمام شود. از تخصص زنان در امر نان پختن اينست كه وقتي چندين نان روي تاوه كه روي هم قرار گرفت و نان زير كه درحال پختن است بموقع آنرا وارونه ميكنند كه نان كاملاً پخته شده باشد. و مثلي است كه ميگويد مرد ساده لوحي گفت: «قربونه زنا كه ايدونن او بال نون ايپزه كه وريش اينكنن» (قربان زنان كه ميدانند چه موقع آنطرف نان مي پزد كه آنرا وارونه ميكنند) خلاصه اين نان پختن چند روزي وقت لازم دارد.

برنامه خريد
چند نفر به شهر ميروند و چيزهاي مورد لزوم از قبيل قند و چاي، تنباكو، … ميخرند و آنها را با الاغ حمل ميكنند. حبه كردن قند – قندها كه اكثراً كله اي بوده براي حبه كردن آن از «قندشكن» استفاده مي كنند و يك روز شكستن آن طول مي كشد.

دعوت تمشال (نوزانده)
نوازنده لركي ها از دو نفر تشكيل ميشود. يكي «ساز و كرنا» مينوازد كه او را ميرشكال و ديگري كه «دهل» (طبل) ميزند كه او را «دهل چي» ميگويند و هر دو را اصطلاحاً «تمشال» ميگويند.

براي دعوت تمشال قاصدي ميفرستند و پيغم ميدهند، مثلاً اول ماه آينده فلانكس براي پسرش عروسي دارد بيا. تمشال روز موعود مي آيد ، ابتدا مير شكال با «كرنا» (ساز و بزرگ) مينوازد، صداي كرنا تا فرسنگها بگوش ميرسد بازيگارن مرد با شنيدن صداي كرنا، دعوت نشده بعروسي مي آيند و بازي ميكنند. البته بايد يادآور شد كه در نواختن كرنا نيروي زيادي مصرف ميشود بنابراين ميرشكال خسته ميشود از اينجهت پس از ساعتي نواختن ميرشكال كمي استراحت ميكند و اما در اينموقع براي نواختن از كرناي كوچكتري كه همان «ساز» نام دارد استفاده ميكند و در موقع نواختن «دهل چي» او را همراهي ميكند.

زندگي تمشال ها از مقرري كه از طرف هر خانواده تعيين ميشود، ميگذرد. وظيفه تمشالها انجام عروسيها و ختنه سورانها و اصلاح سر مردان است. بعد از هر عروسي رسم است كه از طرف صاحب عروسي انعامي به تمشال داده ميشود كه حتماً يك دستمال ابريشمي هفت رنگ پر از نقل و شيريني جزو آن ميباشد. مدت عروسي در بين لركي ها اغلب سه شبانه روز طول مي كشد كه در مورد اخير ميگويند: «اوه فلونكس هفت شوندروز سي كُرش عُريسي كرد» (فلانكس هفت شبانه روز براي پسرش عروسي كرد) در طول مدت عروسي ، دسته سوار و پياده از راههاي دو و نزديك با هديه هائي از قبيل برنج، قند و چاي، توتون ، تنباكو، گوشتي (گوسفند براي ذبح و گوشت عروسي) . بارهاي هيزم، كه اين گونه هديه ها را اصطلاحاً «يوزي» ميگويند به مجلس عروسي ميآيند مدعوين بوسيله خانواده داماد پذيرائي ميشوند و توقف آنها مدت معيني ندارد گاهي تا چند شبانه روز طول ميكشد.

دعوت مدعوين
براي دعوت عروسي از يكي دو ماه پيش بوسيله نامه يا پيغام و يا قاصد مدعوين دور و نزديك را براي دعوت آگاه ميكنند.

تهيه هيزم
پخت و پز وسيله هيزم انجام ميگيرد و در شب هم براي روشنائي از هيزم استفاده مي كنند. براي تهيه هيزم چندين نفر با قاطر يا الاغ و با ابزاري نظير تبر و تيشه بكوه ميروند و هيزم ميكنند و ميآورند.

تهيه تركه
يكي از رقصهاي مردان «چوب بازي» است درحاليكه تشمال آهنگ مخصوص آنرا مي نوازد مردي چوب كلفت بلندي را مقابل پايش سپر ميكند ديگري با تركه اي كه در دست دارد فعاليت ميكند كه به پاي او بزند8 ، و وقتي كه تركه را بقصد زدن پائين آورد ضربه اي زد، بايد تركه را زمين بيندازد و چوب بلند را بردارد و شخصي كه چوب بلند در دستش بود تركه بدست ميگيرد كه به پاي حريفش بزند پس از زدن تركه ممكنست شخص ديگري وارد ميدان شود و آن شخص حتماً بايد اول چوب بلند را بدست بگيرد تركه بخورد تا نوبتش بشود كه تركه بزند و اين امر گاهي بصورت دو دستگي درميآيد كه مي خواهند همديگر را شكست بدهند. اينست كه براي اين بازي تركه هاي زيادي مورد نياز است كه يكي دو روز قبل از عروسي بباغ يا جنگل ميروند و تركه هاي خوب و صاف حدود يكمتري ميبرند و ميآورند. ناگفته نماند كه پايان اين بازي موقعي است كه تشمال ديگر آهنگ نزند.

عكسها: خرجين دست بافت زنان لِركي٬ شله «براي جاي اثاثيه»

تهيه وسائل پخت وپز و آوردن عروس
اينگونه وسايل كلاً از خانه ها به امانت گرفته ميشود كه پس از اتمام كار به صاحبانشان عودت ميدهند و اگر از ظروف امانتي چيزي بشكند يا از بين برود صاحب آن، چيزي بابت آن نميگيرد زيرا اينكار را عيب ميدانند و هم بدشگون . و اگر در اينگونه موارد كسي بخواهد بابت ظرف شكسته اي پول يا مشابه آنرا بدهد، بطرف خيلي برميخورد. براي آوردن عروس: زن ومرد، كوچك و بزرگ سوار و پياده بهمراهي تشمال حركت ميكنند، تشمال آهنگ «سواربازي» مينوازد زنان و مردان پياده دست ميزنند و پايكوبي ميكنند، مردان سواركار «سواربازي» ميكنند، (تاخت وتاز ميكنند) و عمليات نمايشي انجام ميدهند كه آنرا «محلق زيدن و قيقاج» ميگويند.

وقتي بدر خانه عروس رسيدند، زنان بطرف محلي كه عروس در آنجا است ميروند لباسهاي عروس را كه هنوز پارچه است باندازه عروس ميبرند و فقط آنرا كوك بندي ميكنند و روي لباس عروس مي پوشانند كه بعدها خود عروس وظيفه دارد آنرا با دقت تمام بدوزد. اين لباسها شامل : پيراهن، «تم مون» (شلوار) «فريجي» (كت مخمل) كه اينها بريدني و دوختني است و ديگر گيوه است و «كلاه ريالي»9 و دستمال هفت رنگ سر و دستمال هفت رنگ پيشاني بند و گوشواره نقره (و خالك نقره، گو).

بعد از اين دست و پاي عروس را حنا ميبندند، چشمهاي او را سرمه ميكشند، زير ابروي او را با بند برميداند كه اين عمل را «بند بُرمك» ميگويند و گيسوان او را شانه ميكنند كه اين عمل را اصطلاحاً «چك زيدن» ميگويند، اين علائم يعني زير ابرو برداشتن و «چك زيدن» از عمده علائمي است كه دختر شوهر كرده است. بعد از اين آرايش و بزك عروس آماده حركت ميشود چارقد ابريشمي بزرگي را روي سر مياندازند كه كاملاً صورت او را مي پوشاند كه عروس قادر نيست جلوي پاي خود را ببيند، در اين موقع دو نفر زن بازوي عروس را ميگيرند و او را در راه رفتن راهنمائي ميكنند، البته بايد يادآور شد كه اين چارقد روي سر عروس باقي ميماند كه شب زفاف «شو حجله» طي تشريفاتي برداشته ميشود. درحاليكه دو نفر زن بازوي دختر را گرفته مراسم خداحافظي از خانه پدر انجام ميشود.

مراسم خداحافظي از خانه پدر
در وسط حياط يا جلوي چادر خانه پدر دختر، تاوه نان پزي قرار ميدهند كه اين تاوه بمنزله اجاق پدر است و بايد از اجاق پدر خداحافظي كند چون در نزد لركي ها خيلي محترم است و به آن قسم ميخورند مثلاص ميگويند: «اجاق باوات بكنه اي كار درس اوه چندي خوبه» (اجاق پدرت معجزه كند اينكار درست شود چقدر خوب است) سپس عروس را سه بار دور اجاق پدر مي چرخانند و رو بقبله مي نشانند، دختر اجاق پدر را مي بوسد بعد عروس را بنزديك اسب مخصوص عورس ميآورند كه سوار شود، در اين موقع بايد داماد مبلغي بعنوان «حق شير» به مادر عروس بدهد تا او اجازه بدهد كه عروس سوار بشود. وقتي داماد حق شير مادر را داد عروس را سوار اسب ميكنند و البته براي سوار كردن عروس بايد يكي از نزديكان او مثلاً دائيش او را سوار كند.

در انتخاب اسب يا ماديان عروس اين دقت را ميكنند كه اصيل و شكيل باشد و رم نكند. اسب را كاملاً تميز و آرايش ميكنند، به گردنش دستمال مي بندند، زين و برگي نو روي آن مي گذارند روي زين چارقد ابريشمي بزرگي پهن مي كنند، به پيشانيش آينه اي مي بندند و دهنه اسب را به مرد پياده اي ميدهند كه اسب را راه ببرد و اين پياده را «جلودار» ميگويند، پشت سر عروس پسر بچه اي را سوار ميكنند، زيرا لركي ها دوست دارند كه بچه اول عروس پسر باشد و اعتقاد دارند اگر پسر بچه اي پشت سر عروس سوار كنند بچه اول عروس پسر ميشود. با اين ترتيبي كه گفته شد، عدهاي سوار و پياده با ساز و كرنا همراه عروس حركت مي كنند و به سمت منزل داماد روانه مي شوند.

بردن جهيز عروس
جهيز عروس را «پشا» مي نامند و آن شامل قالي ، گليم، جاجيم ، بالش، خرجين ميباشد كه اين وسايل را جلوتر بمنزل داماد ميبرند خانواده داماد در نزديكي آبادي با گليم و جاجيم هاي رنگارنگ اطاقي درست ميكنند كه آنرا «حجله» (حجله) ميگويند كه اين خانه موقت داماد است. درون حجله را با قالي و گليم فرش مي كنند. موقعيكه عروس بنزديكي آبادي رسيد اسب عروس بدر حجله برده ميشود اما عروس از اسب پياده نميشود زني از طرف عروس ميگويد عروس «پانداز» (حق قدم) ميخواد داماد سكه هائي از طلا يا پول رايج بعروس ميدهد و دست عروس را ميگيرد و او را پياده ميكند. در همين هنگام، در حجله ، جلوي پاي عروس، گوسفندي سر ميبرند.

داماد تا شب زفاف پيش عروس نميرود و در خلال اينمدت يكنفر بنمايندگي از طرف پدر پسر و پدر دختر پيش سيدي كه «مجتهد» ناميده ميشود ميرود و مشخصات پسر و دختر را از قبيل نام، نام پدر، ميگويد و مجتهد صيغه عقد را جاري ميكند و اين عقد را اصطلاحاً «عقد هوائي» ميگويند زيرا در دفتر رسمي ثبت نميشده و البته اينجور عقدها در عشاير صورت ميگرفته است.

شب زفاف
در شب زفاف مرد ميانسالي همراه با داماد وارد حجله ميشوند عروس هنوز چارقد روي سروصورتش است زني كه از طرف خانواده عروس در حجله است ميگويد: «عُريس ري گوشوني ايخوه» (عروس روگشائي ميخواهد) يعني عروس مبلغي ميخواهد تا چارقد را بردارد در اينموقع داماد مبلغي بعروس ميدهد و چارقد صورت عروس را برميدارد سپس عروس و داماد دو ركعت نماز ميخوانند بعد آنها را دست بدست ميدهند بدين ترتيب مردي كه همراه داماد است دست عروس را ميگيرد و در دست داماد ميگذارد و اينطور ميگويد: «عريس دادم و دسه تو، تونه دادم و دسته خدا» (عروس را بدست تو دادم و ترا دادم بدست خدا) اين تشريفات را اصطلاحاً دست بدست دادن مينامند. در اينموقع همه بجز عروس و داماد از حجله خارج ميشوند.

بعد از شب زفاف اولين وعده غذائي كه بعروس و داماد ميدهند اصطلاحاً «آش پس پرده» ميگويند كه براي عروس و داماد خيلي خاطره انگيز است و بصورت ضرب المثلي درآمده ميگويند: آش پسِ پرده يادش آمده يعني خيلي خوشه. هفت روز كه از توقف عروس و داماد در حجله گذشت عروس را بحمام ميبرند و بعد از آن براي اينكه عروس را وادار بانجام كارهاي خاه نمايند مادر دست عروس را در «خور آردي» (ظرف آرد) ميكند و در ميآورد بعد از آن در «خيك روغن» (ظرف روغن) و از آنموقع ببعد عروس انجام كار خانه را شروع ميكند در اينموقع براي عروس و داماد چادري جداگانه ميزنند تا زندگي نو و مستقل خود را آغاز كنند و پدر سهمي از دارايي خود را كه عبارتست از: گاو و گوسفند و وسايل خانه داري كه كم و كسر دارد باو ميدهد.

پاگشوني
يكي دو هفته از عروسي گذشت خانواده دختر، عروس و داماد را بشام دعوت ميكنند اين دعوت را «پاگشوني» مينامند. خانواده عروس علاوه بر پذيرائي عروس و داماد هديه اي را كه ممكنست يك رأس گوسفند يا پوشاكي نظير گليم يا جاجيم باشد بعروس ميدهند.

* * *
يادآوري مينمايد، اين مقاله از مراسم عروسي لركيهاي هفتكل و سبزه كوه گردآوري شده است. بنا بگفته آقايان پرويز صفائي لركي 75 ساله، قربانعلي اژدري لركي 70 ساله، سيف اله اشتري لركي 65 ساله، سلطانعلي عباسي لركي 93 ساله، خانعلي شمشيري 80 ساله، غريب خان عباسي لركي 60 ساله و دوستعلي مالكي. مراسم عروسي لركي ها تا شهريور 1320 عيناً طبق متن اين مقاله بوده است ولي از آن تاريخ كه از محل خود متفرق شدند در جاهاي مختلفي مسكن گزيده اند و محيط، منطقه زيست و پيرامون آن، در مراسم عروسي و ديگر مراسم را بطوريكه در مقاله آمده است اجرا كنند و ما اينك از جزئيات فعلي مراسم عروسي آنان در نقاط مختلف بيخبريم و حتي مطالبي كه از عروسي لركيها در اين مقاله نوشته شده است مربوط به حدود سي سال پيش مي شود و مطمئناً در حال حاضر بسياري از عرف و عادات آن بفراموشي گرائيده است.

پاورقي ها:
* لرك: به كسرلام، Lerk (به معني درخشيدن است)
1 – خون وكالات: وقتي بين دو طايفه دعوائي رخ ميدهد كه منجر به قتلي شود آنرا خون و كالات ميگويند.
2 – معيار آنها در زيبائي اندام كشيده و رشيد، چشم درشت، صورت پهن وگيسوي بلند است.
3 – تمدار Tamdar بكليه بافتنيها از قبيل قالي، گليم، جاجيم و غيره اطلاق ميشود.
4 – تنگ وخوش: روزهاي نياز و بي نيازي .
5 – برد بافه : سنگ روي دسته هاي گندم درو شده گذاشتن.
6 – فعلا سنگي روي بافه گذاشته ايم تا ببينيم خدا چه ميخواهد.
7 – براي كوبيدن برنج، اول جاجيم يا چيز ديگر مشابه آن را روي زمين پهن مي كنند، وسط آن، سركو (هاون) را قرار مي دهند و هاون را تا مقدار سرخالي برنج ميريزند كه اين برنج حدود يك كيلو ميشود بعداً دو نفر زن يا دختر هر يك ، يك دسته اي برميدارند و بطور متناوب روي برنج درون سركو ميزنند، ضمن كوبيدن برنج زمزمهاي هم ميكنند ، كه آن زمزمه اينست: «هل هلي هاي هاي» و (تلفظ زمزمه ها مثل اشخاصي كه تودماغي صحبت ميكند تلفظ ميشود) ديگري هم همين را تكرار مي كند. حدود يكربع كوبيدن برنج همراه با زمزمه آهنگ ادامه دارد. وقتي ميخواهند بايستند، يكي ميگويد «هاي» ديگري هم ميگويد «هاي» : چندبار اين گفته تكرار ميشود بعد ميايستند برنج را با دست زير و رو مي كنند و آنگاه دوباره مشغول كوبيدن برنج ميشوند.
برنج كه كوبيده شد آنرا در ظرفي بنام «تويزه» ميريزند و با تكان دادن تويزه بطور عمود و مايل و بالعكس سبوس را از برنج جدا مي كنند . براي كوبيدن برنج عروسي براي اينكه كار سرعت عمل بيشتري داشته باشد چندين دستگاه سركو و دسته آماده مي كنند.
وسيله كوبيدن برنج عبارت از يك هاون چوبي «سركو» و دسته است.
هاون را كه سركو ميگويند آن را از تنه درختان ميسازند، باين طريق كه تنه كلفت درختي كه كج و كوله نباشد ميبرند، در يك سر آن چند ذغال افروخته ميگذارند، اين ذغال افروخته همان قسمت را ميسوزاند سپس قسمت سوخته شده را ميتراشند ودوباره آتش ذغال را ميگذارند و اين عمل را تكرار مي كنند تا وسط آن گود شود و تقريباً بشكل فلاسك يخ درآيد قسمت خارجي آنرا هم با تيشه ميتراشند و خراطي ميكنند.
«دسته» يك ساقه دومتري كه كلفتي آن باندازه اي است كه ميتوان از زمين برداشت و انتهاي آن بصورت كله قندي تراشيده شده و قسمت پائين آن هم صاف شده است.
8 – چوب بلند را كه بعنوان سپر جلوي پا ميگيرند «درك» مي گويند.
9 – كلاه ريالي: كلاه پارچه اي است كه قسمت جلوي آن سكه هاي گوشه دار دوزند.

آغاجارى

طايفه ترك آغاجارى در عربستان ايران

در عربستان (خوزستان) ايران: بهبهان

آغاج ارىها به همراه لركىها (لئركى٬ از قشقائىها) و گوندوزلوها (از افشارها٬ بين شوشتر و دزفول) سه گروه عمده تركىزبان و يا تركىتبار عربستان ايران را تشكيل مىدهند.

در شرق خوزستان ايلى بنام آغاجارى وجود دارد كه نام شهر آغاجارى در ٧٨ كيلومترى شمال غربى بهبهان و همچنين بخش آغاجارى در شهرستان بهبهان كه جاده آبادان-شيراز از مسير بهبهان از آن مىگذرد منسوب به ايل آغاج ارى كه در اين ناحيه قشلاق مىنموده است مىباشد. نام يکی از شهرکهای بزرگ اهواز جنب کوی نيرو نيز شهرک "آقاجاری" می باشد. در حوالى سالهاى ١٨٢٠ اكثر آغاج ارىها براى جلوگيرى از حملات بختيارىها٬ مجبور به اسكان در همسايگى بهبهان٬ بويراحمدىها و ديگر طوايف شدند.

در سال ١٣٠٥ شركت نفت آنگلو-ايرانى شروع به حفارى در اين ناحيه نمود و پس از آن گروههاى لر٬ عرب و ترك در جستجوى كار به اين ناحيه سرازير شدند. امروزه يكى از مراكز مهم صنعت نفت ايران در اين منطقه قرار دارد. شهر آغاجارى تنها محل پرجمعيت اين منطقه بسيار گرم و فاقد كشاورزى است كه آن را مديون چاههاى نفت مهم خويش است. بسيارى از آغاج ارىها به آبادان٬ بندر معشور و آغاجارى مهاجرت و در شركت نفت ايران استخدام و بخشى مهم از كارگران صنعت نفت را تشكيل مىدهند. وضعيت تركان آغاج ارى در اين منطقه بىشباهت به وضعيت بخش ديگرى از خلق ترك آذرى٬ يعنى توركمانهاى كركوك نيست كه با سيل مهاجرين كرد و عرب به كركوك٬ سعى مىشود كه در سرزمين تاريخى و در عين حال نفتخيز خود به صورت اقليتى قومى تبديل شوند.

مينورسكى آغاج ارىهاى اطراف بهبهان را بازماندگان شاهسونان قزلباشى (تركان غالى شيعه) مىداند كه در دوره صفوى به استان فارس كوچانيده شده اند. در سال ١٩١٣ تعداد آغاج ارىهاى ناحيه بهبهان كه هنوز هويت و بافت ايلى خود را محافظه كرده بودند حدود ٢٠٠٠ و در سال ١٩٥٠ بالغ بر ١٠٠٠ خانوار بوده است. در حال حاضر پانصد خانوار از آغاج ارىها در غرب و شمال غرب بهبهان و پيرامون زيدون به صورت يكجانشين و يا نيمه كوچرو زندگى كرده و از راه كشاورزى و يا دامدارى امرار معاش مىنمايند.

بخشى از آغاج ارىهايى كه در ناحيه بهبهان به زندگى كوچروى ادامه مىدادند٬ بعدها در طايفه ممسنى از اتحاديه طايفه اى لر بوير احمدى كهگيلويه جذب شده و امروز با نام آقايى شناخته مىشوند.

جعفرلو

تاریحچه شفاهی طایفه جعفرلو
در حدود 250 سال پیش در اثر نزاع دسته جمعی در منطقه ناوایی جمهوری آذربایجان کنونی سه برادر به نامهای صادق – جعفر و بیوک مجبور به فرار از این منطقه و کوچ به طرف دیگر رود ارس می گردند هنگام فرار که به روایتی در فصل زمستان بوده است یکی از برادرها به نام بیوک کشته می شود و دو برادر دیگر خود را به منطقه تنبق در حوالی مشگین شهر می رسانند و در آنجا ساکن می گردند مالک وقت تنبق فردی به نام موثق بوده است . با ازدواج جعفر با دختر موثق اینان خود را به مالک تنبق بیشتر نزدیک میکنند و با گذشت زمان مالکیت این منطقه توسط موثق به این دو برادر سپرده می شود . و افراد طایفه جعفرلو فرزندان و نوادگان همین جعفر بیگ هستند .
از میان فرزندان جعفر بیگ یا به عبارتی سومین نسل از فرزندان وی فردی سرشناس به نام حسین خان بوده است که بعد از چندین سال کشمکش توسط نیروهای دولتی دستگیر و به تهران اعزام می گردد و سپس بدستور ناصرالدین شاه اعدام می گردد.
آخرین بازمانده از نسل این بیگ ها اکنون جعفر بیگ ( ) است که اکنون در شهر مشگین زندگی می کند .
طایفه جعفرلو که به مرور زمان در تنبق ، ساچلی – ارباب کندی و غیره ساکن شده بودند منطقه مغان را به عنوان ییلاق برای چرای احشام و دامهای خود برگزیدند که این منطقه در زمان اصلاحات ارضی از دست آنها خارج شد . این طایفه که اکنون نزدیک به 7000 نفر می باشد در مناطق مختلف مشگین شهر – تنبق – دوست کندی – پارس آباد و ... ساکن می باشند .
گفته می شود در میان این طایفه هیچگاه دزد و گدا حضور نداشته اند و افراد آن شهره به کار و تلاش و خانواده داری هستند 

نوشته شده توسط : حسین بیدار

قوجابيگلو

طايفه قوجابيگلو ..

