Showing posts with label شهدا وزندانیان. Show all posts
Showing posts with label شهدا وزندانیان. Show all posts

Friday, May 14, 2010

ودود اسدی

ودود اسدی فعال حقوق بشر و دبیر سابق انجمن اسلامی دانشگاه آزاد اردبیل و مدیر مسئول و صاحب امتیاز نشریه توقیف شده "سحر" به دادگاه انقلاب رشت احضار شد.
جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۷ - ۲۷ فوريه ۲۰۰۹



ساوالان سسی: ودود اسدی فعال حقوق بشر و دبیر سابق انجمن اسلامی دانشگاه آزاد اردبیل و مدیر مسئول و صاحب امتیاز نشریه توقیف شده "سحر" به دادگاه انقلاب رشت احضار شد.
به گفته نزدیکان وی ٬ این فعال حقوق بشر آذربایجانی باید روز شنبه ۱۰/۱۲/ ۱٣٨۷ در شعبه دوم دادگاه انقلاب رشت به ریاست قاضی رمضانی حضور یابد وبه اتهامات وارده مبنی بر تبلیغ علیه نظام پاسخ گوید.
ودود اسدی روز یکم مرداد۸۷ در رشت دستگیر و پس از تحمل ۳۴ روز بازداشت موقت در بازداشتگاه اداره اطلاعات رشت به قید وثیقه از زندان آزاد شد.
بنابر اظهار خانواده اسدی ٬وی تقریبا تمام مدت بازداشت را درسلول انفرادی وزارت اطلاعات رشت تحت فشارهای جسمی و روحی قرار داشت.
فرانت لاین(سازمان بين المللي براي حفاظت از مدافعان حقوق بشر) در روز هشتم اوت و وزارت امورخارجه آمریکا در ۱۵ اوت با صدور بیانیه های جداگانه بازداشت این فعال آذربایجانی و مدافع حقوق بشر را محکوم نموده بودند.

بهنام شیخی و محمود اجاقلو


بهنام شیخی و محمود اجاقلو از فعالین مدنی آذربایجانی در اسلامشهر که روز سه‌شنبه ۱۹ خرداد ۱٣٨٨توسط مامورین اداره اطلاعات تهران بازداشت شده بودند به بند ۲۰۹ زندان اوین انتقال یافته اند.

بهنام شیخی و محمود اجاقلو از فعالین مدنی آذربایجانی در اسلامشهر که روز سه‌شنبه ۱۹ خرداد ۱٣٨٨توسط مامورین اداره اطلاعات تهران بازداشت شده بودند به بند ۲۰۹ زندان اوین انتقال یافته اند.



به گفته منابع نزدیک به خانواده شیخی، پس از پیگیریهای مکرر برای اطلاع از وضعیت بهنام شیخی، معاونت دادسرای امنیت تهران قاضی فلاح در گفتگو با برادر این فعال آذربایجانی خبر از انتقال وی به بند ۲۰۹ زندان اوین جهت انجام تحقیقات بیشتر داده است.

علاوه از این ماموران اداره اطلاعات روز شنبه ۲۳ خرداد ۸۸ با مراجعه به منزل شیخی ضمن تفتیش منزل و مغازه، پولهای موجود در گاو صندوق مغازه را که روی بعضی از آنها شعارهای در رابطه با حقوق زبانی آذربایجانیها نوشته شده بود و همچنین کتابها و وسایل شخصی وی را با خود برده اند.

بهنام شیخی پیش از این نیز در ۲۳ آبان ۸۷ و در جریان مراسم بزرگداشت سردار ملی ستارخان در شهر ری بازداشت و پس از یک روز به قید ضمانت از زندان آزاد شده بود.

گفتنی است این فعالین آذربایجانی از حق ملاقات با خانواده و وکیل محروم بوده و علیرغم پیگیریهای مکرر خانواده، مسئولین قضایی از دادن اجازه ملاقات به آنها خودداری می نماید.

شایان ذکر است که تحصیل به زبان مادری و اجرای اصول ۱۵ و ۱۹ قانون اساسی ایران یکی از خواسته های آذربایجانیهاست اما طرح این خواسته باعث دستگیری بسیاری از فعالین مدنی در سالهای اخیر شده است.

فرهاد قوروقچو

شهید فرهاد قوروقچو




شهید فرهاد قروقچو فرزند غیور شهر هیشه قهرمان سولدوز، یکی از علاقمندان حرکت ملی آذربایجان بود که در خانواده ای مملو از شعور ملی گرایانه زندگی سپری کرده و خانواده این شهید در راه مبارزه با شوونیسم فارس در خرداد 85 طمع تلخ بازداشت ها چشیده و در نهایت فرزند دلیر مرد خود را در راه مبارزه با تروریسم فعال در غرب آذربایجان و در دفاع از کیان تاریخی آذربایجان تقدیم نمود. فعالین حرکت ملی آذربایجان – سولدوز- با حضور در مراسم تدفین و تشیع این شهید بزرگوار و با نصب پلاکارد ها به زبان تورکی همدردی خود را با خانواده داغ ددیده وی اعلام کردند. کمیته مردمی دفاع از غرب آذربایجان با ارسال پیامی به خانواده این فرهاد قورقچو آن را شهید ملت آذربایجان در جبهه ملی مبارزه با تروریسم عنوان نمود.

یادش گرامی باد

کمیته مردمی دفاع از غرب آذربایجان

مجید طالبی

سوم آبان، اولین سالگرد شهادت مجید طالبی فعال حرکت ملی آذربایجان به دست گروه تروریستی پژاک می باشد. این فرزند دلیر وطن، با فعالیت ها و روحیه ملی گرایانه خدمت سربازی خود را آغاز و در این مرحله از زندگی نیز همچنان به تبلیغ اندیشه های حرکت ملی آذربایجان پرداخته و رسالت ملی اش را با قرار گرفتن در کنار کمیته مردمی دفاع از غرب آذربایجان جهت دفاع از اراضی ملی آذربایجان به عرصه ظهور کشانید. متاسفانه در حالی که تنها بیست روز به پایان دوران خدمت سربازی شهید مجید طالبی باقی مانده بود، اختاپوس ترور و وحشت فرزند حرکت ملی آذربایجان را هدف گلوله های خود قرار داد و فرزند دیگری از آذربایجان را قربانی شهوت قدرت و ادعای ارضی پوسیده خود نمود. کمیته مردمی دفاع از غرب آذربایجان در آن تاریخ با ارسال نامه ای به خانواده محترم وی و با حضور تعدادی از فعالین حرکت ملی آذربایجان – اورمیه- مراسمات مربوطه یاد شهید مجید طالبی را گرامی داشت. در اولین سالگرد شهادت مجید طالبی، کمیته مردمی دفاع از غرب آذربایجان در نظر دارد برای اولین بار تصاویر و اسامی سه شهید بزرگوار جبهه ملی مبارزه با تروریسم در غرب آذربایجان را که از فرزندان لایق و گمنام حرکت ملی بوده و در کنار کمیته مردمی دفاع از غرب آذربایجان به مبارزه با تروریسم و دفاع از اراضی ملی می پرداختند را منتشر نماید. باشد که روزی ملت آذربایجان یاد و خاطره این شهیدان و قهرمانانی را که به دلیل موقعیت کاری گمنام مانده و مبارزه می کنند در اتمسفری آزاد و ملی گرامی دارند
(مراسم یابود شهید مجید طالبی روز جمعه، سوم آبان از ساعت 3 الی 5 بعد ظهر در مسجد یاوران مهدی بلوار 17 شهریور برگزار خواهد شد)