نقل از مرحوم حاج رحيم بيگ زاده -به قلم دهنز عباس زاده نوه آن مرحومتايپ از :علي رضا اصلاني




مجمو عه اي از عكس هاي خان ها و كساني كه در طايفه  نقشي داشتند






1- جلوس طایفه قوجه بیگلو – قوجه بیگ و پسران قوجه بیگ – حاج حسنعلی بیگ – استان بیگ

2- پسر حاج حسنعلی بیگ – علیرضا بیگ – رییس تیره علیرضا بیگلو

3- پسران استان بیگ - چهار پسر از یک مادر به نامهای 1- میرزا حسین – آقا حسین – خان حسین – شاه حسین 2- دو پسر از یک مادر نیز به نامهای علی حسین – کلب حسین

4- پدر قوجه بیگ به نام ببر سیاه مشهور بوده که یکی از سرداران و نام آوران نادر شاه بود

5- استان بیگ عموی علیرضا بیگ و همچنین پدر زن علیرضا بیگ بود .

6- ردیف 3 بند 1 که چهار پسر استان بیگ را تشکیل داده از بنیان گذاران طایفه عیسی لو واقع در محل ارشق (ارشه) هستند که در واقع اجداد طایفه عیسی لو می باشند . همچنین پسران ردیف 3 بند 2 استان بیگ هفت تیره از طایفه قوجه بیگلو را به نام تیره های 1- جوروق بیگلو 2- نورواله بیگلو 3-نصر اله بیگلو 4-شاه پلنگ خان 5-آل اسکندر 6- توپال آلی را تشکیل داده اند .

اما حدود و اختیارات حاج حسنعلی بیگ پدر بزرگ تیره علیرضا بیگلو از مال و مکنت و اغنام و احشام و اراضی و مراتع بسیار غنی و در بی نازی بسر میبرده اند . که در ذیل بشرح آن می پردازیم :
1- دره بنفشه (بنفشه دره سی) 2-پیله چای با بیست وچهار روستا و با شانزده ییلاق و با شش اسیاب آبی 3- محله ارشق (ارشه) کلخوران از جمله حاج حسنعلی بیگ هفتاد قطار شتر داشته که هر قطار از هفت شتر جماز و باربری تشکیل شده بود و در جلوی هر قطار شتر یک شتر نر نیز بعنوان جلودار افسار شتران به تعداد ان افزوده می شد که جهاز همه شتران از پارجه های حریر بسیار مرغوب مخمر بافت با سلیقه و با ظرافت بسیار مخصوص نقش و نگار جهاز شتران را زبانزد عام و خاص کرده بود که اکنون در تهیه آن پارچه های مخمری باید هزینه های بسیار هنگفت را متحمل شد . حتی کسانی که در آن زمان در مراسمات عروسی برای خرید جهیزیه دخترانشان به بازار می رفتند چون جنس پارچه جهاز شتران حاج حسنعلی زبان زد همه بود به بزاز می گفتند که پارچه ای برای ما تدارک ببیند از جنس جهاز شتران حاج حسنعلی باشد و نه بدل آن بلافاصله بزاز متوجه می شد و همان پارچه را به قواره می کشید .

جلوس نادر شاه مقارن است با زمان حاج حسنعلی . در زمان جلوس نادر شاه که قاعدتا هر پادشاهی یا هر سرداری که پا به عرصه مملکت داری می نهاد اولین سیاستش این بود که به سراغ کسانی برود که از مال و مکنت و اغنام و احشام بیشتری برخوردار باشند . در آن زمان نیز یعنی در حدود دویست و پنجاه سال پیش قبل از جلوس طایفه قاجاریان بزرگترین ملک و فئودال خطه آذربایجان حاج حسنعلی زبانزد همه بود که مورد ظن نادر شاه و سرداران وی شد که به دستور نادر شاه و توسط سرانش تمام مال واموال و دارایی و اراضی حاج حسنعلی مصادره دولت نادر شد و ما بقی اموال نیز ثبت و ضبط اموال دولت شد - گذشته از اینها پیله چای و کلخوران و دره بنفشه را خادمان اردبیل از دولت خریدند و محال ارشق (ارشه) محمد بیگ پدر نوراله بیگ از خالصه دولت بنام تیره علیرضا بیگ در آوردند و چون قراش بیگ پدر امن اله بیگ ریش سفید تیره علیرضا بیگلو بود توسط محمد بیگ دعوت شده و جریان را با ایشان مصلحت فرمودند . قراش بیگ با مصالحه محمد بیگ خالصه بدست آورده را بین تیره های رعیت گارام ساری (لیملوکندی) و هانپا و خود تیره علیرضا بیگلو تقسیم نموده و ملک خویش را بنام خودش به سند مالکیت امضا نمودند و سه آسیاب آبی طایفه علیرضا بیگلو بنامهای زیر بالاخانه مجید خان واقع در ساری تپه مال درگاه بیگ و دیگری در یارم تپه مال آدی گوزل بیگ پدر قراش بیگ و سومی روبروی آسیاب یونس بیگ مال نوری بیگ عموی قراش بیگ که هرکدام به قیمت نا چیزی به نوراله بیگ رئیس تیره نوراله بیگلو فروخته شد .

اعضای کمسیون قرات قو فرمانده لشکر روس در جنگ جهانی دوم که بیشتر آن را سرداران و نام آوران قوجه بیگلو تشکیل داده بود .

1-رئیس کمسیون امراستان بیگ طايفه عیسی لو
2-عضو کمسیون حسین آقا خان وطن دوست طايفه ارارلو
3-عضو کمسیون فرض الله بیگ طايفه طالیش میکائیل لو
4-عضو کمسیون علی گشاد بیگ فکری طايفه قوجه بیگلو
5-عضو کمسیون ایاز بیگ سرداری طايفه قوجه بیگلو
6-عضو کمسیون نصرت بیگ شاهین طايفه اجیرلو پدر قوتاز شاهین
7-مامور کمسیون مطلب بیگ سرداری طايفه قوجه بیگلو
8-مامور کمسیون علی خان بهرام زاده طايفه قوجه بیگلو

همونلو

طایفه همونلو یکی از طوایف هفت اویماق که شامل همونلو – بیگدلو- عربلو- گون ائولی (گیکلو)- اجیرلو و مغانلو میباشد . که به علت عدم تبعیت از روس به ایران آمده اند و از طوایف بومی محسوب می شوند . درميان اين طوايف (همونلو) با بیگدلوها با هم بوده و هستند .
تاریخ بیگدلو را غلامحسین بیگدلو به طور مفصل نوشته است بنابراین ما به تاریخ همونلو اکتفا می کنیم . این طایفه از هفت سلسله بزرگ به ترتیب حروف الفبا که شامل  
آقاویردیلو – اللهورنلو- محمد جعفرلو- محمد حسین لو – سیدلر – گروس (گروسلار) و محمد ولی لوتشکیل می شود و صاحب چهار روستا در محال انگوت منطقه شهرستان گرمی به نامهای آقاویر دیلو – جهانگیرلو – تکچی شور درق می باشد و همچنین صاحب روستاهایی در مغان به نامهای پاراقشلاق – خان قشلاق – تکچی – حمداله آباد - قوشاقشلاق – و فیروز آباد شماره 2 می باشد که ناگفته نماند عده اي زیادی از ایشان در تهران و تازه کند جدید هستند و ییلاقشان درحوالي مشکین شهر مي باشد و افراد صاحب نفوذی در مقامات کشوری و لشکری هستند .
مشاهیر ایشان عبارتند از : ملاعلی – ملاحسن – ملا نصیر – عباس حسین كريمي – ایمان خان – اسمیعلی – کربلایی گلعلی سید حسین – میرزا صادق – میرزا حسین – میرزا رحمان – صمیدخان عیسی کریمی – زکی اله جهانگیرفرد – ایمان شهبازی – عباس عابدی – عوض سهرابی –قباد آتشی – روان کریمی – عین اله شرافتی – معصوم معصومی – اسماعیل آقازاده – یداله کاظمی – یحیی ناصری –میر محمود – احمد نوچهره – عیسی معصومی – رحیم هژبري – خان اوغلان نظیفی - علی حسن زاده – امین کاظمی – فهم اله احمد زاده – مدد نیک بین – حمد اله و جعفر پناهیان و همچنین میرزا اصغر و ملا مقصود پناهیان می باشند. ( بعضي از عكسهاي اين افراد در مجموعه بالا موجود است )  که البته به طور مفصل در کتاب هفت ستاره که در حال تدوین است بیان گردیده است و گرد آورنده مجموعه ابراهیم عابدی آقاویردیلو که یکی ازهفت برادران عابدی می باشد و همچنان تا هفت پشت بررسی کرده است .
شهادای قوم که در جنگ ایران و عراق بعد ااز انقلاب اسلامی به درجه شهادت نائل آمده اند به شرح زیر است :
اباسط پناهی – برات آتشی – مراد نیک بین – محمد علی احمد زاده – پروینی – عزیزی – شیری و شایسته می باشند و آزاده آنان یاور پور احمد و بهزاد محمدی و پور عالش هستند .

قره قویونلو

هسته اصلي توركان آزربايجاني قره قویونلو اصلا منسوب به طايفه ييوا از اوغوزها ميباشد. اما قره قویونلو عنواني‌ براي‌ اتحاديه‌ طوائفي از تورکان موسوم به توركمان است‌ كه‌ بعدها با افزوده شدن انبوه تورکان آناتولي، آزربايجان و ايران به صورت يك اولوس بزرگ‌ درآمده‌ اند‌. طوايف درجه اولي كه اولوس قره قویونلو را تشكيل ميدادند عبارتند از طوائف ترك سعدلو٬ قره مانلو، بهارلو (باهارلي)٬ آلپاغوت (آلپاووت)٬ دخارلو (دٶگرلو-دٶيه رلي)٬ آغاچ اري٬ حاجيلو٬ چكرلو (چاقيرلو-چاخيرلي)، آيينلو (ايناللي) و بايراملو. توركمانان آزربايجاني قره قویونلو بعدها با تشكيل دولت خود موفق شده اند نزديك به هفتاد سال بر بخش بزرگي از خاورميانه (شامل همه ايران)، قفقاز و آسياي صغير حکم برانند. خاندان حاكم بر دولت توركي آزربايجاني قره قویونلو خود از ايل بهارلو و يا بارانلو بود است.


برخي از تاريخ نگاران بويژه تاريخنويسان فارس ادعا كرده اند توركمانان آزربايجاني قره قویونلو نام خود را از گوسفندي سياه بر زمينه اي سفيد كه بر پرچمشان نقش بسته بود گرفته اند. حال آنكه اين ادعا بدون هيچ مدرك تاريخي است و تاكنون نه همچو پرچمي و نه هيچ سندي مويد آن بدست نيامده است. همچنين اين ادعا كه قره قویونلو يا صاحبان‌ گوسفندان‌ سياه‌، نامي‌ است ‌برگرفته‌ از رنگ‌ رمه ‌هاي‌ آنان ‌(مانند آق قويونلو به‌ معناي‌ صاحبان‌ گوسفندان‌ سفيد) نيز نادرست مي باشد. در وجه تسميه قره قویونلو، توركي شناسان و صاحبنظران بر اين اعتقادند كه قره قویون يا گوسفند سياه، مانند آنچه در نزد گروههائي از تورکان باستان نيز بوده است، نام توتم مقدس قره قویونلوها است.
قره قویونلوها (و آغ قويونلوها) هم در دوره اي كه اتحاديه اي ايلي بوده اند و هم در مرحله دولت بودن خود، داراي اهميتي فوق العاده در تاريخ عمومي ترك، تورکیه و آزربايجانند. زيرا تاريخ قره قویونلوها و آغ قويونلوها، صرفا تاريخ دو طائفه ترك نيست، بلكه بخشي مهم از تاريخ اسكان تورکان در شرق آناتولي، شمال غرب ايران و قفقاز جنوبي؛ تاريخ ديني و مذهبي توده ترك ساكن در اين مناطق و آزربايجان؛ و موضوع ادامه حاكميت تورکان آزربايجاني در ايران تا ربع اول قرن بيستم است. اهميت ديگر آنها تاثيرشان بر دموگرافي منطقه قفقاز-آناتولي-بين النهرين و آزربايجان است. با ايجاد دولت تورکی آزربايجاني قره قویونلومهاجرت توركمانهاي ساكن شرق و جنوب آنادولو و يا تورکیه امروزي به آزربايجان و ايران سرعت گرفته است. اين امر باعث اثرات تاريخي مهمي در بافت ملي منطقه از جمله افزايش وزنه جمعيتي تورکان در ايران به موازات كاهش آن در جنوب شرق تورکیه و شمال عراق گرديده است. “بحِجَتِ الّتـَواريخ” موّرخ بنام شکراللّه در مورد نسب نامه جهانشاه چنين گفته است: “… چنانکه از منابع تاريخی برمی آيد، طوايف ترکمنان قره قويونلی در نواحی شمال و غرب ايران، در اطراف رودخانه اورميّه، وان و در مناطق تبريز، ارجياس، و بغداد سکونت داشته اند”. امروز نيز بسياري از نامهاي جغرافي توركي در اين مناطق يادگار آنهاست. ايلات و تيره هاي منسوب به اين دو اتحاديه طوائف تورکی، همچنين اساس عنصر انساني دولتهاي تورکی آزربايجاني بعد از آنها يعني دولتهاي صفوي، افشار و قاجار را تشكيل داده اند. چنانچه به لحاظ تباري بسياري از توده تورکان معاصر در شرق آناتولي، قفقاز جنوبي، شمال غرب ايران و سراسر عراق از نوادگان ايندو بشمار مي آيند. از جمله در حال حاضر تیره هائی به همان اسم در میان بازماندگان ایلات شاهسون در آزربايجان جنوبي و قشقائیها در حوالی فارس وجود دارند. (ناصر خان قشقائی از تیره قراقویونلو است). قراقویونلوهای ساوه آزربايجان از طایفه ایل بغدادی مربوط به قراقویونلوهای دوره قبل از صفویه که مدتی حاکمان بغداد نیز بوده اند میباشند و در زمان نادرشاه به ایران انتقال داده شده اند.
دولت تورکی آزربايجاني قره قویونلو

Tuesday, May 11, 2010

بغراج (بغراج )





بغراج (بغراج )


? نام سرزمین و قبیله ای ترک و زیدی مذهب . ابودلف مسعربن مهلهل شاعر و نویسندة قرن چهارم در رسالة نخست سفرنامة خود ضمن شرح سفرش به ترکستان چین وهند (به نقل یاقوت حموی ج 3 ص 445) و وصف سرزمینها و قبیله هایی که در مسیر خود از بخارا تاشهر سندابیل مرکز چین آن روز از بغراج نام برده است (ابودلف مقدمه مینورسکی ص 24). مطابق نقل یاقوت حموی از روی نسخه ای قدیمی از کتاب ابودلف بغراج قومی ترک و رزمجو بوده اند که در کاربرد و ساخت سلاح مهارت داشته اند. خوراک آنان ارزن و گوشت گوسفند نر و پوشاکشان نمد بوده است ازینرو احتمالا قومی دامپرور بوده اند وکمتر به کشاورزی اشتغال داشته اند. از هرکه از سرزمین آنان می گذشته یک دهم از هرچه داشته می ستاندند. ابودلف از احساس ناامنی خود درمیان ایشان یاد می کند و می نویسدکه یک دهم اموالش را غصب کردند. قومی از یهود و نصاری و زردشتیان و هندوهای سرزمین مجاور آنان به نام تبت به ایشان باج می پرداختند (یاقوت حموی ج 3 ص 447 قزوینی ص 390ـ391).

ابودلف دربیان عقاید قوم بغراج می گوید که این قوم مصحف تذهیب شده ای دارند که در پشت آن ابیاتی در رثای زید نوشته شده و آن را می پرستند در نظر آنان زید شاعر عرب و علی علیه اسلام اله ایشان است . آنان قائل اند که حاکمانشان علوی و از نسل یحیی بن زیدند و کسی جز از نسل او حق حاکمیت ندارد (قزوینی ص 390 یاقوت حموی همانجا). مینورسکی در مقدمة خود بر سفرنامة ابودلف در ایران (رسالة دوم ابودلف ) از شخصی به نام تغراج یا بغراج به عنوان پادشاه یغما نام برده است (ابودلف مقدمة مینورسکی ص 23). گفتنی است عقاید غلوآمیز قوم بغراج با عقاید متعارف زیدیه * سازگار نیست .

منابع : مسعربن مهلهل ابودلف خزرجی سفرنامه ابودلف درایران با تعلیقات و تحقیقات ولادیمیر مینورسکی ترجمة ابوالفضل طباطبائی تهران 1354ش زکریابن محمد قزوینی کتاب آثار البلادو اخبار العباد چاپ ووستنفلد ویسبادن 1967 یاقوت حموی معجم البلدان چاپ فردیناند ووستنفلد لایپزیگ 1866ـ1873 چاپ افست تهران 1965.

بیگدلی

بیگدلی

قبیلة بزرگ و قدیمی ترک از قبایل بیست ودوگانة غز. نام این قبیله در دیوان لغات الترک به صورت بکتلی نوشته شده است . به صورتهای بیکدلی و بگدلی و بویوک دیل لی (قائم مقام ص 444) نیز ضبط شده است که طبق نسب نامه های افسانه ای ترکان از نسل یولدوزخان پسر سوم اغوزخان هستند (رشیدالدین فضل الله ج 1 ص 25 41 حمدالله مستوفی ص 566). کاشغری معنایی برای این نام ذکر نکرده است اما خواجه رشیدالدین (ج 1 ص 41) آورده است که بیگدلی یعنی کسی که همانند بزرگان عزیز باشد. این قبیله با شعار و علامت خاص خود از سایر قبایل ترک متمایز بود (کاشغری ص 171). تاریخ ورود این قبیله به ایران نامعلوم است اما براساس خبر ضعیفی که از جامع التواریخ خواجه رشیدالدین نقل شده است در عصر سلاجقه بردگانی از قبیلة بیگدلی در غرجستان خرید و فروش می شدند از جمله انوشتکین غرجه جد خوارزمشاهیان که در سالهای آخر سلطنت ملکشاه سلجوقی شحنة خوارزم بود (قفس اوغلی ص 48ـ 49 52). این قبیله ظاهرا پیش از مهاجرت به طرف جنوب غربی (ماوراءالنهر خوارزم ایران عراق آناطولی و شام ) در کوههای آلتایی سکونت داشتند. آنها در عصر چنگیزخان در شمار قبایل نایمان بودند و در لشکرکشی جورماغون نویان سردار معروف مغول به ایران شرکت کردند و تدریجا تا آناطولی و شام پیش رفتند (قائم مقام ص 445). بیگدلیهای شام که به شاملو مشهورند اغلب در اطراف حلب پراکنده بودند (سومر ص 209) و بهترین چراگاهها در میان حلب و دیار بکر به آنان تعلق داشت ( د.اسلام چاپ دوم ذیل ماده ). استقرار شاملوهای بیگدلی در ایران ظاهرا پیش از تشکیل دولت صفویه صورت گرفته است . امرای یکی از طوایف اوجی از طوایف مشهور شاملو (سومر ص 209 211) پیش از نیمة اول قرن نهم در قریة لوشان از روستاهای طارم سکونت داشتند (مرعشی ص 260ـ261). برخی از منابع دورة صفویه میان طوایف بیگدلی و شاملو تفاوت قائل شده اند. شاملوها یکی از طوایف قزلباشان بودند اما نام بیگدلیها نخستین بار پس از وقایع 953 آمده است . در این سال برکت خلیفة بیگدلی از القاص میرزا برادر شورشی شاه طهماسب جدا شد و به اردوی شاه طهماسب پیوست (روملو ج 1 ص 408). احمدبیگ بیگدلی در 1002 داروغة لاهیجان شد (اسکندرمنشی ج 1 ص 459). محمدبیگ بیگدلی شاملو و برادرانش قبان سلطان و ساروبیگ از سرداران و حکام معتبر دولت شاه عباس صفوی بودند (همان ج 1 ص 535 ج 2 ص 641 811 منجم یزدی ص 402 409).

زینل بیگ بیگدلی * از سرداران ارتش شاه عباس در 1037 حاکم ری بود (اسکندرمنشی ج 2 ص 935 حسینی استرآبادی ص 214). حیدرسلطان بیگدلی ایشیک آقاسی باشی حرم شاه عباس بود (اسکندرمنشی ج 2 ص 860). گوندغمش سلطان بیگدلی که در حوالی کرکوک سکونت داشت در 1032 و به هنگام اولین تهاجم شاه عباس به بغداد با اتباع خود به اردوی شاه عباس پیوست و با دریافت تیولی بزرگ در آزربايجان به آن سامان مهاجرت کرد (همان ج 2 ص 1085). طوایف بیگدلی ایران از دورة سلطنت صفویه که اغلب در نواحی غربی و مرکزی ایران سکونت داشتند در آزربايجان و در اطراف مراغه (قائم مقام ص 446) و در کنار رودخانة مزلقان چای (مزدقان چای ) و بلوکات ساوه می زیستند (همانجا ناصرالدین قاجار ص 18ـ 19 افضل الملک ص 104). عده ای از بیگدلیها تدریجا به طرف قم مهاجرت کردند و در شمار یکی از نیروهای اجتماعی مهم قم درآمدند.

برخی از مشاهیر بیگدلیها عبارت اند از: حاجی لطفعلی خان آذربیگدلی * شاعر معروف قرن دوازدهم و صاحب تذکرة آتشکدة آذر محمدزمان بیگ بیگدلی و پسرش ولی محمدخان بیگدلی از بزرگان دولت شاه سلطان حسین صفوی (جزایری ص 69) حسین بیگ لله بیگدلی * دورمیش خان بیگدلی * مصطفی خان بیگدلی که در آخرین سال سلطنت نادرشاه به سفارت عثمانی رفته بود (قائم مقام همانجا غفاری کاشانی ص 41) محمدزمان خان بیگدلی نوادة مصطفی خان از مشاهیر و بزرگان دربار کریم خان زند و جانشینان او (غفاری کاشانی ص 165 211 545 553) علیقلی خان بیگدلی * از سران افشاریه و یدالله خان اسلحه دارباشی سرکردة بیگدلیهای همدان و زنجان از رجال دربار رضاخان و پسرش محمدرضا پهلوی . در میان بعضی از طوایف چادرنشین یا اسکان یافتة ایران چند تیرة ترک و ترکمن دیده می شود که بیگدلی نام دارند از جملة آنان طایفة بیگدلی از طوایف آغاجری خوزستان است (امام شوشتری ص 86). در میان طوایف ترکمن گوکلان نیز طایفه ای به نام بیگدلی وجود داشته است ( گرگان نامه ص 126 241 قورخانچی ص 60). اما انتساب این طایفة ترکمن به قبیلة قدیمی بیگدلی محل تردید است . در میان ایلات قشقایی نیز سه تیره به نام بیگدلی وجود دارد که دو تیرة آن از طوایف کشکولی بزرگ و یک تیرة آن از طوایف شش بلوکی است (مرکز آمار ایران ص 17 پیمان ص 217 قهرمانی ابیوردی ص 426 439).