کمیته مردمی دفاع از غرب آذربایجان

شهید مجید طالبی



مجید طالبی از فعالین حرکت ملی آذربایجان و صاحب کتابفروشی استاد شهریار در منطقه بلوار 17 شهریور اورمیه از جمله جوانانی بود که در محله بلوار اورمیه به فعالیت های ملی گرایانه مشغول و در بین جوانان آن منطقه به عنوان فعال حرکت ملی آذربایجان شناخته می شد. مجید طالبی در اعتراضات دوم خرداد اورمیه در آماده نمودن جوانان منطقه خود نقش بسزایی داشت. مجید طالبی قبل از آغاز دوران خدمت سربازی به کار آموزش زبان تورکی برای جوانان و پخش جزوه های ادبی، تاریخی و تئوریکی و تشکیل محافل ملی در محله خود مشغول بود. وی علیرغم اینکه دوران خدمت سربازی خود را سپری می کرد همچنان به فعالیت هویت طلبانه ادامه داده و با پخش اعلامیه و سی دی های افشاگرانه کمیته مردمی دفاع از غرب آذربایجان در جبهه ملی مبارزه با تروریسم در غرب آذربایجان مبارزه ملی خود را به پیش می برد. متاسفانه این فعال حرکت ملی آذربایجان در حالی که تنها 20 روز از دوران خدمت سربازی اش باقی مانده بود، در منطقه زیوه اورمیه در یکی از حملات تروریست های پژاک قربانی غده سرطانی تروریسم گردید و به شهادت رسید. خبر شهادت مجید طالبی در سایه سیاست هدفدار بایکوت خبری حملات تروریست ها در غرب آذربایجان بسان دیگر قربانیان تروریسم بایکوت شد ولی فعالین حرکت ملی آذربایجان و کمیته مردمی دفاع از غرب آذربایجان بنا به مسئولیت تاریخی و ملی ضمن انتشار خبر شهادت این فعال حرکت ملی با حضور در مراسم تشیع و تدفین پیکر وی یاد او را گرامی داشتند. کمیته مردمی دفاع از غرب آذربایجان به پاس فعالیت های ملی مجید طالبی با ارسال نامه ای به خانواده این شهید بزرگوار وی را اولین شیهد ملت آذربایجان در جبهه مبارزه ملی با تروریسم عنوان کرد.

یادش گرامی باد

کمیته مردمی دفاع از غرب آذربایجان

نام : مجید طالبی
متولد:1366
محل شهادت : منطقه "زیوه" شهر "اورمیه"
تاریخ شهادت : 3/ 8 / 1386
شغل پدر : تعویض روغنی
پسر دوم خانواده
طبقه مالی : متوسط
مزار : قطعه عمومی باغ رضوان اورمیه

مجید طالبی بعد اخد دیپلم در رشته جوشکاری از هنرستان خوارزمی اورمیه به خدمت سربازی اعزام شد و حدودا یک سال از خدمتش می گذشت در منطقه زیوه در تله انفجاری گروه تروریستی پژاک گیر کرده و به شدت زخمی شد و در این حین اعضای گروه ترویستی پژاک سر رسیده و تقریبا یک خشاب گلوله در بدن وی خالی کرده و او را به شهادت رساندند.

وی از فعالین حرکت ملی آذربایجان بود که در قیام مردم آذربایجان در خرداد 1385 اورمیه نقش موثری شرکت داشته و همواره در اجتماعات حرکت ملی اورمیه شرکت می کرد . وی که از فعالین شناخته شده در منطقه ولیعصر(فلکه جیران) به شمار می رفت در این خیابان اداره کتابفروشی استاد شهریار را برعهده داشت که بعد از شهادت وی برادرش در آن محل مشغول کار بوده و جدیدا شعبه دوم این کتابفروشی با همان نام در خیابان حسین آباد و شعبه سوم هم در خیابان کاشانی تاسیس شده است.

کریم محمدی

بنا به اخبار موثق رسیده به سولدوز خبر، مرحوم کریم محمدی از فعالین حرکت ملی آذربایجان که در تاریخ 6/10/1387 در کشور سوئد دار فانی را وداع گفته بود به مرگ طبیعی جان به جان آفرین نسپرده ، بلکه بعد از شکنجه فراوان بر اثر نوشیدن اجباری سم درگذشته است.

رژیم جمهوری اسلامی اجازه ورود پیکر ایشان از سوئد به ایران، برای تشییع جنازه و خاکسپاری در سولدوز، زادگاه وی را نداد و از این کار ممانعت بعمل آورد تا بدین طریق بر جنایت صورت گرفته سرپوش بگذارد. حتی مجالس ترحیم شادروان محمدی تحت تدابیر شدید امنیتی برگزار گردید.

کریم محمدی از فعالین سیاسی سولدوز بود که از اواخر دهه 50 در راه آزادی ملت خویش از دست ظلم و استبداد قدم برداشت و سالها در جمهوری آذربایجان شمالی اقامت داشت.

غفورجدي

شاهين سرافراز آذربايجان خلبان شهيدسرتيپ غفورجدي



شهر قهرمان پرور اردبيل يکي از روزهاي سرد خود را سپري مي کرد ولي خانواده جدي منتظر هديه اي خداوندي بودند. مظفر پدر خانواده از افراد سرشناس اردبيل و فردي مومن و زحمتکش بود که بدليل ارادت خاصي که به امام حسين (ع) داشت و يکي از بانيان عزاداري ايشان بود، در ميان مردم محله خيرآباد فردي شناخته شده بود . انتطار پدر و مادر به سر آمد و در سال 1324 فرزند سوم خانواده به دنيا آمد. نام او را غفور نهادند پسري که سال ها پاي در رکاب نبرد نهاد و جانانه بر دشمن بعثي تاخت .

دوران کودکي و تحصيل غفور در اردبيل به پايان رسيد و او تصميم گرفت براي ادامه تحصيل به تهران سفر کند. آمدن به تهران همانا و سر درآوردن غفور از دانشکده نيروي هوايي همانا . به اين شکل غفور جدي در سال 1346 براي طي دوره مقدماتي خلباني وارد نيروي هوايي شد . آموزش هاي مقدماتي خيلي سريع آغاز شد و غفور که از هوش بالايي برخوردار بود به سرعت شروع به يادگيري فنون و زبان انگليسي نمود دوره مقدماتي پرواز غفور در تهران دوسال به طول انجاميد که در اين مدت او در فرودگاه قلعه مرغي پرواز با هواپيماهاي تک موتور را تجربه نمود و سرانجام در سال 1348 به همراه دومين گروه دانشجويان اعزامي به خارج به کشور آمريکا سفر نمود تا دوره تکميلي خلباني خود را در اين کشور سپري نمايد . با ورود غفور به آمريکا فصلي نو در زندگي او آغاز گرديد به شکلي که بعد از حدود 2 سال و در اوايل سال 1350 که آموزش هاي او در حال اتمام بود همگان را حيرت زده کرده بود. پروازهاي غفور با مهارت مثال زدني انجام مي پذيرفت به شکلي که بارها توانست از استادان خود پيشي بگيرد و توانمندي خود را در هدايت هواپيما به رخ استادان آمريکايي بکشد و در نهايت در همين زمان موفق به اخذ گواهينامه خلباني از ايالات متحده آمريکا گرديد.