منابع : اسکندرمنشی تاریخ عالم آرای عباسی تهران 1350ش غلامحسین افضل الملک تاریخ و جغرافیای قم تهران 1356ش محمدعلی امام شوشتری تاریخ جغرافیائی خوزستان تهران 1331ش حبیب الله پیمان توصیف و تحلیلی از ساختمان اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی ایل قشقائی تهران 1347ش عبدالله بن نورالدین جزایری کتاب تذکرة شوشتر چاپ خان بهادر مولی بخش و محمد هدایت حسین تهران 1348ش حسن بن مرتضی حسینی استرآبادی تاریخ سلطانی : از شیخ صفی تا شاه صفی چاپ احسان اشراقی تهران 1364ش حمدالله بن ابی بکر حمدالله مستوفی تاریخ گزیده چاپ عبدالحسین نوائی تهران 1362ش رشیدالدین فضل الله جامع التواریخ چاپ بهمن کریمی تهران 1338ش حسن روملو احسن التواریخ چاپ عبدالحسین نوائی ج 12 تهران 1357ش فاروق سومر نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعة دولت صفوی ترجمة احسان اشراقی و محمدتقی امامی تهران 1371ش ابوالحسن غفاری کاشانی گلشن مراد چاپ غلامرضا طباطبائی مجد تهران 1369ش ابوالقاسم بن عیسی قائم مقام منشآت قائم مقام فراهانی چاپ فرهاد میرزا معتمدالدوله تهران 1280 ابراهیم قفس اوغلی تاریخ دولت خوارزمشاهیان ترجمة داود اصفهانیان تهران 1367ش محمدعلی قورخانچی نخبة سیفیه : در تاریخ و جغرافیای استرآباد چاپ منصورة اتحادیه (نظام مافی ) و سیروس سعدوندیان تهران 1360ش مظفر قهرمانی ابیوردی از باورد یا ابیورد خراسان تا ابیورد یا بوالورد فارسی تهران 1355ش محمودبن حسین کاشغری نامها و صفتها و ضمیرها و پسوندهای دیوان لغات الترک ترجمه و تنظیم و ترتیب الفبائی محمد دبیرسیاقی تهران 1357ش گرگان نامه به کوشش مسیح ذبیحی چاپ ایرج افشار تهران 1363ش ظهیرالدین بن نصیرالدین مرعشی تاریخ گیلان و دیلمستان چاپ منوچهر ستوده تهران 1364ش مرکز آمار ایران سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچنده 1366: نتایج تفصیلی ایل قشقایی تهران 1368ش جلال الدین محمد منجم یزدی تاریخ عباسی یا روزنامة ملاجلال چاپ سیف الله وحیدنیا تهران 1366ش ناصرالدین قاجار شاه ایران شهریار جاده ها: سفرنامة ناصرالدین شاه به عتبات چاپ محمدرضا عباسی و پرویز بدیعی تهران 1372ش .

EI 2 ، s.v. "Begdili" (by Faruk Sدmer).

/ علی پورصفر قصابی نژاد /

تکلو (یا تکه لو)


تکلو (یا تکه لو)

طایفه ای ترک در ایران و عثمانی . این طایفه از طوایف بزرگ قزلباش * بودند که از تکه ایلی * واقع در جنوب غربی آسیای صغیر مهاجرت خود را به ایران در دهة دوم سدة دهم آغاز کردند ( تاریخ قزلباشان ص 27) بنابراین نام تکلو با نام خاستگاه آنان در ارتباط است . واژة تکل ترکی به معنای قوچ جنگی نوجوانی که تازه ریش در آورده و وصلة لباس است (قدری ذیل «تکل »). تکه نیز در ترکی آذری به معنای «بز نر» است (همان ذیل «تکه ») اما از ارتباط این واژه ها با نام طایفة تکلو در منابع سخنی نیست . در برخی منابع تاریخی عهد صفوی نام دو طایفة «تکه یاخرلو» و «تکرمشلو» آمده است (برای نمونه رجوع کنید به روملو ج 12 ص 168) که احتمال دارد با طایفة تکلو نسبتی داشته باشند. حسن خلیفه تکلو معروف به قرابیق (هامر ـ پورگشتال ج 1 ص 771) از جانب شیخ جنید و شیخ حیدر صفوی از آزربايجان مأمور تبلیغ مذهب شیعه و خاندان شیخ صفی الدین اردبیلی در تکه ایلی شده بود ( جهانگشای خاقان ص 85 روملو همانجا). در 906 صدها تن از مردم تکلو برای جنگ با فرخ یسار شروانشاه / شیروانشاه همراه سایر قزلباشان در اطراف ارزنجان به شاه اسماعیل اول پیوستند (خواندمیر ص 52 روملو ج 12 ص 61) و تا پایان عمر او در اغلب جنگها یاری اش دادند ( رجوع کنید به جهانگشای خاقان ص 138 243 543 ـ544 و جاهای دیگر روملو ج 12 ص 81 121 212 و جاهای دیگر تاریخ قزلباشان همانجا نویدی ص 50).

بسیاری از مردمان تکلو در 917 پس از شورش وسیع مریدان و پیروان شاه اسماعیل صفوی به ایران آمدند. رهبر این شورش شاهقلی بابا پسر و جانشین حسن خلیفه تکلو بود که مورخان عثمانی به وی لقب شیطانقلی داده اند ( جهانگشای خاقان ص 405ـ 408 روملو ج 12 ص 164ـ166 هامر ـ پورگشتال همانجا). شورشیان در مسیر خود به ایران سپاه قره گوزپاشا بیگلربیگی عثمانی را در هم شکستند و او را به طرزی فجیع کشتند و سپس سپاهیان علی پاشا صدراعظم عثمانی را مغلوب کردند. در این جنگ شاهقلی بابا و علی پاشا نیز به قتل رسیدند. سپس حدود بیست هزار جنگجوی تکلو به رهبری میرعلی خلیفه جانشین شاهقلی بابا در اطراف آماسیه و قره حصار به جنگ و گریز با سپاهیان عثمانی پرداختند (هامر ـ پورگشتال ج 1 ص 773ـ774 777ـ 778) و حدود پانزده هزار تن از تکلوها به رهبری صوفیان خلیفه روملو به سفر خود به ایران ادامه دادند و در مسیر خود کاروانی تجاری را غارت کردند و تمامی کاروانیان از جمله شیخ ابراهیم شبستری معروف به سیبویه ثانی را کشتند. آنان در حوالی شهریار به لشکرگاه شاه اسماعیل رسیدند. شاه اسماعیل که از قتل و غارت کاروانیان خشمگین بود دستور داد که سرکردگان آنان را در دیگهای آب جوش بیندازند و اتباعشان را پراکنده کنند و آنها را میان سایر قزلباشان تقسیم نمایند ( جهانگشای خاقان ص 407ـ 408 روملو همانجا نویدی همانجا هامر ـ پورگشتال ج 1 ص 771ـ 775). در پی همین شورشها سلطان سلیم اول به شناسایی شیعیان ساکن در قلمرو عثمانی پرداخت و چهل هزار تن از آنان را کشت یا زندانی کرد (هامر ـ پورگشتال ج 2 ص 832 ـ833). با این حال سران تکلو در دورة شاه اسماعیل از امرای بزرگ قزلباش شدند از جمله ساروعلی مهردار برون سلطان حاکم مشهد چوهه سلطان حاکم کلهر و بعدها حاکم اصفهان قراجه سلطان حاکم همدان علی سلطان حاکم قزوین و یکان بیگ ( تاریخ قزلباشان ص 27 29 جهانگشای خاقان ص 518 569 595 روملو ج 12 ص 245 252).

بزرگان تکلو در نخستین سالهای سلطنت طهماسب اول (930ـ984) قدرت فراوانی یافتند. اینان در مراسم عرض سپاه شاه طهماسب در اطراف هرات در 936 پانزده هزار سوار به میدان آوردند ( رجوع کنید به منشی قمی ج 1 ص 199ـ200) و در سرکوبی طوایف شورشی قزلباش از جمله طایفة استاجلو نقش مؤثری داشتند (اسکندرمنشی ص 39 روملو ج 12 ص 251ـ 253 نویدی ص 62ـ63). چوهه سلطان متحد دیوسلطان در شوال 933 شاه طهماسب را به قتل دیوسلطان تحریک کرد و خود وکیل السلطنة شاه شد (روملو ج 12 ص 268 اسکندرمنشی ص 40 حسینی استرآبادی ص 59). چوهه سلطان در 937 در جنگ با حسین خان شاملو کشته شد و منصب او به پسرش شاه قبادسلطان رسید. قدرت سران تکلو و دستیابی آنان به مناصب بزرگ خشم بزرگان قزلباش را بر انگیخت و در کمتر از یک ماه منجر به جنگ تکلوها و سایر قزلباشان شد. شاه طهماسب به قتل عام تکلوها فرمان داد. محمدخان شرف الدین اوغلی تکلو نیز شاه قبادسلطان و تعدادی دیگر از خوانین تکلو را که به عراق عرب گریخته بودند به قتل رساند (روملو ج 12 ص 308ـ310 نویدی ص 67ـ70 اسکندرمنشی ص 40ـ41). اولمه سلطان تکلو حاکم آزربايجان پس از آگاهی از قتل عام تکلوها به خیال تصرف مقام وکالت عازم قزوین شد اما چون در قیدار زنجان با حملة سپاهیان شاه طهماسب روبرو شد به تبریز بازگشت و پس از مدتی به عثمانی گریخت . او با حمایت سلطان سلیمان قانونی بارها به ایران تاخت و دشواریهای فراوانی برای شاه طهماسب ایجاد کرد (نویدی ص 71ـ72 روملو ج 12 ص 311ـ312 اسکندر منشی ص 41). اولمه در سالهای بعد به حکومت بوسنی رسید و از جمله فاتحان بالکان شد (هامر ـ پورگشتال ج 2 ص 1130 1141 1194).

قتل سران تکلو و شورش اولمه و پیوستن بعضی از بزرگان تکلو به وی سبب تنزل مقام این طایفه در دستگاه حکومت صفوی شد ( رجوع کنید به روملو ج 12 ص 322 324 328ـ330 336 431 اسکندر منشی ص 41 54 110 بدلیسی ص 541). در سلطنت طولانی شاه طهماسب شمار اندکی از تکلوها از بزرگان دستگاه صفوی بودند که معروفترین آنان محمدخان و پسرانش قزاق خان و مصطفی خان و مسیب خان بودند. محمدخان در 940 در آستانة حملة سلیمان قانونی به عراق بر خلاف بیشتر بزرگان تکلو که به سلطان عثمانی ابراز وفاداری کرده بودند به لشکرگاه شاه طهماسب پیوست (روملو ج 12 ص 330ـ331) و در 942 سرپرست سلطان محمدمیرزا و حاکم هرات شد. او تا هنگام وفاتش در 964 حاکم هرات بود (همان ج 12 ص 346 514 اسکندرمنشی ص 54).

پس از مرگ شاه طهماسب در 984 تکلوهای قزوین به طرفداران شاه اسماعیل دوم پیوستند و در قتل عام طرفداران حیدرمیرزا شرکت کردند (اسکندر منشی ص 144ـ 145 حکیم ص 720). شاه اسماعیل دوم نیز امارت بعضی نواحی مهم را به امیران تکلو واگذار کرد (اسکندر منشی ص 110 156). اقتدار خوانین تکلو در عصر شاه محمد خدابنده (985ـ 996) افزایش یافت (افوشته یی ص 123). اینان از جمله کسانی بودند که به اتفاق گروهی دیگر از سران قزلباش قدرت خیرالنسا * بیگم (مهدعلیا) همسر شاه را تاب نیاوردند و او را کشتند (منشی قمی ج 2 ص 695ـ699 اسکندر منشی ص 184ـ 186). بسیاری از سران تکلو در شورش طوایف ترکمان بر حمزه میرزا پسر سلطان محمد خدابنده در 994 شرکت داشتند. مسیب خان تکلو در همین سال چند روزی وکیل السلطنة طهماسب میرزا شد (منشی قمی ج 2 ص 800 ـ 809 821 ـ 828833 ـ839 اسکندر منشی ص 222ـ224 244ـ 253). وی بعدها ظاهرا از طراحان قتل حمزه میرزا بود (شاملو ج 1 ص 114). گروههایی از تکلو پس از پیروزی حمزه میرزا بر مخالفان به عراق گریختند و در حملات ارتش عثمانی به همدان و اطراف آن شرکت کردند (منشی قمی ج 2 ص 884). شاه عباس اول که نقش امیران تکلو را در قتل مادر و برادرش فراموش نکرده بود در 999 مسیب خان حاکم سابق تهران را کشت (همان ج 2 ص 874 919). همچنین در 1005 به بهانة همدستی گروههایی از سران تکلو با ملک بهمن (رستمداری ) حاکم شورشی آمل به قتل عام آنان فرمان داد. در این کشتار بیست تا سی هزار خانوار تکلو که بیشتر در اطراف همدان سکونت داشتند کشته یا پراکنده شدند (اسکندر منشی ص 393 مرعشی ص 270). پس از آن تنها امیر تکلو که در زمان صفویان به امارت رسید شاه نظر بیگ تکلو بود که حاکم مشهد و از فرماندهان سپاه شاه عباس در جنگهای داغستان و آزربايجان شد (منجم یزدی ص 437 باکیخانوف ص 117).

پس از قتل نادرشاه افشار (1160) نام امیران تکلو بار دیگر به میان آمد. مهرعلی خان تکلو که از طرف شاهرخ افشار به حکومت همدان منصوب شده بود در 1162 از کریم خان زند خواست که به وی بپیوندد. پاسخ ناخوشایند کریم خان سبب شد که مهرعلی خان برضد او لشکر بکشد اما سپاهیانش شکست خوردند و مهرعلی خان به قلعة ولاشجرد (بلاشگرد) تویسرکان گریخت (آذربیگدلی ص 372 گلستانه ص 147ـ150 162ـ169).

اعقاب مهرعلی خان تکلو در عصر قاجار در شمار حکام و بزرگان بودند از جمله علی مرادخان سرتیپ و پسر او خدایارخان شهاب السلطان (مقدم گل محمدی ج 1 ص 112). در این دوره خوانین تکلو در ولاشجرد ساکن بودند (ناصرالدین قاجار ص 180).

از اوایل دورة قاجار به بعد طوایف تکلو عمدتا در همدان و ملایر و تویسرکان سکونت یافتند. گروه کوچکی از طوایف تکلو نیز در بلوک اقطاع کرمان ساکن شدند. اینان تا اوایل قرن چهاردهم چادرنشین بودند. یکی از بزرگان این طایفه مدعی بود که تکلوهای کرمان اعقاب چوهه سلطان اند (وزیری کرمانی ص 143ـ144). جمعیت تکلوهای بلوک اقطاع کرمان در 1317ـ 1318 حدود سی خانوار بود (سایکس ص 423). از طایفة تکلو چند شاعر و موسیقیدان برخاسته اند که مشاهیر آنان عبارت اند از مسیب خان پسر محمدخان شرف الدین اوغلی محمدبیگ مذاقی از اولاد قراجه سلطان میرزا قلی میلی شانی تکلو خوش طبع بالی و مشربی تکلو (صادقی افشار ص 29 34 105 112 124ـ125 آذربیگدلی ص 15 21).

منابع : لطفعلی بن آقاخان آذربیگدلی آتشکدة آذر چاپ جعفر شهیدی چاپ افست تهران 1337ش اسکندر منشی تاریخ عالم آرای عباسی چاپ اسماعیل برادران شاهرودی چاپ سنگی تهران 1314 چاپ افست 1364ش محمودبن هدایت الله افوشته یی نقاوة الا´ثار فی ذکرالاخیار: در تاریخ صفویه چاپ احسان اشراقی تهران 1373ش عباسقلی آقا باکیخانوف گلستان ارم چاپ عبدالکریم علیزاده و دیگران باکو 1970 شرف الدین بن شمس الدین بدلیسی شرفنامه : تاریخ مفصل کردستان چاپ فرج الله زکی کردی قاهره ?] 1931 [ چاپ محمد عباسی چاپ افست تهران 1343ش تاریخ قزلباشان چاپ میرهاشم محدث تهران 1361ش جهانگشای خاقان : تاریخ شاه اسماعیل چاپ الله دتا مضطر اسلام آباد 1364ش حسن بن مرتضی حسینی استرآبادی تاریخ سلطانی : از شیخ صفی تا شاه صفی چاپ احسان اشراقی تهران 1364ش محمدتقی بن محمدهادی حکیم گنج دانش : جغرافیای تاریخی شهرهای ایران چاپ محمدعلی صوتی و جمشید کیانفر تهران 1366ش محمودبن غیاث الدین خواندمیر تاریخ شاه اسماعیل و شاه طهماسب صفوی ( ذیل تاریخ حبیب السیر ) چاپ محمدعلی جراحی تهران 1370ش روملو سرپرسی مولزورث سایکس سفرنامه ژنرال سرپرسی سایکس ترجمة حسین سعادت نوری تهران 1336ش ولی قلی بن داودقلی شاملو قصص الخاقانی چاپ حسن سادات ناصری تهران 1371ـ1374ش صادق صادقی افشار تذکرة مجمع الخواص ترجمة عبدالرسول خیامپور تبریز 1327ش حسین کاظم قدری تورک لغتی ج 2 استانبول 1928 ابوالحسن بن محمدامین گلستانه مجمل التواریخ چاپ مدرس رضوی تهران 1356ش میرتیمور مرعشی تاریخ خاندان مرعشی مازندران چاپ منوچهر ستوده تهران 1356ش محمد مقدم گل محمدی تویسرکان ج 1 تهران 1378ش جلال الدین محمد منجم یزدی تاریخ عباسی یا روزنامة ملاجلال چاپ سیف الله وحیدنیا تهران 1366ش احمدبن حسین منشی قمی خلاصة التواریخ چاپ احسان اشراقی تهران 1359ـ 1363ش ناصرالدین قاجار شاه ایران سفرنامة عتبات : سال 1287 قمری چاپ ایرج افشار تهران 1363ش زین العابدین علی بن عبدالمؤمن نویدی تکملة الاخبار: تاریخ صفویه از آغاز تا 978 هجری قمری چاپ عبدالحسین نوائی تهران 1369ش احمدعلی وزیری کرمانی «جغرافیای مملکت کرمان » فرهنگ ایران زمین ش 14 (1345ـ 1346 ش ) یوزف فون هامر ـ پورگشتال تاریخ امپراطوری عثمانی ترجمة میرزازکی علی آبادی چاپ جمشید کیان فر تهران 1367ـ 1369ش .

/ علی پورصفر قصابی نژاد /

جلایر

جلایر

طایفه‌ای‌ بزرگ‌ از مغولان‌. آنان‌ از گروه‌ مغولان‌ درْلكین‌ (عوام‌) در برابر مغولان‌ نیرون‌ (اصیل‌) بودند (رشیدالدین‌ فضل‌الله‌ ج‌1 ص‌40ـ41 145). طایفه‌ جلایر از این‌ ده‌ شعبه‌ تشكیل‌ می‌شد: جات‌ توقْراؤت‌ قنگقاؤت‌ كومْساؤت‌ أوریات‌ نیلْقان‌ كوركین‌ طولانْگْقیت‌ بوری‌ و شنْكقوت‌. آنان‌ پیش‌ از قرن‌ هفتم‌ در اطراف‌ رودخانه‌های‌ اونن‌ و كلوران‌ در مغولستان‌ می‌زیستند لیكن‌ نخستین‌ مسكن‌ آنها ظاهرا در قراقروم‌ بوده‌ است‌ (رجوع کنید به همان‌ ج‌1 ص‌66 229ـ 230 با ضبط‌ اونان‌ ج‌1 ص‌219 حمدالله‌ مستوفی‌ ص‌564ـ565).

چینیها طایفه‌ جلایر را در دوره‌ قیدوخان‌ ششمین‌ نیای‌ چنگیز قتل‌ عام‌ كردند. نجات‌یافتگان‌ در جستجوی‌ اراضی‌ جدید مادر قیدوخان‌ و هشت‌ برادر او را كشتند اما خود به‌ دست‌ گروهی‌ دیگر از جلایرها كه‌ طرفدار قیدوخان‌ بودند به‌ قتل‌ رسیدند و فرزندانشان‌ اسیر و برده‌ قیدوخان‌ شدند (رشیدالدین‌ فضل‌الله‌ ج‌1 ص‌229ـ231 گروسه‌ ص‌317 323).

طایفه‌ جلایر از آغاز كشورگشاییهای‌ چنگیزخان‌ در تمام‌ متصرفات‌ مغولان‌ از چین‌ تا آناطولی‌ پراكندند (رجوع کنید به اولیا چلبی‌ ج‌4 ص‌135) و رهبران‌ آنان‌ صاحب‌ مقام‌ شدند. موقلی‌ جلایر كه‌ چینیها به‌ او لقب‌ كویانگ‌ (خان‌ بزرگ‌) داده‌ بودند یكی‌ از فرماندهان‌ سپاه‌ چنگیز و فاتح‌ اصلی‌ چین‌ شمالی‌ بود (رشیدالدین‌ فضل‌الله‌ ج‌1 ص‌65ـ66 گروسه‌ ص‌333ـ 334 366 381) اولدور قورجی‌ جلایر شحنه‌ چهار اردوی‌ بزرگ‌ مغول‌ و رابوركه‌ جلایر یكی‌ از سه‌ فرمانده‌ اصلی‌ لشكركشیهای‌ اولیه‌ چنگیز به‌ ماوراءالنهر و ایران‌ بودند. فرزندان‌ و اعقاب‌ جوجی‌ ترْمله‌ جلایر (از امرای‌ چنگیز) به‌ ویژه‌ ایلكانویان‌ (امیر بزرگ‌ عصر هولاكوخان‌) از آغاز دولت‌ ایلخانان‌ ایران‌ (حك:654ـ750) مناصب‌ مهمی‌ همچون‌ شحنگی‌ ممالك‌ ملازمت‌ و سرپرستی‌ شاهزادگان‌ بزرگ‌ حكومت‌ نواحی‌ وسیع‌ و فرماندهی‌ هزاره‌های‌ جنگی‌ را در اختیار داشتند و پس‌ از انقراض‌ سلسله‌ ایلخانان‌ حكومت‌ جلایریان‌ را در عراق‌ عرب‌ و آزربايجان‌ بنیان‌ نهادند (رشیدالدین‌ فضل‌الله‌ ج‌1 ص‌67ـ68 وصاف‌الحضره‌ ص‌423 502 ابن‌عنبه‌ ص‌16ـ 17 نیز رجوع کنید به جلایریان‌ * ). تكوجنه‌/ جینانوین‌ جلایر از امرای‌ هولاكو نیز در 658 شبانكاره‌ فارس‌ را تصرف‌ كرد (وصاف‌الحضره‌ ص‌424 تاریخ‌ شاهی‌ قراختائیان‌ ص‌168ـ173). سرْتاق‌ نویان‌ جلایر كه‌ به‌ روایتی‌ جد قبیله‌ قاجار است‌ نیز در دوران‌ اباقاخان‌ (حك: 663ـ680) اتابك‌ و سپهسالار ارغون‌ خان‌ در خراسان‌ و مازندران‌ بود (رشیدالدین‌ فضل‌الله‌ ج‌1 ص‌71 709 اعتمادالسلطنه‌ ج‌1 ص‌62ـ63).