غفور را مي خواهيم
ولي اين پايان کار غفور در آمريکا نبود . نيروي هوايي آمريکا نمي خواست خلبان ماهري مثل غفور را از دست بدهد به همين دليل دست به کار شد و طي مکاتباتي با نيروي هوايي ايران موافقت آنها را براي جذب و بکارگيري غفور جدي در نيروي هوايي آمريکا را جلب نمود فقط مانده موافقت خانواده غفور!
در همين راستا نماينده نيروي هوايي آمريکا طي تماسي با خانواده غفور از پدر بزرگوار وي - که اکنون به رحمت خدا رفته است – سوال کرد که وي در پاسخ آمريکايي ها مي گويد :
" من فرزندم را براي ميهنم پرورش داده ام "
به اين ترتيب غفور که به درجه ستوان دومي نيز مفتخر شده و در آمريکا نيز شاگرد اول شده است به ايران باز مي گردد و خود را به فرماندهي پايگاه يکم شکاري تهران معرفي مي نمايد. چون او با نمره ممتاز گواهينامه خلباني را اخذ کرده بود مختار بود که هر هواپيمايي که مي خواهد با آن پرواز نمايد خود انتخاب کند که غفور هواپيماي اف 4 را انتخاب مي کند . در آن زمان اين جنگنده فقط در تهران و شيراز خدمت مي کرد که بر اين اساس غفور به شيراز منتقل مي شود و پرواز با هواپيماي اف 4 را در گردان 72 تاکتيکي شيراز که مسئوليت آن بر عهده سرتيپ خلبان شهيد جواد فکوري بود، آغاز مي نمايد . غفور با ورود به شيراز پروازهاي آموزشي ، آزمايشي و تاکتيکي خود را همچون ديگر خلبانان پي گيري مي نمايد ولي ديگر زمان آن رسيده بود که او شايستگي خود را به فرماندهان فعلي خود نيز نشان دهد .
يک درجه ترفيع براي شجاعت و شهامت
بيست سوم ارديبهشت ماه سال 1352 عقربه هاي ساعت حدود 2 بعدازظهر را نشان مي دهند که ستوانيکم غفور جدي خود را براي يک پرواز آزمايشي آماده مي کند . هوابسيار گرم بود و دسته فانتوم ها برروي قرار گرفتند و ثانيه هايي بعد همگي در دل آسمان جاي گرفتند . غفور به محض اين که چرخ ها را مي بندد متوجه تکان هاي خفيفي در هواپيما مي شود که تصور مي کند اين تکان بخاطر گردابه هاي به جاي مانده از جنگنده هاي جلويي باشد روي همين اصل به آن توجهي نمي کند ولي به محض خارج کردن هواپيما از حالت پس سوز نه تنها لرزش ها کم نمي شود بلکه بر شدت آن نيز افزوده مي شود . در کمتر از يک دقيقه همه چراغ هاي قرمز رنگ کابين خلبان شروع به چشمک زدن مي کند که همه آنها نشان از نقص فني در هواپيما را مي داد ولي غفور نمي دانست هواپيما چه ايرادي پيدا کرده است و کدام سامانه دچار مشکل شده است . در همين اثنا هواپيما تکان شديدي مي خورد و با زاويه زياد شروع به اوج گيري مي نمايد . ستوان جدي سعي مي کند به هر شکل ممکن هواپيما را از اين حالت خارج نمايد چون اگر اين وضعيت ادامه پيدا مي کرد احتمال استل موتور (خفگي کمپرسور) زياد بود غفور هرچقدر تلاش مي کند اهرم هدايت هواپيما را به جلو فشار دهد موفق نمي شود در همين کش و قوس وضع بدتر هم مي شود. موتور جنگنده دچار واماندگي مي شود و هواپيما به شدت شروع به کم کردن ارتفاع مي نمايد. ستوان جدي بي درنگ با هماهنگي خلبان کابين عقب اهرم خروج اضطراري را فعال مي کند و خلبان کابين عقب موفق به خروج اضطراري از هواپيما مي شود و با کمک چتر نجات سالم به زمين مي رسد ولي قهرمان اردبيلي قصد خروج از هواپيما را ندارد غفور مصمم است به هرشکل ممکن هواپيما را نجات بدهد . تلاش او نتيجه مي دهد و سرانجام موفق مي شود جنگنده سرکش را در اختيار بگيرد درنگ جايز نبود بلافاصله به سمت پايگاه گردش کرد که ناگهان هواپيما دوباره شروع به تکان خوردن مي کند ولي اين بار هم ستوان موفق مي شود جنگنده را در اختيار بگيرد و آن را بر روي باند پروازي به زمين بنشاند .
مرخصي تشويقي و يادگيري پرواز با 747
شهامت و رشادت مثال زدني که ستوان جدي در اين پرواز براي نجات يک هواپيماي چند ميليون دلاري به خرج مي دهد او را مفتخر به دريافت يک درجه ترفيع مي نمايد . غفور در مراسم تشويق خود عامل موفقيتش را ياد خدا ، حفظ خون سردي و اجراي دقيق دستورالعمل هاي پروازي عنوان مي کند . نيروي هوايي به پاس اين شجاعت، خلبان خود او را به مرخصي سه ماهه تشويقي به آمريکا مي فرستد. با رسيدن غفور به امريکا او از تفريح و گردش منصرف مي شود و تصميم مي گيرد در مدتي که در آمريکا اقامت دارد گواهينامه خلباني با هواپيماي مسافربري را نيز اخذ نمايد که در اين مهم نيز موفق است و گواهينامه پرواز با هواپيماي مسافربري بويينگ 747 را در آمريکا اخذ مي نمايد .