در سده‌ هشتم‌ خجند سرزمین‌ طایفه‌ جلایر بود. پس‌ از انقراض‌ سلسله‌ اول‌ خانات‌ چغتای‌ ماوراءالنهر (حك: 624ـ 760 رجوع کنید به سلیمان‌ ج‌2 ص‌508ـ509) امیر بایزید جلایر حكومت‌ خجند را تصاحب‌ كرد اما تغلق‌ تیمور جد سلسله‌ دوم‌ چغتاییان‌ مغولستان‌ در 763 او را كشت‌ (معین‌الدین‌ نطنزی‌ ص‌117 209) و پسرش‌ علی‌ درویش‌ و دامادش‌ امیرموسی‌ به‌ امیرحسین‌ قراوناس‌ حاكم‌ ماوراءالنهر پیوستند و پس‌ از قتل‌ امیرحسین‌ به‌ دست‌ تیمور در 771 به‌ اطاعت‌ او در آمدند. امیربهرام‌ جلایر نیز از سرداران‌ تیمور بود و در بسیاری‌ از جنگهای‌ وی‌ شركت‌ داشت‌ (رجوع کنید به حافظ‌ ابرو ج‌1 ص‌392ـ 394 410 419 461ـ462 معین‌الدین‌ نطنزی‌ 234ـ235 240 247 297 عبدالرزاق‌ سمرقندی‌ ج‌1 ص‌314 336 373ـ381). پس‌ از آنكه‌ به‌ دستور تیمور شورش‌ طایفه‌ جلایر در 778 به‌ سركردگی‌ عادل‌ شاه‌ (پسر و جانشین‌ امیر بهرام‌ جلایر) سركوب‌ شد این‌ طایفه‌ میان‌ سایر طوایف‌ پراكنده‌ شدند (واله ‌اصفهانی‌ ص‌104ـ105 بارتولد ص‌245ـ246).

به‌ گفته‌ اولیا چلبی‌ در قرن‌ یازدهم‌ (همانجا) گروهی‌ از جلایرها در آناطولی‌ زندگی‌ می‌كردند و در میان‌ مردم‌ بومی‌ آن‌ سرزمین‌ با عنوان‌ تحقیرآمیز «آقچه‌ قوینلو» (آقچه‌: رنگ‌ پریده‌) شهرت‌ داشتند. در نیمه‌ دوم‌ سده‌ نهم‌ شماری‌ از جلایرها در كرمان‌ و بم‌ سكونت‌ داشتند (یزدی‌ ص‌154 159). برخلاف‌ نظر مینورسكی‌ (رجوع کنید به میرزاسمیعا 1980 تعلیقات‌ ص‌170) در همین‌ سده‌ گروههای‌ بسیاری‌ از جلایرها در استرآباد می‌زیستند و در سازمان‌ اداری‌ صفویان‌ حاكم‌ جلایر تابع‌ بیگلربیگی‌ استرآباد بود (میرزاسمیعا 1332ش‌ ص‌83). جلایریهای‌ استرآباد در 861 پس‌ از تصرف‌ این‌ سرزمین‌ به‌ دست‌ جهانشاه‌قراقوینلو * به‌ اطاعت‌ قراقوینلوها در آمدند (طهرانی‌ ص‌35 روملو ج‌11 ص‌379). در 865 سلطان‌ ابوسعید تیموری‌ (حك: 855ـ873) كه‌ از جلایریهای‌ استرآباد بیمناك‌ بود بسیاری‌ از سران‌ آنها را كشت‌ (روملو ج‌11 ص‌416 تتوی‌ و دیگران‌ ص‌153).

جلایرها در عصر صفویه‌ از گروههای‌ بزرگ‌ مردم‌ نواحی‌ مرو نسا و ابیورد بودند (اسكندر منشی‌ ج‌1 ص‌577 603 نیز رجوع کنید به مستوفی‌ ص‌405) و در دوره‌ سلطان‌ حسین‌ صفوی‌ (حك:1105ـ1135) بخشی‌ از ارتش‌ چریك‌ دولت‌ صفویه‌ را تشكیل‌ می‌دادند (مستوفی‌ ص‌398). جلایرهای‌ خراسان‌ در دوره‌ نادرشاه‌ (حك: 1148ـ1160) اعتبار فراوان‌ یافتند (مروی‌ ج‌1 ص‌47). طهماسب‌قلی‌ خان‌ جلایر (متوفی‌ 1160) به‌ سبب‌ كفایت‌ و لیاقت‌ خود و شجاعتهای‌ اتباعش‌ وكیل‌الدوله‌ شد و بر تمام‌ متصرفات‌ شرقی‌ نادرشاه‌ از تته‌ و سند تا تبت‌ حكومت‌ كرد (همان‌ ج‌3 ص‌1189ـ1190 استرآبادی‌ ص‌31 352ـ353). گروهی‌ از جلایریان‌ كه‌ در شبرغان‌ زندگی‌ می‌كردند در 1149ـ1150 به‌ اطاعت‌ نادرشاه‌ در آمدند (استرآبادی‌ ص‌293). در كشمكش‌ بین‌ طرفداران‌ حكومت‌ صفویه‌ و افشاریان‌ یوسف‌ علی‌خان‌ جلایر حاكم‌ مشهد در به‌ سلطنت‌ رسیدن‌ دوباره‌ شاهرخ‌ در 1163 سهم‌ عمده‌ای‌ داشت‌ (مرعشی‌ صفوی‌ ص‌132ـ138 مرعشی‌ ص‌122ـ132 گلستانه‌ ص‌53ـ58).

حكومت‌ ناحیه‌ كلات‌ تا انقراض‌ قاجاریه‌ در اختیار خانهای‌ جلایر بود. صید محمدخان‌ جلایر در اواخر سلطنت‌ فتحعلی‌شاه‌ (1212ـ1250) به‌ خدمت‌ الله‌ قلی‌خان‌ حاكم‌ خیوه‌ در آمد و در 1246 در جنگ‌ با حاكم‌ آنجا كشته‌ شد (سپهر ج‌1 ص‌262ـ263 اعتمادالسلطنه‌ ج‌1 ص‌893ـ 894). پس‌ از صید محمدخان‌ برادرش‌ یلنگ‌توش‌خان‌ (طرب‌ نایینی‌ ص‌655) به‌ قصد كین‌خواهی‌ به‌ الله‌ قلی‌خان‌ پیوست‌. یلنگ‌توش‌خان‌ نیز بعد از چند سال‌ جنگ‌ و گریز مطیع‌ دولت‌ ایران‌ گشت‌ اما در 1264 به‌ دست‌ حسن‌خان‌ سالار كشته‌ شد (توحدی‌ ج‌3 ص‌241). پس‌ از او به‌ ترتیب‌ بهبودخان‌ و یلنگ‌توش‌خان‌ دوم‌ و پس‌ از فترتی‌ چند ساله‌ فتحعلی‌خان‌ فتح‌الملك‌ پسر یلنگ‌توش‌خان‌ دوم‌ حاكم‌ كلات‌ شدند (ییت‌ ص‌145 قاسمی‌ ص‌411 توحدی‌ ج‌3 ص‌341ـ349).

منابع‌: ابن‌عنبه‌ الفصول‌ الفخریة چاپ‌ جلال‌الدین‌ محدث‌ ارموی‌ تهران‌ 1363ش‌ محمد مهدی‌ بن‌ محمدنصیر استرآبادی‌ جهانگشای‌ نادری چاپ‌ عبدالله‌ انوار تهران‌ 1341ش‌ اسكندرمنشی‌ اعتمادالسلطنه‌ اولیاچلبی‌ واسیلی‌ ولادیمیروویچ‌ بارتولد تاریخ‌ تركهای‌ آسیای‌ مركزی‌ ترجمه‌ غفار حسینی‌ تهران‌ 1376ش‌ تاریخ‌ شاهی‌ قراختائیان از مؤلفی‌ ناشناخته‌ در قرن‌ هفتم‌ چاپ‌ محمدابراهیم‌ باستانی‌ پاریزی‌ تهران‌: بنیاد فرهنگ‌ ایران‌ 1355ش‌ احمدبن‌ نصرالله‌ تتوی‌ و دیگران‌ تاریخ‌ الفی‌: تاریخ‌ ایران‌ و كشورهای‌ همسایه‌ در سال‌های‌ 850ـ984ه چاپ‌ علی‌ آل‌داود تهران‌ 1378ش‌ كلیم‌الله‌ توحدی‌ حركت‌ تاریخی‌ كرد به‌ خراسان‌ در دفاع‌ از استقلال‌ ایران‌ مشهد ج‌3 1366ش‌ عبدالله‌بن‌ لطف‌الله‌ حافظ‌ ابرو زبدة‌التواریخ‌ چاپ‌ كمال‌ حاج‌ سیدجوادی‌ تهران‌ 1380ش‌ حمدالله‌ مستوفی‌ تاریخ‌ گزیده‌ رشیدالدین‌ فضل‌الله‌ حسن‌ روملو احسن‌ التواریخ‌ چاپ‌ عبدالحسین‌ نوائی‌ ج‌11 تهران‌ 1349ش‌ محمدتقی‌بن‌ محمدعلی‌ سپهر ناسخ‌ التواریخ چاپ‌ جهانگیر قائم‌مقامی‌ تهران‌ 1337ش‌ احمدسعید سلیمان‌ تاریخ‌ الدول‌ الاسلامیة‌ و معجم‌ الاسرالحاكمة قاهره‌] 1972[محمدجعفربن‌ محمدحسین‌ طرب‌ نایینی‌ جامع‌ جعفری‌: تاریخ‌ یزد در دوران‌ نادری‌ زندی‌ و عصر سلطنت‌ فتحعلی‌شاه‌ چاپ‌ ایرج‌ افشار تهران‌ 1353ش‌ ابوبكر طهرانی‌ كتاب دیار بكریه چاپ‌ نجاتی‌ لوغال‌ و فاروق‌ سومر آنكارا 1962ـ1964 چاپ‌ افست‌ تهران‌ 1356ش‌ عبدالرزاق‌ سمرقندی‌ مطلع‌ سعدین‌ و مجمع‌ بحرین‌ ج‌1 چاپ‌ عبدالحسین‌ نوائی‌ تهران‌ 1353ش‌ ابوالفضل‌ قاسمی‌ خاوران‌: گوهر ناشناخته‌ ایران‌ مشتمل‌ بر تاریخ‌ و جغرافیا درگز و كلات‌] تهران‌ بی‌تا. [رنه‌ گروسه‌ امپراطوری‌ صحرانوردان‌ ترجمه‌ و تحشیه‌ عبدالحسین‌ میكده‌ تهران‌ 1353ش‌ ابوالحسن‌بن‌ محمدامین‌ گلستانه‌ مجمل‌التواریخ‌ چاپ‌ مدرس‌ رضوی‌ تهران‌ 1344ش‌ محمدهاشم‌بن‌ محمد مرعشی‌ زبور آل‌داود: شرح‌ ارتباط‌ سادات‌ مرعشی‌ با سلاطین‌ صفویه چاپ‌ عبدالحسین‌ نوائی‌ تهران‌ 1379ش‌ محمدخلیل‌بن‌ داوود مرعشی‌ صفوی‌ مجمع‌ التواریخ‌ چاپ‌ عباس‌ اقبال‌ آشتیانی‌ تهران‌ 1362ش‌ محمدكاظم‌ مروی‌ عالم‌آرای‌ نادری‌ چاپ‌ محمدامین‌ ریاحی‌ تهران‌ 1364ش‌ محمدحسین‌ مستوفی‌ آمار ملی‌ و نظامی‌ ایران‌ در 1128 یا تفصیل‌ عساكر فیروزی‌ مآثر شاه‌ سلطان‌ حسین‌ صفوی‌ چاپ‌ محمدتقی‌ دانش‌پژوه‌ در فرهنگ‌ ایران‌ زمین‌ ج‌20 (1353ش‌) معین‌الدین‌ نطنزی‌ منتخب‌ التواریخ‌ معینی‌ چاپ‌ ژان‌ اوبن‌ تهران‌ 1336ش‌ میرزا سمیعا تذكرة‌ الملوك چاپ‌ محمد دبیرسیاقی‌ تهران‌ 1332ش‌ محمدیوسف‌ واله‌ اصفهانی‌ خلدبرین‌: تاریخ‌ تیموریان‌ و تركمانان‌ چاپ‌ میرهاشم‌ محدث‌ تهران‌ 1379ش‌ عبدالله‌بن‌ فضل‌الله‌ وصاف‌ الحضره‌ تاریخ‌ وصاف چاپ‌ سنگی‌ بمبئی‌ 1269 حسن‌بن‌ شهاب‌ یزدی‌ جامع‌التواریخ‌ حسنی‌: بخش‌ تیموریان‌ پس‌ از تیمور چاپ‌ حسین‌ مدرسی‌ طباطبائی‌ و ایرج‌ افشار كراچی‌ 1987 چارلز ادوارد ییت‌ خراسان‌ و سیستان‌ ترجمه‌ قدرت‌الله‌ روشنی‌ زعفرانلو و مهرداد رهبری‌ تهران‌ 1365ش‌

Mirza Samia، Tadhkirat al-Muluk: a manual of Safavid adminstration (Circa 1137/1725 )، translated and explained by V. Minorsky، Cambridge 1980.

/ علی‌ پورصفر قصابی‌نژاد /

Thursday, May 6, 2010

لك و كنگرلو

نگاهى به تاريخ و فرهنگ تركان لك و كنگرلو / توحید ملک زاده

 2008-12-29

كنگرها يا كنگرلوها طايفه اى از اقوام باستانى ترك هستند كه بعدها با وارد شدن در تركيب تركان لك نقش مهمى در فرهنگ مردم آذربایجان بازى كردند. كنگرها كه با نامهاى كانقلى، قانقلى و خانقار نيز مشهور هستند در آثار استرابون جغرافيدان در سده ى اول ميلادى ديده شده است. در افسانه هاى قديم تركان چگونگى پيدايش افسانه اى قانقلى ها qanqli ثبت است. بر اساس اين افسانه كه در كتاب « اوغوز نامه » ثبت است اوغوز خاقان پس از بازگشت از سفرى جنگى براى حمل غنايم جنگى دستور ساخت ارابه ى بزرگى را به قشون خود داد. وى اين ارابه را قانقلى qanqli ناميد. قانقلى قديم در تركى امروزين قانلى ثبت شده و تا چندى پيش در روستاهاى آذربايجان از وسايل ضرورى براى حمل و نقل محسوب مى شد. تركان كنگرلو بعدها در تركيب تركان پيچه نق ديده شده است.

پيچه نق ها بر اساس افسانه هاى تركان، پسر گؤگ خان پسر اوغوزخان بوده است. تركان كنگرلو بعدها در تركيب امپراطورى عظيم تركان هون وارده شده و در اوايل ميلاد ( دو هزار سال قبل) وارد آذربايجان شده و در اطراف رود ارس در نخجوان ساكن شدند. در سده ى 6 - 5 ميلادى كنگرلوها و سابيرهاى آذربايجان داراى چنان قدرتى بودند كه هر كدام از دول ساسانى و بيزانس سعى در جلب حمايت اينان مى كردند. به دريافت پيگولئويسكايا انوشيروان در دهمين سال سلطنت خود يعنى در سال 542 ميلادى با كنگرهاى نخجوان جنگيد. جالب اينكه امروزه در اراضى نخجوان كوهى به نام كنگر داغى موجود هست كه قريب 15 قرن از نامگذارى آن مى گذرد. كنگرلوها در امپراطورى تركان بعد از اسلام در آذربايجان و ساير سرزمينهاى شرق شركت داشتند ولى نقش عمده ى سياسى آنان در دولت بزرگ صفويان آذربايجان مى باشد بطوريكه كنگرلوها در قالب قبيله ى استاج لوها به يارى شاه اسماعيل خطايى آمدند. امروزه نام روستاى كنگرلو در سلماس يادگارى از حضور باستانى اين قوم در سلماس و آذربايجان مى باشد.

چگونگى پيوند كنگرلوها با تركان لك معلوم نيست ولى آنچه معلوم است لك ها بر اساس سندى رسمى همزمان با حكومت شاه اسماعيل در منطقه سلماس سكونت داشته اند. اينان در جنگهاى صفوى - عثمانى در منطقه سلماس باقى ماندند اما بعد از صفويه ديگر از حالت ايلى خارج شده و در منطقه اى از سلماس كه امروزه لكستان ناميده مى شود ساكن شدند. بر اساس روايات و مسموعات عامه مى توان گفت كه اهالى اين منطقه از سلماس از آذربايجان آنسوى ارس مهاجرت كرده اند. با توجه به فرمان شاه عباس دوم مى توان دريافت كه اين روايات تا حدودى درست مى باشد. گفتنى است هيچگونه ارتباط فرهنگى و تاريخى بجز تشابه نامی بين لك هاى آذربايجان و لكهاى لرستان ديده نمى شود. در ميان قبايل شاهسون شهر ترك نشين ساوه نيز طايفه اى به نام لك وجود دارد كه شايد تيره اى از تركان لك آذربايجان مى باشد. نگاهى به فرهنگ تركان لك در سلماس: فرهنگ عمومى تركان لك چيزى جدا از فرهنگ عمومى مردم آذربايجان نمى باشد. موسيقى عاشيقى، فولكلور، افسانه هاى ملّى آتالار سؤزو، باياتى ها، قوشماها همگى از پويايى خاص برخوردار بوده و در زندگى روزمره ى لكها نقش فراوان دارد. قصبه ى قره قشلاق در شهرستان سلماس مركز لكستان بوده و زادگاه مردان بزرگى همچون مسعود ديوان لكستانى مى باشد.كه در مقابل تاخت و تاز اكراد سيميتقو ايستاد و در سن كم 25 سالگى پس از مقاومت جانانه انتحار كرده در قبرستان قره قشلاق دفن شد. موسيقى عاشيقى و صنعت عاشيقى در مجالس عروسى تركان لك نقش فراوانى دارد و از سيستم تك ساز ، یکی از سيستمهاى صنعت عاشيقى تبعيت مى كند. رقص ها باشكوه مردان و زنان تركان لك در شادمانى ها و مجالس عروسى همراه با نغمات جاودان آهنگهاى عاشيقى شور و شوق خاصى به آنها مى دهد. تركان لك مفتخر از افتخارات اجدادشان به خلق قوشماها و باياتى هايى درباره ى بزرگان خود پرداخته كه پاره اى از آنها در دسترس است از جمله آنچه كه درباره مسعود ديوان لكستانى سروده اند.

در ادبيات مكتوب نيز تركان لك نقش فراوانى دارند مانند پرويز خان صدقيانى رهبر طريقت ذهبيه كه داراى دفتر شعر حجيمى است، حاجى رسول صدقيانى از بانيان انجمن غيبى تبريز كه نهضت مشروطه ى آذربايجان را به پيروزى رساند، حسين صدقيانى فرزند حاجى رسول صدقيانى كه براى اولين بار مهندس فوتبال را از فنر باغچه ى عثمانى اخذ به آذربايجان آورد. ميرزا آقاجان لكستانى شاعر، نيمتاج سلماسى شاعر، مهندس تيمور لكستانى فرزند شهيد مسعود ديوان لكستانى از مهندسين بانى دانشگاه صنعتى شريف، نقى برزگر و دهها شخصيت ديگر كه به عالم علم تقديم نموده اند. اميد است تحصيل كردگان و فرهيختگان لكستانى با جمع آورى فولكلور، افسانه ها، داستانها، موسيقى و تمام اطلاعات تاريخى روستاهايشان به شناخت بيشتر تركان لك يارى رسانند و با بناى آرامگاهى در خور شأن مسعود ديوان لكستانى قهرمان ملى لكستان و سمبل لكستان، به يادآورى تاريخ پرشكوه خود براى حيات آينده بپردازند.

بیات

قبیلة ترک از قبایل بیست و دوگانة اوغوز (غز ) پراکنده در ایران افغانستان ترکمنستان ازبکستان آزربايجان ارمنستان ترکیه سوریه و عراق . واژة بیات که به صورت «بایات » هم ضبط شده به معنای بادولت و پرنعمت است . اصل این قبیله در نسبنامه های افسانه ای ترکان به «بای آت » پسر دوم گون خان پسر اغوزخان می رسد (رشیدالدین فضل الله ج 1 ص 39 حمدالله مستوفی 1362 ش الف ص 566 تاریخ قزلباشان ص 24 قائم مقام ص 403). قبیلة بیات همچون سایر قبایل بزرگ ترک علامتی مخصوص داشته که شکل آن در منابع متفاوت است (کاشغری ص 172 رشیدالدین فضل الله ج 1 ص 40 اوزون چارشیلی ج 1 ص 113). بیاتها طبق بعضی اخبار از روزگاران قدیم و پیش از مهاجرتهای گستردة خود به غرب آسیا در اطراف رودخانة قراموران یا بنابر ضبط حمدالله مستوفی (1362 ش ب ص 218) قارامران واقع در شمال چین می زیسته اند (قائم مقام همانجا).
تاریخ ورود قبیلة بیات به فلات ایران چندان روشن نیست اما از برخی منابع تاریخی برمی آید که این مردم ظاهرا در اوایل قرن پنجم و مقارن حملات غزان و سلجوقیان در فلات ایران پراکنده شده و در مسیر کوچ نظامی خود تا صحاری شام و سواحل مدیترانه پیش رفته اند. در این پیشرویهای پرماجرا گروههایی از این قبیله بتدریج در بعضی نواحی خراسان بزرگ عراق عجم کردستان و لرستان استقرار یافتند. چنانکه خبر انتصاب امیرسنقر بیاتی (مقتول 511) به نیابت حکومت بصره از جانب امیر آق سنقر بخاری اقطاع دار این ولایت از سابقة دراز حضور بیاتها در ایران و عراق عرب حکایت می کند (ابن خلدون ج 4 ص 93). استقرار قبیلة بیات در بعضی نواحی غربی ایران پس از چندی به تشکیل دولت محلی کوچکی در اراضی میان لرستان کوچک و عراق عرب انجامید اما خصومت حاکمان بیات و اتابکان لر سرانجام به انقراض حکومت بیات منجر شد و اتابک شجاع الدین خورشید شاه حاکم لرستان که از دست اندازیهای مکرر ترکان بیات به متصرفات خویش خشمگین بود بر سر آنان تاخت . در نتیجه آخرین حاکم بیات هزیمت یافت و قلمرو او که به ولایت بیات مشهور بود به تصرف سپاه خورشیدشاه درآمد (حمدالله مستوفی 1362ش الف ص 553 معین الدین نطنزی ص 54 ـ 55 بدلیسی ص 60). نام ولایت بیات در قرون بعد نیز در منابع دیده می شود. عطاملک جوینی در نیمة دوم قرن هفتم در گزارش کوتاهی راجع به اشتغالات دیوانی خود در تاریخ جهانگشای از برانداختن باجهای قدیم بلاد تستر و بیات سخن گفته است (ج 1 ص 25). نام ولایت بیات در اواخر قرن هشتم در ردیف نامهای ولایات معتبری چون بغداد عراق عرب خوزستان و لرستان قرار گرفت (شمس منشی ج 2 ص 170ـ171). در قرون بعد نام این ولایت بر حوزة محدودی اطلاق می شد که مشهورترین ناحیة آن قلعة بیات بر سر راه دزفول و عراق عرب بود (نویدی ص 101). نادرشاه هنگامی که از عراق عرب به سوی خوزستان می رفت تا شورش محمدخان بلوچ را سرکوب کند بر سر راه خود در این قلعه توقف کرد (استرآبادی ص 223). ویرانة این قلعه امروزه در کشور عراق برجاست (لسترنج ص 69ـ70).
مشیرالدوله تبریزی (متوفی 1279) در شرح مأموریتش برای تشخیص و تعیین مرزهای ایران و عثمانی «قریة بیات » را از توابع پشتکوه لرستان دانسته و از پراکندگی بیاتها در توابع شوشتر و دزفول خبر داده است (ص 102).
میدان فعالیت سیاسی طوایف بیات در تاریخ ایران محدود به پشتکوه لرستان نبود گروههایی از اینان در جنگهای شیخ ابواسحاق اینجو (متوفی 758) و امیر مبارزالدین محمد مظفری (ح 700ـ 765) شرکت داشتند (وزیری کرمانی ص 384ـ385). در حکومت زندیه نیز بیاتها صاحب نفوذ بودند و مهر علی خان بیات اسلاملو از جمله بزرگان شیراز در زمان کریم خان زند و علی مرادخان زند بود (غفاری کاشانی ص 165 188 191 476). بیاتهای شیراز که تا اوایل قرن چهاردهم در یکی از گذرهای محلة اسحاق بیگ به خریدوفروش اسب اشتغال داشتند احتمالا بازماندگان طوایف چادرنشین بیات فارس بودند که بتدریج از شیوة زندگی پدران خود دست کشیده و یکجانشین شده بودند (فسائی ج 2 ص 919).
جمعی از بیاتها که در پایان مهاجرت طولانی خود به آناطولی و شام رسیده بودند در اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم به قره عثمان فرمانروای آق قوینلوها پیوستند و ظاهرا در جنگ وی با امیر چکم والی شام شرکت کردند (طهرانی ص 60 64 65 روملو ج 11 ص 27ـ30). پس از انقراض سلسلة آق قوینلو بسیاری از طوایف تشکیل دهندة آن اتحادیه از جمله طایفة بیات به دولت صفوی پیوستند ( تاریخ قزلباشان ص 8 21ـ29 هینتس ص 96). احتمالا بسیاری از طوایف خاک آناطولی را ترک گفته و به ایران آمده اند اما آثار آنان هنوز در بعضی روستاهای آناطولی و شام برقرار است ( ایرانیکا ذیل ماده ). این گروه از طوایف بیات را بعدها قره بیات نامیدند تا از بیاتهایی که از قبل در ایران می زیستند متمایز شوند. بر همین اساس طوایف بیات ایران را آق بیات یا بیات مطلق می خواندند (قائم مقام ص 403ـ404). ظاهرا تیرة شام بیاتی از تیره های تشکیل دهندة ایل قاجار (خورموجی ص 3) و از بیاتهای شام یا قره بیاتها بوده که پس از استقرار در آزربايجان به طوایف قاجار پیوسته است . بزرگان این طایفه از جمله امرای دربار فتحعلی شاه به شمار می آمدند (قائم مقام همانجا). 
پیش از تشکیل دولت صفویه چندین طایفة چادرنشین ترک و مغول در دشتهای قزوین و ری و شهریار به سر می بردند (فریومدی ص 344 اولیاءالله ص 192ـ194 مرعشی ص 44). هر چند نام طوایف بیات در منابع اخیر نیامده است اما به نظر می رسد که این طوایف پیش از دولت صفوی در قسمتهایی از لرستان و عراق عجم سکونت داشته اند. این احتمال از آنجا تقویت می شود که شاه اسماعیل اول (حک : 905ـ930) در همان سالهای نخست سلطنت خود پس از آنکه شیروان آزربايجان را از تصرف دولت عثمانی خارج کرد و آن نواحی را تحت حکومت خود درآورد جمعی از این طوایف را از عراق ] عجم [ به شابران و دربند تبعید کرد (باکیخانوف ص 93). بعدها بزرگان این طوایف با دربار روسیه پیوند یافتند و در جلب حمایت روسها کوشیدند (همان ص 165).
رؤسای طوایف بیات عراق عجم که ظاهرا بزرگترین گروه از طوایف بیات مطلق یا آق بیات به شمار می آمدند در سالهای سلطنت شاه طهماسب اول (930ـ984) از جمله بزرگان دولت صفوی محسوب می شدند. سلیمان بیگ و برادرش حسن بیگ یوزباشی قورچیان بیات پیش از اینکه به سبب رفاقت با اسماعیل میرزا پسر شاه طهماسب اول مغضوب شوند از امرای بزرگ و مقرب شاه صفوی بودند (نویدی ص 111 تاریخ قزلباشان ص 24). حتی صدماتی که شاه صفوی بر این طوایف وارد آورد مانع از اطاعت و خدمتگزاری آنان نشد. هنگامی که القاص میرزا برادر شورشی شاه طهماسب با حمایت سلیمان قانونی پادشاه عثمانی از عراق عرب تا قم پیش آمد جمعی از طوایف بیات عراق عجم که در حدود قم می زیستند به مقابله با القاص میرزا شتافتند. جنگجویان این طایفه در جنگ مغلوب و به دستور القاص میرزا کلیة اسرای طایفة بیات اعدام شدند ( عالم آرای شاه طهماسب ص 109). طوایف بیات عراق عجم همچنین مدتی در ملازمت و خدمتگزاری سلطان مصطفی میرزا پسر شاه طهماسب بودند. سلطان مصطفی میرزا که از دوستداران سلطنت برادر خود سلطان حیدر میرزا بود پس از قتل برادر به دست هواداران اسماعیل میرزا برادر دیگر خود به امیدنجات به میان طایفة بیات گریخت . حاجی اویس بیگ بیات حاکم طایفه که در ظاهر پذیرای شاهزادة متواری شده بود بازداشت محترمانة او را به قزوین اطلاع داد و پس از ورود شاه اسماعیل دوم (حک : 984ـ 985) به قزوین او را به حضور شاه رسانید (اسکندرمنشی ص 143 منجم یزدی ص 29ـ30 حسینی استرآبادی ص 55). در اوایل سلطنت شاه عباس اول (995ـ 1037) که حکومت قلمرو علیشکر ـ همدان ـ به محمد باقر میرزا پسر خردسال شاه عباس تفویض شد اغورلو سلطان بیات حاکم طایفه بیات و نواحی کزاز و کرهرود به نیابت از او به حکومت همدان رفت . اما شاهوردی خان لر حاکم لرستان کوچک که از مدتها قبل قصد تصرف بعضی مناطق تابعة همدان را داشت قلت یاران اغورلوسلطان را مغتنم شمرد و به بروجرد مقر او حمله برد. در این جنگ اغورلو سلطان کشته شد و لشکریان بیات متفرق شدند. تا اینکه شاه عباس خود به جنگ شاهوردی خان رفت و پس از شکست دادن او متوجه ایل بیات شد و کلیة مناصب موروثی اغورلو سلطان را به برادر او شاهقلی سلطان بیات تفویض کرد. وی که از تأخیر ایل بیات در امداد به اغورلو سلطان خشمگین بود به خواهش شاهقلی سلطان از مجازات ایل بیات درگذشت و پس از دریافت سه هزار تومان پول و سه هزار کره اسب بیاتی نژاد که همواره مورد توجه قزلباشان بود به قزوین بازگشت (اسکندرمنشی ص 352ـ353 بدلیسی ص 81ـ82 تاریخ قزلباشان همانجا).
گروهی از طوایف بیات دو قرن بعد به آقامحمدخان قاجار (حک : 1210ـ1211) پیوستند و سرانشان در زمرة بزرگان دربار قاجار درآمدند (سپهر ص 26 وکیلی طباطبائی تبریزی ص 373). یکی از مشهورترین بزرگان این طایفه که در عهد ناصرالدین شاه (1264ـ1313) می زیست علینقی خان بیات ملقب به نظام لشکر و صمصام الملک است که از مالکان بزرگ ایران و سرکردة یکی از افواج نظامی آن روزگار بود. فرزندانش به نامهای ذوالفقارخان (صمصام الملک ) و عباسقلی خان (سهم الملک ) همانند پدرشان از بزرگان آن سامان به شمار می آمدند (اعتمادالسلطنه تبریزی1367 ش ج 2 ص 1615 وکیلی طباطبائی تبریزی ص 388 453). مرتضی قلی خان بیات * ملقب به سهام السلطان که بارها به وکالت مجلس شورای ملی و یکی دو بار به وزارت و صدارت رسید پسر عباسقلی خان است (بامداد ج 4 ص 69). امروزه تمامی طوایف بیات عراق عجم در محال کزاز و کرهرود و بعضی دیگر از روستاهای اراک سکونت دارند و به زراعت و دامداری روزگار می گذرانند (وکیلی طباطبائی تبریزی ص 388). گروهی دیگر از طوایف بیات که در ماکو به سر می برند از اواخر سلطنت شاه عباس اول در این سامان استقرار یافته اند (اسکندرمنشی ص 793 فرامین فارسی ماتناداران ج 2 ص 507) و یا اینکه در اوایل سلطنت شاه عباس دوم (1052ـ1077) از ایروان به ماکو آمده اند. ریاست این مردم با مصطفی بیگ بیات جد حکام موروثی ماکو بود (نصرت ماکوئی ص 3ـ48). فرزندزادگان مصطفی بیگ در سلطنت قاجاریه و بویژه در صدارت حاج میرزا آقاسی (متوفی 1265) که خود از اعضای طایفة بیات ایروان بود حکومت چندین ناحیه از ایران را در دست گرفتند ( رجوع کنید به همان ص 16ـ 18). شاه عباس دوم در اواخر سلطنت گروههایی از طوایف ترک بیات منطقة قره باغ را به همراه طوایف دیگر به گرجستان انتقال داد. اینان اغلب در اطراف قلعه های اسلام آباد و شاه آباد و نصرت آباد که خود بنا کرده بودند اسکان یافتند. خصومت مذهبی و ستیزه جویی ترکان مهاجر سرانجام سبب جنگ میان آنان و گرجیان شد که در پی آن جمع کثیری از مهاجران ترک به قتل رسیدند (وحید قزوینی ص 288ـ289).
گروهی دیگر از طوایف بیات در کردستان عراق عرب سکونت داشتند که شاه طهماسب دوم (حک : 1135ـ 1145) بسیاری از آنان را به حوالی تهران و ساوجبلاغ کرج تبعید کرد (حکیم ص 757). در 1144 نیز نادرشاه که هنوز وکیل السلطنة شاه طهماسب دوم بود پس از اینکه کرکوک را به تصرف در آورد گروهی دیگر از این مردم را به خراسان تبعید کرد. اینان به روایتی به هرات رفتند و به روایت دیگر به طوایف بیات نیشابور پیوستند (استرآبادی ص 193 مروی ج 1 ص 254). طوایف بیات منطقة کرکوک در اوایل قرن حاضر مشتمل بر هفت طایفه بودند که در بیست و چند روستا نزدیک جبل حمرین و قره تپه به سر می بردند (ادموندز ص 303). نادرشاه همچنین در دورة سلطنت خود گروههایی از طوایف بیات و افشار و جوانشیر و شاهسون و بختیاری را به افغانستان تبعید کرد. اغلب اینان که در کابل اسکان یافتند با عنوان عمومی قزلباش نامیده می شدند. بزرگان این مردم تا سالهای سلطنت امیر عبدالرحمان خان عهده دار بعضی مناصب و مقامات مهم اداری و لشکری افغانستان بودند (فیض محمد ص 143ـ144). محلة قزلباش کابل یادگاری از همین مردم است .
گروه دیگر از طوایف بیات ایران که قدمت و سابقة حضور آنان در ایران به قبل از قرن دهم می رسد طوایف بیات نیشابورند که به قره بیات شهرت داشتند. وجه تسمیة قره بیاتها و تاریخ دقیق ورود آنها به خراسان روشن نیست . تشابه عنوان این طوایف با قره بیاتهای شامی این گمان را تقویت می کند که اینان احتمالا شعبه ای از قره بیاتهای شام بوده اند که پیش از قرن دهم به خراسان مهاجرت کرده اند. اما دلیل روشنی برصحت این مدعا در دست نیست تنها احتمال قابل اعتنا اخبار مهاجرت اجباری قره تاتارهای آناطولی است که در آغاز قرن نهم به دستور تیمور لنگ به سوی خراسان و ترکستان حرکت کرده بودند. گروههایی از این مردم هنگام مهاجرت از صفوف مهاجران گریختند و در گوشه و کنار مسیر مهاجرت پنهان شدند. اگر چه دربارة تاریخ ورود این طوایف به خراسان خبری در دست نیست اما از آنجا که اسکندر منشی این طوایف را در شمار طوایف جغتایی آورده است (ص 794) می توان گمان کرد که اینان نیز همانند گرایلیها و جلایرها و جمشیدیها پس از حملات مغولان به خراسان آمده باشند. شهرت و اعتبار این طایفه از سالهای آخر قرن دهم و مقارن اوایل سلطنت شاه عباس آغاز شد و تا اوایل قرن سیزدهم ادامه یافت . در سال 1000 قره بیاتها که از دو سه سال قبل پیشرویهای ازبکان را متوقف کرده و مانع سقوط تعدادی از شهرهای خراسان شده بودند سرانجام تسلیم قوای عبدالمؤمن خان ازبک شدند و بسیاری از بزرگانشان از جمله محمود سلطان پسر باباالیاس به قتل رسیدند اما سال بعد صفویان نواحی اشغالی خراسان را از دست ازبکان خارج ساختند. شاه عباس در ازای خدمات قره بیاتها املاک بزرگان بیات نیشابور را از جمیع مالیاتها معاف کرد و محمد سلطان پسر دیگر بابا الیاس را به حکومت اسفراین گماشت . حکومت اولاد باباالیاس به نیشابور هم کشیده شد و تا پایان سلطنت شاه عباس اول ادامه یافت (همان ص 333 337ـ339 794). طوایف بیات نیشابور در سالهای قدرت نمایی و سلطنت نادرشاه افشار (1148ـ1160) در اغلب جنگهای او شرکت داشتند و حکومت موروثی خوانین بیات بر نیشابور که تا اواسط سلطنت فتحعلی شاه (1212ـ 1250) ادامه یافت در همین سالها شکل گرفت (مروی ج 1 ص 81 109 ج 3 ص 961 1134). پس از قتل نادرشاه بعضی از رؤسای طوایف قره بیات نیشابور با استفاده از فرصت به دست آمده به قدرت نمایی پرداختند و به مقامات و مناصب عالی اداری و لشکری دست یافتند از جملة آنان صالح خان بیات بود که در 1160 از سوی عادلشاه افشار به حکومت فارس منصوب شده بود. وی تا 1168 که به دست شیخعلی خان زند کشته شد به همراه هاشم خان بیات سرکردة فوج بیات شیراز و حاکم فارس تا استقرار قطعی دولت کریم خان زند از جمله عوامل اصلی بحران و ناآرامی اوضاع و احوال فارس بود (مرعشی صفوی ص 121 کلانتر ص 48 فسائی ج 1 ص 583 ـ596). در سلطنت کوتاه مدت سید محمد صفوی متولی آستان قدس رضوی طایفة قره بیات نیشابور متحد او بود و صالح خان بیات با حفظ سمت عهده دار قورچی باشیگری و حاجی سیف الدین خان بیات نایب او بود (مرعشی صفوی ص 131). این طایفه در دفع حملات احمدخان ابدالی پادشاه افغانستان به نیشابور کوشید اما سرانجام در 1164 احمدخان بر نیشابور دست یافت و گروهی از طوایف بیات را به غزنه تبعید کرد (غبار ص 363). بازماندگان این مردم دست کم تا سالهای پایانی سدة سیزدهم در آن نواحی به سر می بردند (ریاضی ص 67 139). حکومت منطقة نیشابور در طول سلطنت شاهرخ افشار و آقامحمدخان و فتحعلی شاه قاجار در اختیار اولاد حسن خان بیات سردار معروف نادرشاه بود. عباسقلی خان بیات مختاری پسر حسن خان و جعفرخان پسر عباسقلی خان و علیقلی خان پسرجعفرخان تا اوایل سلطنت فتحعلی شاه به ترتیب حاکم نیشابور بودند. پس از شکست شورش علیقلی خان بیات و استقرار قدرت فتحعلی شاه در خراسان حکومت نیشابور از دست این خاندان خارج شد و پس از آن نفوذ و قدرت طایفة بیات نیشابور رو به کاستی نهاد و بتدریج از صحنة سیاسی و نظامی خراسان حذف شد. طوایف بیات نیشابور در قرنهای دوازدهم سیزدهم و چهاردهم بتدریج در روستاهای بلوک سرولایت و خرو اسکان یافتند و به زراعت و دامداری مشغول شدند (گلستانه ص 69 ـ71 75 طرب نایینی ص 107ـ 108 حکیم ص 757ـ 758 اعتمادالسلطنه 1362ـ1363 ش ج 3 ص 91 بامداد ج 1 ص 233ـ234 ج 5 ص 132ـ 135 ییت ص 343ـ344). یکی از آخرین قدرت نماییهای بزرگان بیات نیش

اَفْشار

اَفْشار، نام‌ يك‌ گروه‌ بزرگ‌ قومى‌ - عشايري‌ از اقوام‌ ترك‌ زبان‌ ايران‌. افشار در متنهاي‌ قديم‌ به‌ صورتهاي‌ اَوْشار (بدرالدين‌، 20؛ ابوالغازي‌، 27)، اَوشر (رشيدالدين‌، 1/40)، اَوْشَريّه‌، اوشاريه‌ و افشاريه‌ (ابن‌ تغري‌ بردي‌، 14/48؛ مقريزي‌، 4(1)/86، 126، جم ؛ قلقشندي‌، 7/282) نيز آمده‌ است‌.
افشار يكى‌ از نيرومندترين‌ ايلات‌ ترك‌ زبان‌ (فيلد، 49) در تاريخ‌ ايران‌ به‌ شمار مى‌رفته‌ است‌. ايل‌ افشار يكى‌ از ايلات‌ تشكيل‌ دهندة سپاهيانى‌ است‌ كه‌ اقتدار شاه‌ اسماعيل‌ اول‌ صفوي‌ (سل 907-930ق‌) را در ايران‌ استوار كردند و يكى‌ از 32قبيلة اشرافى‌ داراي‌امتيازات‌ ويژه‌ (اروج‌بيك‌، 67) و نيز از ايلات‌ عمده‌ و معتبر قزلباش‌ (ابوالحسن‌ مستوفى‌، 156-157) در دورة صفوي‌ بوده‌ است‌. سران‌ و اميران‌ طايفه‌هاي‌ افشار در جنگهاي‌ پادشاهان‌ صفوي‌ با عثمانيها و ازبكها، در سپاه‌ نادرشاه‌ نقش‌ بزرگ‌ و مهمى‌ داشتند. بخش‌ بزرگى‌ از نيروي‌ سپاه‌ قاجار را نيز مردان‌ طايفه‌هاي‌ ايل‌ افشار تشكيل‌ مى‌دادند (, 2
امروزه‌ بيشتر طايفه‌هاي‌ افشار در شهرها و روستاهاي‌ ايران‌-ترکیه-عراق-آذربایجان-افغانستان-... اسكان‌ يافته‌اند و فقط گروههاي‌ كوچكى‌ از آنها شيوة چادرنشينى‌ و كوچندگى‌ را حفظ كرده‌اند و ييلاق‌ و قشلاق‌ مى‌كنند.
***خاستگاه‌ قومى‌: نخستين‌بار كاشغري‌ در ديوان‌ لغات‌ الترك‌ (تأليف‌: 466ق‌) از ايل‌ افشار نام‌ مى‌برد و افشارها را از تركان‌ اُوغوز  و يكى‌ از 22 تيرة آن‌ قوم‌ به‌ شمار مى‌آورد (1/56؛ نيز نك: بدرالدين‌، ابن‌ تغري‌ بردي‌، همانجاها؛ مقريزي‌، 4(1)/86؛ نيز نك: رشيدالدين‌، 1/35-36؛ استرابادي‌، 26؛ شيروانى‌، 106).
اوشر يا اوشار را نام‌ يكى‌ از 4 فرزند اولدوزخان‌، پسر سوم‌ اوغوز، و آن‌ را به‌ معنى‌ «چالاك‌ و به‌ شكار جانوران‌ مهوس‌» (رشيدالدين‌، 1/40) و يا كسى‌ كه‌ كاري‌ را به‌ چالاكى‌ انجام‌ مى‌دهد (ابوالغازي‌، 28)، آورده‌اند. قوم‌ افشار ظاهراً نام‌ خود را از نام‌ سر دودمان‌ قومى‌ خود «اَوْشَر» گرفته‌ است‌ (لاكهارت‌، نادرشاه‌، .(17 مقدسى‌ از دهى‌ بزرگ‌ به‌ نام‌ اوشر در تركستان‌ ياد مى‌كند (ص‌ 282). شايد به‌ سبب‌ اقامت‌ گروهى‌ از نياكان‌ افشار در اين‌ ده‌، آن‌ را اوشر مى‌خواندند.
نشان‌ دودمانى‌ - طايفگى‌: هر يك‌ از 22 يا 24 تيرة قوم‌ اغوز (نك: رشيدالدين‌، 1/35) از جمله‌ افشارها، تَمْغا، يا نشان‌ مخصوصى‌ براي‌ خود داشتند كه‌ «فرمانها، خزاين‌ و گله‌ و رمه‌»هايشان‌ را بدان‌ نشانه‌ گذاري‌ مى‌كردند و به‌ اينگونه‌ از يكديگر متمايز مى‌شدند (همو، 1/37). نشان‌ دودمانى‌ - طايفگى‌ افشار را كاشغري‌ (همانجا) به‌ شكل‌ آورده‌ است‌ (نيز نك: رشيدالدين‌، 1/40؛ بدرالدين‌، 20).
بنابر داده‌هاي‌ تاريخى‌، در اواخر دورة سلجوقى‌ يك‌ دستة بزرگ‌ از افشارها اين‌ سرزمين‌ را ترك‌ كردند و به‌ ايران‌ آمدند. دسته‌اي‌ از افشار به‌ سركردگى‌ يعقوب‌ بن‌ ارسلان‌ افشري‌ ظاهراً پيش‌ از 543ق‌ (دهة 540ق‌) به‌ خوزستان‌ مهاجرت‌ كردند (وصاف‌، 86؛ نيز نك: كسروي‌، 48، حاشية 1).
*گريختن‌ يكى‌ از اميران‌ برجستة ايل‌ افشار به‌ نام‌ آيدوغدي‌، يا كُشْطغان‌ (برخى‌ مانند بنداري‌ اصفهانى‌ نام‌ او را آيدوغدي‌ بن‌ كشطغان‌ نيز آورده‌اند)، معروف‌ به‌ شَمْله‌ يا شومله‌، در 547ق‌ از همدان‌ به‌ خوزستان‌ (بنداري‌،210،262؛راوندي‌،260-261؛ ابن‌اثير،11/163)، و اشارة ابن‌ اثير (11/201) به‌ گرد آمدن‌ جمع‌ بسياري‌ تركمان‌ در خوزستان‌ در 550ق‌، اقامت‌ طايفه‌هايى‌ از ايل‌ افشار را از آغاز دهة 540ق‌، يا حتى‌ پيش‌ از آن‌ تاريخ‌، در خوزستان‌ تأييد مى‌كنند. احمد كسروي‌ نيز بر آن‌ است‌ كه‌ اگر گروهى‌ از افشارها در خوزستان‌ زندگى‌ نمى‌كردند، هيچ‌گاه‌ شومله‌ در آنجا پناه‌ نمى‌گرفت‌ (ص‌ 48). بدليسى‌ نيز در شرف‌نامه‌ از تركان‌ افشري‌ تابع‌ سلجوقيان‌ به‌ سركردگى‌ حسام‌الدين‌ شوملى‌ نام‌ مى‌برد كه‌ حاكم‌ منطقة لر كوچك‌ در خوزستان‌ بود (ص‌ 58).
از قرن‌ 7 تا 10ق‌ از افشارهاي‌ ساكن‌ خوزستان‌ آگاهى‌ درست‌ و روشنى‌ در دست‌ نيست‌. در دورة صفوي‌ باز به‌ نام‌ افشارها و شمار انبوه‌ مردم‌ اين‌ ايل‌ در سرزمين‌ خوزستان‌ در متون‌ آن‌ دوره‌ برمى‌خوريم‌ كه‌ در كهگيلويه‌، رامهرمز، دورق‌، شوشتر و دزفول‌ پراكنده‌ بودند (كسروي‌، 43-44). اسكندربيك‌ در وقايع‌ دورة پادشاهى‌ طهماسب‌ صفوي‌ (سل 930-984ق‌) از حدود 10 هزار خانوار افشار در كهگيلويه‌، به‌ هنگامى‌ كه‌ خليل‌خان‌ افشار حاكم‌ آنجا بود، ياد مى‌كند (ص‌ 140، 227). در اين‌ زمان‌ دو تن‌ از سران‌ طايفه‌هاي‌ افشار خوزستان‌ به‌ نامهاي‌ مهديقلى‌ سلطان‌ و حيدرقلى‌ سلطان‌ در شوشتر و دزفول‌ حكومت‌ مى‌كردند. در 946ق‌، وقتى‌ كه‌ مهدي‌ قلى‌ سلطان‌ سركشى‌ كرد و قلعة شوشتر را گرفت‌ و به‌ غارت‌ مردم‌ در شهرها و روستاها پرداخت‌، حيدرقلى‌ سلطان‌ از جانب‌ حكومت‌ مركزي‌ به‌ دفع‌ او، و پايان‌ بخشيدن‌ به‌ غارتگري‌ مردم‌ طايفة او مأموريت‌ يافت‌ (روملو، 380).
اسكندربيك‌ در عالم‌ آراي‌ عباسى‌ از چند شورش‌ طايفه‌هاي‌ افشار خوزستان‌ در زمان‌ شاه‌ عباس‌ اول‌ صفوي‌ (سل 996- 1038ق‌) ياد مى‌كند.او يك‌بار (ص‌ 500) به‌شورش‌ افشارهاي‌شوشتر در 1003ق‌، و بار ديگر به‌ طغيان‌ و نافرمانى‌ افشارهاي‌ كهگيلويه‌ و رامهرمز در 1005ق‌ اشاره‌ دارد و در شرح‌ شورش‌ افشارها در رامهرمز از دو طايفة گُندوزلو و اَرَشلو افشار نام‌ مى‌برد (ص‌ 524 - 525). كسروي‌ بجز اين‌ دو طايفه‌، طايفة الپلو را هم‌ از طايفه‌هاي‌ بنام‌ و شناخته‌ شدة ايل‌ افشار در خوزستان‌ معرفى‌ مى‌كند (ص‌ 45، حاشية 3).
ايل‌ افشار در ناحية وسيعى‌ از خاور هويزه‌ تا ناحية دورق‌ در خوزستان‌ مى‌زيستند. دورق‌ پايگاه‌ اصلى‌ اين‌ ايل‌ بود. اعراب‌ كَعبى‌ كه‌ در آغازِ زمامداري‌ِ صفويان‌ پيرامون‌ هويزه‌ و در كنار كرخه‌ بودند، پس‌ از مرگ‌ شاه‌ طهماسب‌ اول‌ به‌ قلمرو افشارها حمله‌ كردند و آنها را بيرون‌ راندند. در دورة شاه‌ عباس‌، امامقلى‌خان‌ والى‌ فارس‌، اعراب‌ قبيلة كعب‌ را از سرزمين‌ ايل‌ افشار بيرون‌ كرد و مردم‌ اين‌ ايل‌ را به‌ سرزمينشان‌ بازگرداند. پس‌ از مرگ‌ نادرشاه‌ (1160ق‌) كعبيها با بهره‌گيري‌ از آشفتگى‌ اوضاع‌ و فريب‌ سران‌ طوايف‌ افشار و كشتن‌ شماري‌ از آنها به‌ كمك‌ نيروهاي‌ رزمندة والى‌ هويزه‌ به‌ دورق‌ حمله‌ كردند و دوباره‌ ايل‌ افشار و طوايف‌ ترك‌ ديگر را از آنجا بيرون‌ راندند. پس‌ از اين‌ واقعه‌، گروهى‌ از طايفه‌هاي‌ افشار به‌ كنگاور و اسدآباد، و گروهى‌ ديگر به‌ اورميه‌ مهاجرت‌ كردند و شماري‌ از آنها نيز كه‌ از طايفة گوندوزلو بودند، در همسايگى‌ شوشتر و دزفول‌ سكنى‌ گزيدند (دوبد، 318-319).
گوندوزلو تنها طايفة عمدة افشارهاي‌ خوزستان‌ بودند كه‌ رفته‌رفته‌ به‌ صورت‌ يك‌ ايل‌ مستقل‌ درآمدند (فيلد، 51). اين‌ ايل‌ از دورة صفوي‌ تاكنون‌ در خوزستان‌ بازمانده‌اند. قلمرو استقرار و كوچ‌ آنها را از بند داوود تا شوشتر و از شوشتر تا نزديك‌ كوهانك‌ و پيرامون‌ رود دزفول‌ نوشته‌اند (كيهان‌، 2/92). از ده‌ بُلَيتى‌ (نك: كسروي‌، 46: بُلَيده‌ مصغّر بلده‌) در نزديك‌ شوشتر و كنار آب‌ گرگر به‌ عنوان‌ محل‌ خان‌نشين‌ گوندوزلوها نام‌ برده‌، و نوشته‌اند كه‌ چراگاه‌ دام‌ اين‌ گروه‌ حوالى‌ رودخانة گرگر و بند قير بوده‌ است‌ (لايارد، 42-43). كسروي‌ براساس‌ آمار كتابچة سرشماري‌ سال‌ 1286ق‌ مى‌نويسد: شمار طايفه‌هاي‌ گندوزلو در ابتدا 12 طايفه‌ بود كه‌ 3 طايفه‌ از آنها در زمان‌ سرشماري‌ از ميان‌ رفته‌ بودند. او نامهاي‌ اين‌ 9 طايفه‌ را ساربان‌، چم‌ كناري‌، آل‌ شالو، خلج‌، عالى‌ كلو، ميرجانى‌، احقانلو، حرحات‌ كهى‌؟ و فيلى‌ آورده‌ است‌ (ص‌ 52). به‌ نوشتة او، گندوزلوهاي‌ شوشتر و روستاهاي‌ پيرامون‌ آن‌ كه‌ شمارشان‌ به‌ هزار خانوار مى‌رسيد، پس‌ از چند نسل‌ زيستن‌ با مردم‌ بومى‌ آن‌ ناحيه‌، زبان‌ تركى‌ را فراموش‌ كرده‌ بودند و همه‌ به‌ گويش‌ شوشتري‌ سخن‌ مى‌گفتند. مردم‌ ايل‌ تا اوايل‌ سدة 14ش‌ شكل‌ زندگى‌ ايلى‌ - عشايري‌ را حفظ كرده‌ بودند و از لحاظ شيوة زندگى‌ و آداب‌ و رسوم‌ و جامه‌ با شوشتريان‌ تفاوت‌ داشتند (ص‌ 46).
*دستة دوم‌ افشارها در زمان‌ استيلاي‌ مغولان‌ بر تركستان‌، آنجا را ترك‌ كردند و به‌ غرب‌ ايران‌ رفتند و در آذربايجان‌ سكنى‌ گزيدند (استرابادي‌، 26؛ نيز نك: مينورسكى‌، 8 -9؛ لاكهارت‌، نادرشاه‌، .(17 بنابر روايتى‌، اميرتيمور، گرگين‌ بيك‌ اوصالوي‌ افشار را در 802ق‌ به‌ حكومت‌ منطقة اورميه‌ گماشت‌. او با گروهى‌ از افشارهاي‌ وابسته‌ به‌ طايفة اوصالو (نك: ه د، اصانلو) به‌ توپراق‌ قلعه‌، حاكم‌نشين‌ اورميه‌، رفت‌ (افشار، 11؛ نيز نك: نيكيتين‌، .(71 در وقايع‌ سال‌ 905ق‌، وقتى‌ كه‌ شاه‌ اسماعيل‌ صفوي‌ به‌ آذربايجان‌ و ارزنجان‌ رفت‌، نزديك‌ به‌ 7 هزار سپاهى‌ از ايلات‌ مختلف‌ آنجا، از جمله‌ ايل‌ افشار، در بارگاه‌ وي‌ گرد آمدند (قزوينى‌، 392). شاردن‌ شمار افشارهاي‌ ايران‌ را در دورة صفويان‌ با توجه‌ خاص‌ به‌ افشارهاي‌ خوزستان‌، 88 هزار تن‌ نوشته‌ است‌ .(X/243)
افشارهاي‌ مستقر در خوزستان‌ و آذربايجان‌ به‌ تدريج‌ بنابر خواست‌ خود، يا خواست‌ حكومتها، و يا ستيزه‌هاي‌ ايلى‌ - طايفگى‌ به‌ نواحى‌ ديگر كوچيدند:
***افشارهاي‌ اورميه‌: نخستين‌ گروه‌ افشار كه‌ در اورميه‌ استقرار يافتند، افشارهايى‌ بودند كه‌ ظاهراً همراه‌ گرگين‌ بيك‌ در 802ق‌ به‌ آنجا رفتند. پس‌ از مرگ‌ وي‌ پسر ارشدش‌ الامه‌ سلطان‌ و پس‌ از او برادر كهترش‌ يادگار سلطان‌ اوصالو، حكومت‌ اورميه‌ را به‌ دست‌ گرفتند (افشار، 12-13).
نيكيتين‌ بيش‌ از 40 تن‌ از حاكمان‌ اورميه‌ را نام‌ مى‌برد كه‌ از سران‌ طايفه‌هاي‌ افشار قاسملو (16 تن‌)، ايمانلو (5 تن‌)، افشار (6 تن‌)، اوصالو (3 تن‌)، ارشلو (2 تن‌)، پاپالويى‌ و كوسه‌ احمدلو (از هر طايفه‌ يك‌ تن‌) و چند تن‌ از طايفه‌هاي‌ ديگر بودند و از 802ق‌ تا 1264ق‌ و سالها بعد حكومت‌ اورميه‌ را در دست‌ داشتند. برخى‌ از آنان‌ به‌ منصب‌ بيگلربيگى‌ هم‌ رسيدند. همو در جاي‌ ديگر از طايفه‌هاي‌ افشار اورميه‌، 6 طايفة قاسملو، ايمانلو، ارشلو، گندوزلو، بكشلو و كوه‌ گلو را از طوايف‌ عمدة افشار ياد مى‌كند (ص‌ .(105-109 اوبرلينگ‌ نام‌ طايفة كوه‌گلو را احتمالاً منتسب‌ به‌ كهگيلويه‌ مى‌داند و مى‌نويسد كه‌ اين‌ طايفة افشار پس‌ از قتل‌ نادرشاه‌ از منطقة كهگيلويه‌ به‌ اورميه‌ مهاجرت‌ كردند ( ايرانيكا، .(I/585
قاسم‌سلطان‌ از طايفةايمانلوي‌افشار در زمان‌شاه‌عباس‌ اول‌رهبري‌ دسته‌اي‌ از افشارهاي‌ اورميه‌ را برعهده‌ داشت‌. وظيفة او نگهداشتن‌ سپاهى‌ از ايل‌ افشار در مرز غرب‌ ايران‌ و كرمانشاه‌ و پاسداري‌ از مرز بود (اسكندر بيك‌، 925؛ نيز نك: كسروي‌، 50). قاسم‌سلطان‌ ايمانلو رئيس‌ و بنيان‌گذار ايل‌ افشار اورميه‌ بود ( ايرانيكا، .(I/583 شاه‌ عباس‌ او را به‌ رتبة بلند «خانى‌» سرافراز گرداند (اسكندربيك‌، 1007). به‌ سبب‌ دليريها و جنگاوريهاي‌ او و حرمت‌ و حفظ نامش‌، اولاد و احفاد و طايفة زير فرمان‌ و سرپرستى‌ او به‌ طايفة قاسملو شهرت‌ يافتند I/240) , 2 ؛ EIايرانيكا، همانجا).
پس‌ از قاسم‌ سلطان‌ پسرش‌ كلبعلى‌ سلطان‌ سرپرستى‌ طايفه‌ را برعهده‌ گرفت‌ و حكمران‌ اورميه‌ شد (اسكندربيك‌، 1085؛ نيز نك: نيكيتين‌، .(105 كلبعلى‌خان‌ پس‌ از بازگشت‌ پيروزمندانه‌ از جنگ‌ با عشاير كرد متمرد مرزنشين‌ ايران‌ و عثمانى‌، در توپراق‌ قلعه‌نشيمن‌ گزيد. او براي‌ سكنى‌ دادن‌ طايفه‌هاي‌ افشار، براي‌ هر يك‌ بلوك‌ و ناحيه‌اي‌ مخصوص‌ تعيين‌ كرد و در اختيار آنها گذاشت‌ (نك: افشار، 48-49).
نادرشاه‌ كه‌ خود از طايفة قرقلوي‌ افشار ساكن‌ در ابيورد خراسان‌ بود، گروه‌ بزرگى‌ از افشارهاي‌ اورميه‌ را به‌ نواحى‌ ديگر ايران‌ كوچاند: 12 هزار خانوار را به‌ ابيورد خراسان‌، 3 هزار خانوار را به‌ صاين‌ قلعه‌ و 6 هزار تن‌ را براي‌ دفاع‌ از مرزهاي‌ غرب‌ ايران‌ به‌ مرز آذربايجان‌ و خاك‌ عثمانى‌ منتقل‌ كرد (نيكيتين‌، .(88
صاين‌ قلعه‌ (شاهين‌ دژ كنونى‌) در درة رود جغاتو (زرينه‌رود) در جنوب‌ آذربايجان‌ در آغاز قرن‌ 19م‌ (دهة دوم‌ قرن‌ 13ق‌)، بنابر نوشتة راولينسون‌ داراي‌ 300 پارچه‌ آبادي‌ بود كه‌ حدود 500 ،3خانوار افشار همراه‌ طايفه‌هاي‌ ديگر در آنها مى‌زيستند. پس‌ از آمدن‌ گروه‌ بزرگى‌ از طايفة «چهار دولى‌» به‌ جغاتو، بسياري‌ از افشارها ناگزير از ترك‌ اين‌ ناحيه‌ شدند و به‌ اورميه‌ بازگشتند. در 1339ش‌/1960م‌ افشارهاي‌ صاين‌ قلعه‌ كه‌ از 3 طايفة قاسملو، قليچ‌خانى‌ و قرخلو (= قرقِلو) بودند، در 150 آبادي‌ به‌ سر مى‌بردند. شمار بزرگى‌ از آنها تابستانها را با گله‌هاي‌ خود در دامنة كوههاي‌ منطقه‌ مى‌گذراندند ( ايرانيكا، I/583- .(584
از شمار جمعيت‌ افشارهاي‌ اورميه‌ آمار دقيقى‌ در دست‌ نيست‌. خانم‌ شيل‌ كه‌ در سالهاي‌ 1265-1269ق‌/1849-1853م‌ در ايران‌ بوده‌ است‌، شمار آنها را كه‌ مركب‌ از ترك‌ و تات‌ بودند، 7 هزار خانوار مى‌دهد (ص‌ .(396 اوبرلينگ‌ شمار آنها را دست‌ كم‌ 30 هزار تن‌ تخمين‌ زده‌ است‌ كه‌ همه‌ اسكان‌ يافته‌اند ( ايرانيكا، .(I/583
***افشارهاي‌ استان فارس‌: مينورسكى‌استقرارافشارها را در فارس‌مدتها پيش‌ از دورة صفوي‌ دانسته‌، مى‌نويسد: منصوربيك‌ افشار كه‌ اقامتگاهش‌ در كهگيلويه‌ بود، به‌ پاداش‌ كمكش‌ در به‌ تخت‌ نشاندن‌ محمد بن‌ يوسف‌ آق‌ قويونلو در 903ق‌، به‌ حكومت‌ فارس‌ منصوب‌ شد («رژه‌...1»، .(174 روملو مى‌نويسد: منصور بيك‌ در 904ق‌ حكومت‌ آنجا را به‌ دست‌ گرفت‌ (ص‌ 34؛ نيز نك: I/240 , 2 .(EI
افشارها احتمالاً در اوايل‌ دورة صفوي‌ از خراسان‌ (فسايى‌، 2/1440؛ بابن‌، 161)، يا از نواحى‌ مركزي‌ ايران‌ ( ايرانيكا، همانجا) به‌ كازرون‌ فارس‌ مهاجرت‌ كرده‌ بودند (نيز نك: مظلوم‌زاده‌، 2438). سران‌ افشار مدت‌ 250 سال‌ در كازرون‌ حكمرانى‌ كردند. نخستين‌ حاكم‌ از خوانين‌ افشار خواجه‌ پير بداق‌ بود كه‌ شاه‌ عباس‌ اول‌ او را پس‌ از 1000ق‌ به‌ حكومت‌ كازرون‌ برگماشت‌ و آخرين‌ حاكم‌ عباسقلى‌ خان‌ بود كه‌ تا چند سال‌ پس‌ از 1260ق‌ فرمانروايى‌ داشت‌ (فسايى‌، 2/1440، 1442).
فسايى‌ در فهرست‌ اسامى‌ تيره‌هاي‌ ايل‌ اينالو (ه م‌) و نيز در فهرست‌ تيره‌هاي‌ ايل‌ قشقايى‌ به‌ تيرة «افشار اوشاغى‌» (فرزندان‌ افشار)، و در فهرست‌ تيره‌هاي‌ ايل‌ قشقايى‌ به‌ تيرة «افشار كرمانى‌» اشاره‌ مى‌كند (2/1576، 1582). افشار كرمانى‌ طايفه‌اي‌ از ايل‌ كشكولى‌ كوچك‌ را در اتحادية ايل‌ قشقايى‌ شكل‌ مى‌داد. اين‌ طايفه‌ احتمالاً به‌ هنگام‌ كوچ‌ گروههايى‌ از «لك‌» و ترك‌ به‌ سيرجان‌ كرمان‌، در پى‌ منازعه‌ با حكومت‌ فارس‌ در اواخر نيمة قرن‌ 13ق‌/ اوايل‌ دهة 1830م‌ به‌ قشقاييها پيوسته‌اند ( ايرانيكا، .(I/585 خانم‌ شيل‌ اين‌ گروه‌ را با نام‌ «قاجار افشار» و مركب‌ از ترك‌ و لك‌ معرفى‌ مى‌كند. وي‌ جمعيت‌ آنها را 350 خانوار ذكر مى‌كند كه‌ 250 خانوار از آنها ترك‌ بودند (ص‌ .(398 شمار آنها در 1337ش‌/1958م‌ حدود 129 خانوار بوده‌ است‌ ( ايرانيكا، همانجا).
***افشارهاي‌ كهگيلويه‌: طايفه‌هايى‌ از ايل‌ افشار در دورة صفوي‌ در منطقة كهگيلويه‌ استقرار يافته‌ بودند. در گروه‌ سوارانى‌ كه‌ در 936ق‌ به‌ سپاه‌ شاه‌ طهماسب‌ اول‌، براي‌ جنگ‌ با عبيدالله‌خان‌ ازبك‌، پيوسته‌ بودند، 3 هزار سوار دلاور از ايل‌ افشار كهگيلويه‌ و شولستان‌ فارس‌ به‌ سركردگى‌ الوند سلطان‌، حاكم‌ آن‌ ناحيه‌ شركت‌ داشتند (قاضى‌ احمد، 1/200؛ نيز نك: فسايى‌، 1/390). در 940ق‌ نيز الوند سلطان‌ افشار همراه‌ با هزار سوار از افشارهاي‌ كهگيلويه‌ به‌ اردوي‌ شاه‌ طهماسب‌ در دزفول‌ پيوستند و به‌ سوي‌ تبريز رفتند (همو، 1/393).
اسكندربيك‌ شمار افشارهاي‌ كهگيلويه‌ را در زمان‌ شاه‌ طهماسب‌ 10 هزار خانوار، و از خليل‌ بيك‌ افشار به‌ عنوان‌ حاكم‌ وقت‌ كهگيلويه‌ ياد مى‌كند (ص‌ 140). قاضى‌ احمد قمى‌ در وقايع‌ سال‌ 994ق‌ به‌ ارتباط ميان‌ سران‌ طايفه‌هاي‌ افشار كهگيلويه‌ و فارس‌ اشاره‌ مى‌كند (2/857 - 858).
افشارهاي‌ كهگيلويه‌ عمدتاً از دو طايفة گندوزلو و ارشلو بوده‌اند. سران‌ اين‌ دو طايفه‌ در دهمين‌ سال‌ جلوس‌ شاه‌ عباس‌ اول‌ (1005ق‌) شورش‌ كردند و با گروهى‌ سوار جنگجوي‌ افشار در ناحية رامهرمز گرد آمدند. شاه‌ عباس‌، الله‌ ورديخان‌ حاكم‌ فارس‌ را با سپاهى‌ به‌ رامهرمز فرستاد. وي‌ افشارهاي‌ شورشى‌ را سركوب‌ كرد و بسياري‌ از آنها را كشت‌ (اسكندربيك‌، 524 - 525). پس‌ از اين‌ شكست‌، دورة حكمرانى‌ ايل‌ افشار در كهگيلويه‌ پايان‌ يافت‌ و طايفه‌هاي‌ افشار آنجا را ترك‌ كردند و به‌ مناطق‌ ديگر، از جمله‌ حدود شوشتر و دره‌ خزينه‌ و منصوريه‌ و حومة بهبهان‌ مهاجرت‌ كردند. شماري‌ از افشارها نيز به‌ ايل‌ آقاجري‌ كهگيلويه‌ پيوستند (باور، 24، حاشية 119؛ مينورسكى‌، «اينالو»، .(4 گروه‌ كوچكى‌ از افشارها نيز در كهگيلويه‌ بازماندند كه‌ تا اوايل‌ قرن‌ 13ق‌/19م‌ در آن‌ سرزمين‌ مى‌زيستند ( 2 ، EIهمانجا).
***افشارهاي‌خراسان‌: منابع‌تاريخى‌زمان‌مهاجرت‌نخستين‌گروههاي‌ ايل‌ افشار به‌ خراسان‌ را در آغاز دورة صفوي‌ گزارش‌ مى‌دهند. استرابادي‌ در جهانگشاي‌ نادري‌ به‌ مهاجرت‌ ايل‌ قرقلو از آذربايجان‌ به‌ خراسان‌ در زمان‌ شاه‌ اسماعيل‌ اول‌، و سكنى‌ گزيدن‌ آن‌ ايل‌ در شمال‌ خراسان‌ اشاره‌ مى‌كند و مى‌نويسد: نواحى‌ سرچشمة مياب‌ كوبكان‌ در كوهستانهاي‌ جنوبى‌ محال‌ ابيورد ييلاق‌، و اتك‌، شمالى‌ترين‌ ناحية كوبكان‌ يا كوپكان‌، و دستجرد و درّه‌ جَز (دره‌ گز) قشلاق‌ طايفه‌هاي‌ ايل‌ افشار بود (ص‌ 26-27؛ نيز نك: لاكهارت‌، نادرشاه‌، 17 ؛ مينورسكى‌، 9؛ قدوسى‌، 15). گزارشهاي‌ تاريخى‌ ديگر نيز استقرار گروههاي‌ افشار را در اين‌ دوره‌ در خراسان‌ تأييد مى‌كنند. مثلاً خواندمير به‌ فرستادن‌ سپاهى‌ به‌ فرماندهى‌ شاهرخ‌ بيك‌افشار در 919ق‌ به‌ قندهار براي‌ سركوب‌ شجاع‌بيك‌ ياغى‌ و فتح‌ آن‌ ولايت‌ اشاره‌ مى‌كند (نك: 4/541). در وقايع‌ سال‌ 936ق‌، به‌ هنگام‌ گرد آمدن‌ جنگجويان‌ عشاير ترك‌ در سپاه‌ شاه‌ طهماسب‌ از طايفة احمد سلطان‌ِ ايل‌ افشار نام‌ مى‌برند كه‌ مدت‌ 20 سال‌ در خراسان‌، مرو، سرخس‌، مشهد مقدس‌ و طوس‌ با ازبكان‌ مى‌جنگيده‌اند (قاضى‌ احمد، 1/200). اسكندربيك‌ نيز به‌ خسرو سلطان‌ كوراوغلى‌، رهبر افشارها در خراسان‌ اشاره‌ دارد و از مبارزات‌ او پس‌ از مرگ‌ عبيدالله‌خان‌ ازبك‌ (946ق‌) ياد مى‌كند (ص‌ 93، 140).
در دورة شاه‌ عباس‌ اول‌، جمعى‌ ديگر از ايلات‌ و احشامات‌ (= طايفه‌ها) افشار آذربايجان‌ را براي‌ مقابله‌ با حملات‌ و تجاوزات‌ ازبكان‌ به‌ نواحى‌ خراسان‌ كوچاندند. در ميان‌ اين‌ كوچندگان‌، 500 ،4 خانوار نيز از ايل‌ افشار اورميه‌ بودند. اينان‌ نيز در نواحى‌ ابيورد و دره‌ گز اقامت‌ گزيدند (محمدكاظم‌، 1/4- 5). احتمالاً اشارة كسروي‌ به‌ كوچ‌ طايفة قرقلوي‌ افشار در زمان‌ شاه‌ عباس‌ اول‌ به‌ نواحى‌ ابيورد و نسا، همراه‌ با دسته‌هايى‌ از كردهاي‌ چَمِشْكَزَك‌ِ خوار و ورامين‌ تهران‌، به‌ اين‌ مرحله‌ از كوچ‌ افشارها بوده‌ است‌ (ص‌ 51).
بنابر قولى‌، در دورة صفوي‌ ناحية كوپكان‌ را به‌ پاس‌ وطن‌خواهى‌ و مبارزات‌ ايل‌ افشار و جنگ‌ دليرانة آنها با قواي‌ ازبك‌ و شكست‌ دادن‌ آنان‌، به‌ رسم‌ سيورغال‌ (تيول‌، اقطاع‌) به‌ ايل‌ افشار بخشيده‌ بودند (نك: قدوسى‌، همانجا، به‌ نقل‌ از ژوستن‌).
نادرشاه‌ در حدود 56 هزار خانوار از ايلات‌ فارس‌، عراق‌ و آذربايجان‌ را در 1143ق‌ به‌ خراسان‌ كوچانيد. از اين‌ عشاير، 12 هزار خانوار افشار بودند كه‌ 2 هزار تن‌ از آنها به‌ طايفة قرقلو تعلق‌ داشتند. گروهى‌ از قرقلوها را در مياب‌ كوپكان‌، يورت‌ قديم‌ نادر و جايگاه‌ اولية طايفة قرقلو، جا دادند و بقية افشارها را در كلات‌ نشاندند و براي‌ آنها ييلاق‌ و قشلاق‌ تعيين‌ كردند (استرابادي‌، 179-180). بنابر اطلاعاتى‌ كه‌ استرابادي‌ دربارة طايفه‌هاي‌ افشار خراسان‌ و سركردگان‌ آنان‌ مى‌دهد، طايفه‌هاي‌ پاپالو (ص‌ 43، 504)، اَمِرلو يا اميرلو (ص‌ 43، 541)، قرقلو (ص‌ 249، 371، 377، 411)، كوسه‌ احمدلو (ص‌ 38، 237)، كندرلو يا كوندرزلو (ظاهراً همان‌ گندوزلو) (ص‌ 51، 541) از جمله‌ طايفه‌هاي‌ عمدة افشار در دورة نادري‌ در نواحى‌ مختلف‌ خراسان‌ بوده‌اند.
برخى‌ طايفه‌هاي‌ كنونى‌ افشار ساكن‌ در خراسان‌ را (در 1369 ش‌) اِمبِرْلو يا ايمرلو، ارشلو، اوتانلو، اَيَدلو، ايمانلو (معروف‌ به‌ عبدالملكى‌)، پاپالو، تكللو يا تَكه‌لو، زَنگانلو، سَروَرلو، قِرقلو يا قِرخِلو ياد كرده‌اند كه‌ در نواحى‌ دره‌ گز خراسان‌ پراكنده‌اند (نك: ميرنيا، 25 به‌ بعد). اوبرلينگ‌ به‌ نقل‌ از بروگ‌ به‌ اقامت‌ برخى‌ طايفه‌هاي‌ افشار در جنوب‌ بجنورد، قوچان‌، و نواحى‌ ميان‌ سبزوار و نيشابور اشاره‌ مى‌كند (نك: ايرانيكا، .(I/584
***افشارهاي‌ كرمان‌: تاريخ‌ دقيق‌ مهاجرت‌ طايفه‌هاي‌ افشار به‌ كرمان‌ و مبدأ يا مبادي‌ مهاجرت‌ آنها روشن‌ نيست‌. قديم‌ترين‌ خبر از كوچ‌ افشارها به‌ كرمان‌ از زمان‌ به‌ قدرت‌ رسيدن‌ شاه‌ اسماعيل‌ اول‌ به‌ بعد بوده‌ است‌. نخستين‌ گروه‌ افشار ظاهراً طايفة قاسملو بود كه‌ در حدود سال‌ 916ق‌ به‌ سركردگى‌ بيرام‌بيك‌ به‌ كرمان‌ مهاجرت‌ كردند (باستانى‌، 1503- 1505). شاه‌ طهماسب‌ در 933ق‌، شاه‌ قلى‌سلطان‌ افشار، پسر مصطفى‌قلى‌سلطان‌ را كه‌ با طايفةخود در كرمان‌ مى‌زيستند،به‌حكمرانى‌ آنجا گماشت‌ (وزيري‌، تاريخ‌...، 2/600). شاه‌قلى‌ سلطان‌ در 943ق‌ با گروهى‌ از دلاور مردان‌ طايفه‌هاي‌ افشار كرمان‌ به‌ اردوي‌ شاه‌ پيوست‌ و در چهارمين‌ لشكركشى‌ او به‌ خراسان‌ براي‌ سركوب‌ عبيدخان‌ ازبك‌ شركت‌ كرد (همانجا؛ روملو، 357).
افشارهاي‌ كرمان‌ تا زمان‌ كريمخان‌زند قدرت‌ داشتند و تنى‌ چند از سركردگان‌ طوايف‌ اين‌ ايل‌ پس‌ از شاه‌ قلى‌سلطان‌ در كرمان‌ حكومت‌ كردند. آخرين‌ حكمران‌ از اين‌ ايل‌، شاهرخ‌ خان‌ افشار بود كه‌ در 1172ق‌ به‌ دست‌ خدا مرادخان‌، سردار سپاه‌ كريمخان‌ زند كشته‌ شد (سايكس‌، .(67-68
احمدعلى‌ وزيري‌ در جغرافياي‌ كرمان‌ ايل‌ افشار را عمده‌ترين‌ ايلات‌ كرمان‌ و شمار آنها را حدود هزار خانوار، و شامل‌ 300 ،9تن‌ دانسته‌ است‌. وي‌ على‌ قرلو، اشرفلو، قاسملو، پير مرادلو، ره‌ درازلو، حيدرمحمد شاهلو، آمويى‌ (يا عمويى‌)، ميرجانى‌، جانقلى‌ اشاغى‌، فارسى‌مدان‌، صفى‌قلى‌ اولادي‌ و ساربان‌ را از طايفه‌هاي‌ اين‌ ايل‌ برمى‌شمارد و نام‌ چند تن‌ از سرپرستان‌ طايفه‌ها را كه‌ با لقب‌ «سلطان‌» شهرت‌ داشتند، ياد مى‌كند (ص‌ 145).
وزيري‌ در شرح‌ اشتغال‌ و ييلاق‌ و قشلاق‌ مردم‌ طايفه‌هاي‌ افشار مى‌نويسد: اين‌ گروه‌ بيشتر با گوسفندداري‌ زندگى‌ مى‌گذراندند. قشلاقشان‌ بلوك‌ اُرزويه‌، و ييلاقشان‌ بلوك‌ اَقطاع‌ بود. عشاير وقتى‌ كه‌ در اقطاع‌ به‌سر مى‌بردند، به‌ زراعت‌ نيز مى‌پرداختند. در آن‌ زمان‌ در ايل‌ افشار 300 سوار و 700 تفنگچى‌ خوب‌ و پر دل‌ بودند كه‌ در جنگ‌ با چماق‌ و شش‌ پَرْ شركت‌ مى‌كردند و بيش‌ از تفنگچيان‌ ايلات‌ ديگر مهارت‌ نشان‌ مى‌دادند (همانجا).
همو در جاي‌ ديگر، شمارة تيره‌هاي‌ افشار را 52 مى‌آورد، در صورتى‌ كه‌ در فهرستى‌ كه‌ از نام‌ تيره‌ها مى‌دهد، از حدود 80 تيره‌ ياد مى‌كند (همان‌، 198-199). در اين‌ فهرست‌ نام‌ برخى‌ از طايفه‌ها و تيره‌هاي‌ ايلات‌ و عشاير ديگر كرمان‌ كه‌ ظاهراً به‌ ايل‌ افشار پيوسته‌ بودند، از ابواب‌ جمعى‌ ايل‌ افشار و در زمرة طايفه‌ها و تيره‌هاي‌ افشار به‌ شمار آمده‌اند. شماري‌ از اين‌ تيره‌ و طايفه‌ها نيز به‌ خطا جزو ايل‌ افشار قلمداد شده‌اند (نك: باستانى‌، 1500).
افشارهاي‌ كرمان‌ از 3 گروه‌ عمدة جهانشاهى‌، عمويى‌ و ميرحبيبى‌ تشكيل‌ يافته‌ بودند. افشار جهانشاهى‌ احتمالاً به‌ طايفة جهانشاه‌لو از افشارهاي‌ دويرانى‌ خمسة زنجان‌ (فيلد، 203) و افشار اوشاغى‌ِ فسا وابسته‌ بودند. بنابر ادعاي‌ بزرگان‌ طايفه‌ جهانشاه‌لوها قبلاً در شمال‌ غربى‌ ايران‌ مى‌زيستند و پيش‌از آمدن‌ به‌سيرجان‌ كرمان‌ و استقرار در آنجا، زمانى‌ دراز در همسايگى‌ فسا و جهرم‌ فارس‌ سكنى‌ داشتند ( ايرانيكا،.(I/585 فيلد شمار اين‌دسته‌ از افشارها را با عنوان‌ افشارهاي‌سيرجان‌ در 1313ش‌/1934م‌حدود هزار خانوار(ص‌279)، و اوبرلينگ‌ در 1336ش‌/1957م‌حدود 200 ،1خانوار گزارش‌مى‌دهند. اين‌ گروه‌ تا زمان‌ تحقيق‌ اوبرلينگ‌ كوچ‌ مى‌كردند ( ايرانيكا، همانجا).
افشار عمويى‌ را مى‌گويند نادرشاه‌ از اورميه‌ به‌ كرمان‌ كوچاند (همانجا). شمار آنها را سايكس‌ (ص‌ و فيلد (ص‌ 280) 250 خانوار و اوبرلينگ‌ ( ايرانيكا، همانجا) حدود 400 خانوار تخمين‌ زده‌اند. اين‌ دسته‌ از ايل‌ افشار كوچنده‌ بودند.
افشارهاي‌ ميرحبيبى‌ از كوچندگان‌ ساكن‌ نواحى‌ اطراف‌ بردسير بودند. شمار آنها را سايكس‌ 25 خانوار ذكر كرده‌ است‌ (همانجا).
اوبرلينگ‌ بچاقچيهاي‌ كرمان‌ را هم‌ وابسته‌ به‌ ايل‌ افشار آورده‌ است‌ و به‌ نقل‌ از سالخوردگان‌ اين‌ طايفه‌ مى‌نويسد: بچاقچيها از افشارهاي‌ زنجان‌ و ري‌ بوده‌اند كه‌ نادرشاه‌ آنها را به‌ كرمان‌ كوچاند. اين‌ گروه‌ تا 1336ش‌/1957م‌ كوچ‌ مى‌كردند. شمار آنها حدود 500 خانوار بوده‌ است‌ ( ايرانيكا، همانجا).
خانم‌ شيل‌ شمار افشارهاي‌ كرمان‌ را به‌ طور كلى‌ 500 ،1خانوار تخمين‌ زده‌ است‌ (ص‌ .(398 مسعود كيهان‌ شمار افشارهاي‌ كرمان‌ را 5 هزار خانوار كوچنده‌ ياد كرده‌ كه‌ بافت‌، هشون‌، چهار گنبد، گوغر، بردسير و سيرجان‌ ييلاقشان‌، و ازرويه‌ و دشت‌ جيرفت‌ قشلاقشان‌ بوده‌ است‌ (2/94).
بنابر آمار ( سرشماري‌...، 13- 15)، در تيرماه‌ 1366 عشاير كوچندة ايل‌ افشار كرمان‌ داراي‌ 26 طايفه‌ بوده‌ است‌. طايفه‌ها عبارت‌ بودند از اشرفلو، آقاجانلو، ال‌ كستو، بارچى‌، برآوردي‌، پيرمرادلو، جامعه‌ بزرگى‌، جلال‌لو، حمزه‌ خان‌لو، حمزه‌لو، حيدر ممشالو، خلج‌، زرگر، شول‌، صادقى‌، صفى‌ قلى‌ اولادي‌، عمويى‌، فارسى‌مدان‌، قاسم‌ اولادي‌، قره‌ قويونلو، قره‌ گزلو، قوجه‌ بيگلو، گيل‌، مهنى‌، ميرجانى‌ و ميرحبيبى‌. ييلاقات‌ ايل‌ در شهرستانهاي‌ بافت‌، سيرجان‌ و مشيز، و قشلاقات‌ آن‌ در شهرستانهاي‌ بافت‌ و سيرجان‌ و بندرعباس‌ قرار داشت‌. بنابر آمار سال‌ 1366ش‌، جمعيت‌ ايل‌ 074 ،2خانوار (شامل‌ 121 ،12 تن‌) بود (همانجا).
***افشارهاي‌ خمسه‌: گروهى‌ از ايل‌ افشار نيز احتمالاً از دورة صفوي‌ در منطقة خمسة زنجان‌ سكنى‌ داشته‌اند. هنري‌ فيلد مى‌نويسد كه‌ ايل‌ افشار همراه‌ ايل‌ ترك‌ زبان‌ دَويران‌ از آذربايجان‌ به‌ خمسه‌ آمدند و با قبايل‌ قزلباش‌ خمسه‌ اتحادية شاهسون‌ (ه م‌) را تشكيل‌ دادند. افشار هاي‌ خمسه‌ را «افشار دَويرانى‌» مى‌ناميدند و با اين‌ عنوان‌ آنها را از «افشار صاين‌ قلعه‌» در آذربايجان‌، و «افشار خرقان‌» در قزوين‌ متمايز مى‌كردند (ص‌ 203).
4 طايفة بديرلو، جهانشاه‌لو، جمعه‌لو و قَرَاُسانلو (= قراصانلو) را از طوايف‌ افشار خمسه‌ نام‌ برده‌اند كه‌ در ناحية ميان‌ ابهر رود و گروس‌ پراكنده‌ بودند. اين‌ طايفه‌هاي‌ افشار تا زمانى‌ كه‌ كوچ‌ مى‌كردند، ييلاقشان‌ بالاي‌ سلطانيه‌ و در شمال‌ خاوري‌ كوهستان‌ طارم‌ و نيز در بخش‌ باختري‌ رودخانة قزل‌ اوزن‌ بود و پس‌ از مالكيت‌ بر زمينهاي‌ ييلاقى‌، در آنجا ده‌نشين‌ شدند و به‌ كشاورزي‌ پرداختند (همانجا). دهستان‌ قشلاقات‌ افشار، در دو سوي‌ رودخانة قزل‌ اوزن‌، در جنوب‌ غربى‌ زنجان‌ را محل‌ استقرار قشلاقى‌ بيشتر طايفه‌هاي‌ افشار خمسه‌ نوشته‌اند ( فرهنگ‌...، 2/212).
ژوبر كه‌ در 1221ق‌/1806م‌، در زمان‌ سلطنت‌ فتحعلى‌شاه‌، به‌ ايران‌ آمده‌ بود، افشارهاي‌ خمسه‌ را از ايلهاي‌ چادرنشين‌ زنجان‌ معرفى‌ مى‌كند و مى‌نويسد: بازار زنجان‌ مركز داد و ستد افشارها بوده‌ است‌ كه‌ قاليها، نمدها و بافته‌هاي‌ پشمين‌ خود را در آن‌ مى‌فروختند و به‌ جاي‌ آنها ماهوت‌ و اسلحه‌ و باروت‌ و ساچمه‌ از بازار مى‌خريدند (ص‌ 154).
هوتوم‌ شيندلر در 1880م‌ به‌ دسته‌اي‌ از افشارها در جلگة اُجارود، ميان‌ زنجان‌ و رود قزل‌ اوزن‌، و در دهكدة چراغ‌ تپه‌ در 32 كيلومتري‌ شمال‌ خاوري‌ تكاب‌ اشاره‌ مى‌كند (نك: ايرانيكا، .(I/584
شمار افشارهاي‌ خمسه‌ سابقاً 5 هزار خانوار بود كه‌ در 1339ش‌/ 1960م‌ به‌ حدود هزار خانوار تقليل‌ يافت‌ (فيلد، همانجا). شيل‌ شمار آنها را 200 خانوار نوشته‌ است‌ (ص‌ .(397
افشارهاي‌ اسدآباد: گروهى‌ از ايل‌ افشار در آباديهاي‌ جلگه‌اي‌ در اسدآباد همدان‌ كه‌ به‌ «جلگة افشار» شهرت‌ دارد، زندگى‌ مى‌كنند ( فرهنگ‌، 5/107؛ جمالى‌، 245). زمان‌ مهاجرت‌ اين‌ گروه‌ از افشارها به‌ اسدآباد روشن‌ نيست‌. اگر فرار شومله‌، يكى‌ از اميران‌ ايل‌ افشار را از همدان‌ به‌ خوزستان‌ قرينه‌اي‌ بر حضور احتمالى‌ شماري‌ از افشارها در همدان‌ بگيريم‌، نشانى‌ از ورود افشارها در دورة سلجوقى‌ به‌ اين‌ ناحيه‌ به‌ دست‌ مى‌آيد. اوبرلينگ‌ حضور افشارها در كرمانشاه‌ را در اوايل‌ دورة صفوي‌ مى‌داند و شمار آنها را در دهة نخست‌ سدة 19م‌ (1216- 1225ق‌) حدود 7 هزار تن‌ ياد مى‌كند ( ايرانيكا، همانجا). گفته‌ شده‌ است‌ كه‌ نادرشاه‌ پس‌ از آنكه‌ سپاه‌ متجاوز عثمانى‌ را كه‌ تا همدان‌ رخنه‌ كرده‌ بودند، از ايران‌ بيرون‌ راند، گروهى‌ از افشارهاي‌ منتسب‌ به‌ قاسملو، به‌ سرپرستى‌ 4 برادر: زهرمارخان‌، نصرالله‌ خان‌، صالح‌خان‌ و خان‌جان‌ خان‌ را به‌ همدان‌ كوچاند و در جلگة اسدآباد سكنى‌ داد (جمالى‌، 245-246).
پس‌ از مرگ‌ نادرشاه‌ نيز گروه‌ ديگري‌ از طايفه‌هاي‌ افشار از دورق‌ خوزستان‌ به‌ اسدآباد و كنگاور مهاجرت‌ كردند (دوبد، 319). نام‌ «افشاريان‌»، روستايى‌ از روستاهاي‌ كنگاور (نك: فرهنگ‌، 5/16)، ظاهراً به‌ سكنى‌ گزيدن‌ اين‌ دسته‌ از افشارهاي‌ مهاجر خوزستانى‌ در اين‌ روستا اشاره‌ دارد.
***افشارهاي‌ تهران‌: گروهى‌ از ايل‌ افشار در مجاورت‌ تهران‌ استقرار يافته‌ بودند و تا اوايل‌ قرن‌ 14ش‌ به‌ ييلاق‌ و قشلاق‌ كوچ‌ مى‌كردند. دامنة كوههاي‌ البرز ييلاق‌ آنها، و اطراف‌ شهريار و غار، در چند كيلومتري‌ جنوب‌ غربى‌ ري‌، قشلاق‌ آنها بود (كيهان‌، 2/112). شيل‌ شمار افشارهاي‌ تهران‌ را 900 خانه‌ و چادر ذكر مى‌كند و قلمرو زندگى‌ آنها را در نواحى‌ ميان‌ تهران‌ و قزوين‌ مى‌داند (همانجا). احتمالاً گروهى‌ از اين‌ دسته‌ افشارها در دهستان‌ افشاريه‌ در جلگة ساوجبلاغ‌ كرج‌ (نك: فرهنگ‌، 1/117) سكنى‌ داشته‌اند كه‌ آن‌ دهستان‌ به‌ نام‌ آنها ناميده‌ شده‌ است‌.
افشارهاي‌ قزوين‌: گروهى‌ از افشارها نيز در دورة صفوي‌ به‌ حوالى‌ قزوين‌ مهاجرت‌ كرده‌، و در آباديهاي‌ پيرامون‌ آن‌ استقرار يافته‌ بودند. اسكندربيك‌ (1/334) به‌ ايلهاي‌ اوسالو (= اُصالو = اُصانلو) و اَمرلوي‌ افشار ساكن‌ در حوالى‌ قزوين‌، در زمان‌ سلطنت‌ سلطان‌ محمد خدابنده‌ (حك 985 تا 996ق‌)، فيلد به‌ دسته‌اي‌ از افشارهاي‌ آذربايجان‌ كه‌ به‌ خرقان‌ قزوين‌ كوچ‌ كرده‌ بودند (ص‌ 203)، و گلريز به‌ افشارهاي‌ ساكن‌ در ناحيه‌اي‌ از قزوين‌ به‌ نام‌ «افشاريه‌» (1/892) اشاره‌ مى‌كند. بنابر نظر گلريز افشارهاي‌ قزوين‌ نزد مردم‌ منطقه‌ به‌ نام‌ شاهسون‌ معروف‌ شده‌ بودند.
پراكندگى‌ ايل‌ افشار تنها به‌ مناطق‌ ياد شده‌ محدود نمى‌شود. گروههايى‌ از اين‌ ايل‌ در چند سدة گذشته‌ به‌ جاهاي‌ ديگري‌ از ايران‌ مانند اصفهان‌، يزد و مازندران‌ نيز كوچيده‌ بودند كه‌ اشاراتى‌ به‌ حضور آنها در آن‌ مناطق‌ جسته‌ گريخته‌ در منابع‌ تاريخى‌ - جغرافيايى‌ آمده‌ است‌ (مثلاً نك: ساروي‌، 100-101؛ شيروانى‌، 106؛ كسروي‌، 50؛ ايوري‌، .(4 د‌‌

***افشار در آناتولى‌ و شام‌: تا سپري‌ شدن‌ سدة 5ق‌/11م‌، تاريخ‌ افشار را تنها در مسير تاريخ‌ قوم‌ اوغوز  مى‌توان‌ پى‌جويى‌ كرد و تلاش‌ براي‌ يافتن‌ اسناد تاريخى‌ مستقل‌ در بارة اين‌ شاخه‌ از قوم‌، به‌ نتيجه‌ نرسيده‌ است‌؛ اين‌ سده‌ از آن‌ روي‌ به‌ عنوان‌ نقطة عطفى‌ در تاريخ‌ قبايل‌ اغوز شناخته‌ مى‌شود كه‌ مهاجرت‌ اغوزان‌ به‌ غرب‌ در اين‌ سده‌ روي‌ داده‌ است‌ و در نتيجه‌ تاريخ‌ نگاران‌ توانسته‌اند دربارة قبايل‌ گوناگون‌ اين‌ قوم‌ مطالبى‌ عنوان‌ كنند. در سدة 5ق‌/11م‌ وجود دو سد بزرگ‌ بر سر راه‌ تاخت‌ و تازهاي‌ غزان‌، يعنى‌ دولت‌ قراخانى‌ در ماوراءالنهر و سلجوقى‌ در منطقة خراسان‌ - خوارزم‌، ديگر بار عاملى‌ براي‌ جا به‌ جايى‌ اغوزان‌ بود. عامل‌ مهم‌ ديگر مهاجرت‌ جديد كومانى‌ - قپچاقى‌ از اواخر سدة 10م‌ به‌ سوي‌ غرب‌ بود كه‌ اين‌ رانش‌ را شدت‌ مى‌بخشيد (نك: هروات‌، 45-49).
در طى‌ سالهاي‌ 442-443ق‌/1050-1051م‌، بخشى‌ از جمعيت‌ اغوزان‌، دوباره‌ روي‌ به‌ غرب‌ نهادند و با راندن‌ پچنكها به‌ غرب‌، در زيستگاههاي‌ پيشين‌ آنان‌ در آن‌ سوي‌ اورال‌ جاي‌ گرفتند (همانجا)، اما هنوز اغوزان‌ ساكن‌ در شمال‌ ماوراء النهر، فشار را برخود احساس‌ مى‌كردند. در اواخر دورة سلجوقيان‌ وضع‌ قلمرو آنان‌ موقعيت‌ مناسبى‌ را براي‌ اغوزان‌ فراهم‌ مى‌ساخت‌. اين‌ بار مقصد مهاجران‌ اغوز سرزمينهاي‌ اسلامى‌ در ايران‌ و غرب‌ آن‌ بود و بدين‌ ترتيب‌، با گردش‌ زمان‌ از سدة 5 به‌ 6ق‌، موجى‌ از مهاجرت‌ تركمانان‌ اغوز به‌ ايران‌ و برخى‌ ديگر از سرزمينهاي‌ اسلامى‌ پاي‌ گرفت‌ (وصاف‌، 86).
با اينكه‌ نزديكى‌ آسياي‌ مركزي‌ به‌ مسكن‌ پيشين‌ اغوزان‌ شمال‌ حوزة سيردريا در دشت‌ قپچاق‌، موجب‌ شده‌ است‌ كه‌ بخشى‌ از اغوزان‌ مهاجر در اين‌ مناطق‌ اسكان‌ يابند و از نظر بافت‌ قومى‌ نيز، با نام‌ جديدتر تركمن‌ در سراسر اين‌ منطقه‌، شناخته‌ شده‌اند، اما پى‌ جويى‌ قبايل‌ كهن‌ اغوز، مانند افشار در آسياي‌ مركزي‌ قرين‌ توفيق‌ نبوده‌ است‌. در واقع‌، تغيير رخ‌داده‌ در طبقه‌بندي‌ قوميتهاي‌ تركمن‌ در آسياي‌ مركزي‌ آن‌ اندازه‌ گسترده‌ بوده‌ است‌ كه‌ جز مواردي‌ استثنايى‌، عنوان‌ قبايل‌ شناخته‌ از تركمن‌ در تاريخ‌ متأخر آسياي‌ مركزي‌ كمتر با عناوين‌ كهن‌ قبايل‌ اغوز همخوانى‌ دارد. از اين‌ رو، نبايد در شگفت‌ بود كه‌ چگونه‌ در ميان‌ قبايل‌ تركمن‌ در آسياي‌ مركزي‌ و نيز افغانستان‌، نامى‌ از افشار و بسياري‌ ديگر از قبايل‌ كهن‌ اغوز برجاي‌ نمانده‌ است‌ (مثلاً نك: شاكريم‌، 63 ؛ بارتولد، 579 -574 ؛ ياغمورف‌، 111 ؛ براي‌ بررسى‌ در بارة اغوزان‌ حوزة سير دريا، نك: ژيرمونسكى‌، .(471-483
مورخان‌ مسلمان‌ در طول‌ سده‌هاي‌ نخست‌ آشنايى‌ خود با تركمانان‌، غالباً آنان‌ را جز به‌ نامهايى‌ عام‌ چون‌ «غُز» (اغوز) يا «تركمان‌» نمى‌شناختند و همين‌ نكته‌ موجب‌ گشته‌ تا جز در مواردي‌ اندك‌، چون‌ تاريخ‌ حكومت‌ شمله‌ و جانشينان‌ او در خوزستان‌ (نك: بخش‌ پيشين‌ مقاله‌)، در ثبت‌ وقايع‌ تاريخى‌ مربوط به‌ افشار و ديگر قبايل‌ تركمن‌، از نام‌ قبايل‌ كمتر سخن‌ به‌ ميان‌ آيد. همين‌ ويژگى‌ سبب‌ شده‌ است‌ كه‌ با وجود وفور اخبار راجع‌ به‌ تركمن‌ در متون‌ تاريخى‌ مربوط به‌ سده‌هاي‌ ميانة اسلامى‌، پى‌جويى‌ يك‌ تاريخ‌ پيوسته‌ براي‌ قبيله‌اي‌ مشخص‌ چون‌ افشار با دشواري‌ فراوان‌ روبه‌رو باشد.
گفتنى‌ است‌ كه‌ طوايف‌ گوناگون‌ افشار در خلال‌ قرون‌ متمادي‌ نقشى‌ پى‌گير،ولى‌ نه‌ همواره‌آشكار را در تاريخ‌آناتولى‌ و شام‌برجاي‌نهاده‌اند. اين‌ قبيله‌ اگرچه‌ در بخشهايى‌ از اين‌ مناطق‌ با ثباتى‌ چشمگير تا امروز ادامة حيات‌ داده‌ است‌، اما به‌ علت‌ كمبود گزارشهاي‌ مستقيم‌، بازسازي‌ تصويري‌ از نقش‌آفرينى‌ آن‌ در صحنة تاريخ‌ هنوز با دشواري‌ بسياري‌ روبه‌روست‌. در اين‌ راستا، فاروق‌ سومر در تحقيقاتش‌، توفيق‌ يافته‌ است‌ تا تصويري‌ پايه‌ از اين‌ تاريخ‌ ارائه‌ دهد. وي‌ كه‌ بررسى‌ خود در بارة افشار را نخست‌ طى‌ مقاله‌اي‌ در مجموعة «ارمغان‌ كوپريلى‌» منتشر ساخت‌، توانست‌ مطالعات‌ خود را به‌ نحوي‌ گسترده‌تر و نظام‌يافته‌تر در كتاب‌ «اغوزان‌» (چ‌ 2، 1972م‌) عرضه‌ نمايد (براي‌ برخى‌ منابع‌ در بارة زبان‌ و فرهنگ‌ افشار، نك: II/37-38 .(IA,
**افشار در آناتولى‌: به‌ عنوان‌ نقطة آغاز بر حضور افشار در تاريخ‌ آناتولى‌، بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ بر پاية شواهد تاريخى‌، جنگجويان‌ افشار در جريان‌ فتح‌ آناتولى‌ نقشى‌ اساسى‌ ايفا كرده‌اند؛ در واقع‌ بر پاية تحليل‌ مورخان‌، همين‌ ويژگى‌ موجب‌ بوده‌ است‌ تا بازتاب‌ حضور اين‌ قبيله‌ در جغرافياي‌ تاريخى‌ منطقه‌ بسيار گسترده‌ باشد (نك: سومر، 264 ؛ نيز نك: آوِزف‌، .(160
بر پاية نوشتة سلجوق‌نامه‌، از يازيجى‌ اوغلى‌، خاندان‌ قرامان‌ كه‌ در رديف‌ نخستين‌ سلسله‌هاي‌ حكومتگر اسلامى‌ در آسياي‌ صغير شناخته‌ مى‌شوند، خود از منسوبان‌ افشار بوده‌اند (براي‌ نسخة خطى‌ توپكاپى‌، نك: سومر، همانجا). بايد افزود كه‌ بر پاية يك‌ وقايع‌نامة ارمنى‌ از مؤلفى‌ ناشناس‌ پرداخته‌ شده‌ در 699ق‌/1300م‌، شخصى‌ به‌ نام‌ اسلام‌ بيك‌ رئيس‌ ايل‌ افشار در 652ق‌/1254م‌، از حمله‌اش‌ به‌ نواحى‌ مرزي‌ فتح‌ نشده‌ سخن‌ گفته‌ است‌ (نك: كائن‌، 131 )؛ سومر بر آن‌ است‌ كه‌ اين‌ رئيس‌، احتمالاً با حكام‌ خاندان‌ قرامان‌ در ارتباط بوده‌ است‌ (ص‌ .(265
به‌ عنوان‌ نكته‌اي‌ درخور تأمل‌ بايد به‌ رابطه‌اي‌ تاريخى‌ اشاره‌ كرد كه‌ ميان‌ برخى‌ از جمعيتهاي‌ افشار در سواحل‌ جنوب‌ شرقى‌ آناتولى‌، با افشارهاي‌ شام‌ برقرار بوده‌ است‌؛ اگر گزارشى‌ كه‌ قلقشندي‌ در اوايل‌ سدة 9ق‌/15م‌، از وجود افشارها در صفوف‌ تركمنان‌ حلب‌ و نيز طرسوس‌ داده‌ است‌ (7/190، 282)، براي‌ مورخ‌ تنها الهام‌بخش‌ چنين‌ ارتباطى‌ بوده‌ باشد، اما وجود چنين‌ پيوندي‌ در حدود سدة 9ق‌/15م‌، به‌ خوبى‌ دانسته‌ است‌. در حدود همين‌ سده‌، شعبه‌اي‌ مهم‌ از افشار در منطقة سيس‌ (در كيليكيه‌)، شناخته‌ است‌ كه‌ در نتيجة پايگيري‌ بيك‌نشين‌ ذوالقدري‌، و فتح‌ سيس‌ از سوي‌ مماليك‌، از افشارهاي‌ شمال‌ سوريه‌ جدا افتاده‌اند (نك: سومر، همانجا). همچنين‌ در حدود سدة بعد، بايد به‌ تشكل‌ قومى‌ «تركمنان‌ دياربكر» اشاره‌ كرد كه‌ به‌ عنوان‌ يكى‌ از اركان‌ خود، بر قبيلة افشار تكيه‌ داشت‌ و با دو تشكل‌ شامى‌، يعنى‌ «تركمنان‌ حلب‌» (در بردارندة بخشى‌ از افشار) و «افشار ذوالقدري‌» اتحادي‌ تاريخى‌ يافته‌ بود (نك: سطور بعد).
به‌ هر روي‌ بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ بر اساس‌ دفاتر تحرير عثمانى‌، در آناتولى‌ از قرن‌ 10ق‌/16م‌ نامهاي‌ جغرافيايى‌ پرشماري‌ به‌ ثبت‌ رسيده‌ كه‌ از واژة افشار يا تركيبى‌ از آن‌ ساخته‌ شده‌ است‌. در يك‌ مقايسه‌، مى‌توان‌ گفت‌ كه‌ پس‌ از قبيلة رقيب‌ قايى‌، افشار از نظر كثرت‌ تأثير در نامهاي‌ جغرافيايى‌ منطقه‌ رتبة پسين‌ را داراست‌. چنين‌ نامهايى‌ با پاية افشار، افزون‌ بر مناطق‌ مركزي‌ و غربى‌ آناتولى‌، مانند قسطمونى‌، قونيه‌، كتاهيه‌، آنكارا و قيصريه‌، حتى‌ در روملى‌ نيز ديده‌ مى‌شوند (نك: همو، 264 ,213 ، نيز :434-436 براي‌ سياهة نامها؛ نيز نك: كارابايف‌، 235 ؛ براي‌ بررسى‌ عشيره‌ها، نك: رفيق‌، 47 ,20 ، جم).
**افشار در شام‌: در بارة نخستين‌ مراحل‌ راه‌يابى‌ افشار به‌ منطقة شام‌، جز دانسته‌هاي‌ عمومى‌ در باب‌ حضور تركمانان‌، سخن‌ آشكاري‌ نمى‌توان‌ گفت‌. در واقع‌ از حدود سدة 8ق‌/14م‌ است‌ كه‌ افشار به‌ طور خاص‌ در متون‌ تاريخى‌ از خود ردي‌ مشخص‌ برجاي‌ نهاده‌ است‌. در خلال‌ سده‌هاي‌ 8 و 9ق‌/14 و 15م‌، در ميان‌ جناح‌ بوز - اوق‌ از تركمنان‌ ساكن‌ در حلب‌، عينتاب‌ و انطاكيه‌، قبيلة افشار از نظر اهميت‌ در رديف‌ نخست‌ ديده‌ مى‌شود و حتى‌ قبيله‌اي‌ پرتوان‌ چون‌ بيات‌ را تحت‌ الشعاع‌ قرار داده‌ است‌ (سومر، .(265
در آغاز سدة 9ق‌، بياتها و نيز اينالوها، با استفاده‌ از منازعات‌ ميان‌ اميران‌ مملوك‌، به‌ دست‌اندازي‌ پرداختند و از همين‌ رو، چكيم‌ امير مملوك‌، تحرك‌ شديدي‌ را بر ضد آنان‌ سامان‌ داد. با وجود چندي‌ گريز از معركه‌، پس‌ از قتل‌ چكيم‌، آنان‌ به‌ موطن‌ خود بازگشتند و در كشاكش‌ قدرت‌ ميان‌ اميران‌ مملوك‌ به‌ ايفاي‌ نقش‌ پرداختند. در اين‌ ميان‌، گزارشى‌ از سال‌ 811ق‌ ناظر به‌ حضور جماعت‌ افشار در سپاه‌ امير دمرداش‌، نايب‌ حلب‌ (مقريزي‌، 4(1)/86)، گزارشى‌ از سال‌ 812ق‌ حاكى‌ از ايفاي‌ نقش‌ برخى‌ سرداران‌ افشاري‌ به‌ عنوان‌ امير لشكر (ابن‌تغري‌ بردي‌، 13/99) و گزارشى‌ ديگر از سال‌ 820ق‌ مبنى‌ بر حضور جمع‌ كثيري‌ از سربازان‌ افشاري‌ در لشكر سلطان‌ آقباي‌ نايب‌ شام‌ (همو، 14/ 48)، نمونه‌هايى‌ يادكردنى‌ است‌.
مى‌دانيم‌ كه‌ در همين‌ اوان‌، افشارها در اتحاد با بيات‌ و اينالو، به‌ تحركاتى‌ خشونت‌بار روي‌ آوردند و از جمله‌، حمله‌اي‌ را به‌ ناحية ماردين‌ ترتيب‌ دادند. از آنجا كه‌ افشارها و متحدان‌ آنان‌ منافع‌ قراقويونلوها را تهديد مى‌كردند، به‌ هنگام‌ لشكركشى‌ قرايوسف‌ در 821ق‌ به‌ عينتاب‌، با اينكه‌ وي‌ دشمن‌ ديگري‌ را تعقيب‌ مى‌كرد، افشارها منطقه‌ را ترك‌ گفته‌، به‌ ناحية طرابلس‌ گريختند، اما درنگ‌ آنان‌ در طرابلس‌ با استقبال‌ گرمى‌ مواجه‌ نگرديد و ديري‌ نپاييد كه‌ مجموع‌ شرايط، آنان‌ را وادار به‌ بازگشت‌ به‌ موطن‌ ساخت‌ (نك: سومر، همانجا). افشارهاي‌ شام‌ با آق‌قويونلوها روابط حسنه‌اي‌ داشتند و در ميان‌ ياران‌ نزديك‌ اوزون‌ حسن‌، منصور بيك‌ از افشارهاي‌ شام‌ ديده‌ مى‌شد (ابوبكر طهرانى‌، 218، جم).
در طول‌ سده‌هاي‌ 10 و 11ق‌/16 و 17م‌، افشارهاي‌ شام‌ برخى‌ از تشكلهاي‌ قومى‌ جديد را پى‌ريختند كه‌ در آن‌ ميان‌، بايد به‌ تشكل‌ «تركمنهاي‌ حلب‌» با مراكز ثقلى‌ چون‌ افشارهاي‌ كوپك‌ و گوندوز اشاره‌ كرد كه‌ از سدة پيشين‌ به‌ عنوان‌ دودمانهاي‌ غالب‌ در ميان‌ افشار شام‌ ايفاي‌ نقش‌ كرده‌ بودند. تشكل‌ ديگر «افشار ذوالقدري‌» بود كه‌ خود از شعبه‌هايى‌ متنوع‌ تشكيل‌ مى‌يافت‌ و سرانجام‌، بايد به‌ تشكلى‌ با عنوان‌ «بوز الوس‌» اشاره‌ كرد كه‌ از اتحادي‌ ميان‌ اين‌ دو تشكل‌ شامى‌ با تشكل‌ «تركمنهاي‌ دياربكر» پديد آمده‌ بود (نك: سومر، 175-178, .(272-276 به‌ عنوان‌ نكته‌اي‌ ديگر براي‌ تأمل‌ بايد به‌ جاي‌ دادن‌ شماري‌ از قبايل‌، از جمله‌ افشار از سوي‌ دولت‌ عثمانى‌، در نواحى‌ حران‌ و رها اشاره‌ كرد كه‌ در سدة 11ق‌/17م‌ صورت‌ گرفته‌ است‌ (همو، .(193
گفتنى‌ است‌ كه‌ در گزارشهاي‌ تاريخى‌ مربوط به‌ افشار شام‌ در سده‌هاي‌ 12 و 13ق‌/18 و 19م‌، بيشتر از بازماندگان‌ تشكل‌ «تركمنهاي‌ حلب‌» سخن‌ رفته‌ (براي‌ تفصيل‌، نك: همو، 286 -278 ؛ براي‌ جايگاه‌ افشار در ميان‌ تركمانان‌ شام‌، نيز نك: ساخات‌مرادف‌، 192 ، نيز 208 به‌ بعد).
در اينجا به‌ عنوان‌ اشاره‌اي‌ به‌ جايگاه‌ افشار در ميان‌ تركمنان‌ عراق‌، بايد يادآور شد كه‌ برخى‌ تحليل‌گران‌، ورود قبايل‌ تركمن‌ به‌ عراق‌، به‌ خصوص‌ منطقة موصل‌ در شمال‌ آن‌ سرزمين‌ را همزمان‌ با گسترش‌ مهاجرت‌ تركمنان‌ به‌ ايران‌ و سرزمينهاي‌ غربى‌ آن‌ دانسته‌اند (نك: سومر، 133 -132 ؛ آوزف‌، .(160 با آنكه‌ قوم‌ تركمن‌ تا كنون‌ به‌ عنوان‌ اقليتى‌ كوچك‌ در سرزمين‌ عراق‌ مانده‌ است‌ (نك: بندر اوغلو، سراسر كتاب‌)، نشانه‌اي‌ از تمايز ميان‌ قبيله‌هاي‌ تركمن‌، آنگونه‌ كه‌ در آناتولى‌ و شام‌ به‌ چشم‌ مى‌خورد، ديده‌ نمى‌شود. در اين‌ ميان‌، آنچه‌ به‌ عنوان‌ پايه‌اي‌ براي‌ بررسى‌ جايگاه‌ افشار در عراق‌ درخور توجه‌ است‌، مى‌تواند كاربرد واژة افشار در نامهاي‌ جغرافيايى‌ منطقه‌ باشد (نك: آوزف‌، .(162