پس از بازگشت از آمريکا هواپيماي اف 4 به پايگاه شکاري همدان نيز گسترش يافته بود که بر همين اساس ستوان غفور جدي به پايگاه همدان منتقل مي شود و تا شهريور ماه سال 1355 به خدمت خود در اين پايگاه ادامه مي دهد تا اين که در اين ماه نيروي هوايي نام او را براي طي دوره امنيت پرواز در ليست اعزامي به آمريکا قرار مي دهد و ستوان جدي در آذر ماه سال 1355 براي بار سوم به آمريکا مي رود. غفور اين دوره را نيز با موفقيت کامل پشت سر مي گذارد و در مرداد ماه سال 1356 به ايران باز مي گردد . پس از بازگشت ستوان جدي از آمريکا او به پايگاه شکاري بوشهر منتقل مي شود که اين آخرين پايگاهي بود که اين شهيد بزرگوار در آن خدمت مي کرد .
دستان توطئه گر، غفور را از نيروي هوايي دور کرد
انقلاب به پيروزي رسيد غفور در اين زمان به عنوان استاد خلبان و معلم هواپيماي اف 4 در پايگاه بوشهر مشغول به خدمت بود همه چيز طبق روال عادي پيش مي رفت و غفور که يک افسر منظبط و سخت گير بود بعنوان فرمانده بازرسي و امنيت پرواز پايگاه بود تا اين که سال 1359 آغاز شد . دست هاي دسيسه گر کمر به بدنامي غفور بسته بودند و بدليل اوضاعي که در آن زمان بدليل وقوع انقلاب بر نيروي هوايي حاکم بود و عناصري فرصت طلب به دنبال تسويه حساب هاي شخصي خود بودند و اين باعث شد اوضاع براي غفور به خوبي به پيش نرود و نام او ناخواسته در ليست خلباناني قرار گيرد که بايد از نيروي هوايي تسويه حساب کنند . غفور با دلي رنجور شروع به تسويه از نيروي هوايي نمود و در مراحل نهايي تسويه او عراق از زمين هوا به ايران حمله ور شد .
مي خواهم بجنگم نمي توانم دوستانم را تنها گذارم
با شروع جنگ غفور تصميم گرفت به صورت داوطلبانه به نيروي هوايي بازگردد ولي تعدادي از خائنين او را تشويق به ترک ايران نمودند که غفور در جواب آنها مي گويد : اين همه هزينه در زمان صلح براي تفريح ما خرج نشده ، ما براي چنين روزهايي آموزش ديده ايم . ستوان جدي به دفتر فرماندهي وقت پايگاه مرحوم سرتيپ خلبان "مهدي دادپي" مي رود و مي گويد :
- اکنون زمان آن رسيده که جواب گوي خرجي باشم که براي من شده است. مي خواهم بجنگم برايم مهم نيست چه اتفاقي افتاده و يا قرار است بيافتد. ديني به مملکتم دارم که بايد آن را ادا نمايم. درجه هايم را هم نمي خواهم فقط مي خواهم بجنگم نمي توانم دوستانم را تنها بگذارم .
مرحوم دادپي خواهش غفور را مي پذيرد و با فرماندهي وقت نيرو شهيد سرتيپ خلبان جواد فکوري تماس مي گيرد و ايشان ضمن موافقت با درخواست غفور دستور مي دهند درجه هاي او نيز بازگردانده شود .
غفور شادمان از دستور فرماندهي و خشمگين از دشمن بعثي، پاي در رکاب نبرد مي گذارد و در مدت 45 روز ابتدايي جنگ 80 پرواز عملياتي انجام مي دهد . سرهنگ غفور جدي در تمام اين مدت 45 روز براي هر پرواز از خانواده حلاليت مي طلبد گويا او خود را براي شهادت آماده کرده بود .
حلالم کنيد
آبان ماه به نيمه رسيده و مادر از دوري فرزند بي تاب است ولي غفور در آن شرايط حساس نمي توانست پايگاه را براي مدت طولاني ترک نمايد و بالاخره قرار مي شود مادر از اردبيل به تهران بيايد و غفور نيز به تهران سفر کند تا ديدارها تازه شود. برگه مرخصي غفور براي روز هفدهم آبان ماه سال 1359 صادر مي شود و غفور شادمان و بي تاب براي ديدار مادر، شب هنگام وسايل سفر را مهيا مي کند . صبح روز هفدهم نام سرهنگ در برد پروازي قرار دارد. غفور دو پرواز عملياتي را انجام مي دهد و سپس از دوستان به قصد سفر به تهران خداحافظي مي کند ولي در همين هنگام يک ماموريت مهم برون مرزي به او ابلاغ مي شود. حصر آبادان در حال تکميل شدن است و هر آن احتمال دارد آبادان نيز سقوط کند. نيروهاي دشمن در نزديکي بصره مستقر هستند و از همان محور قصد عبور از مرزهاي ايران را دارند. قلب سرهنگ فشرده مي شود. بر سر آبادان چه خواهد آمد؟ الان وقت سفر نيست بهتر است بعد از اين پرواز به تهران بروم .
پرسنل فني بي درنگ دو فروند فانتوم مسلح را آماده پرواز مي کنند. غفور به سمت آشيانه مي رود و پا در پلکان هواپيما مي گذارد ولي انگار چيزي را فراموش کرده است. برمي گردد و به طرف سربازي مي رود که از جلوي آشيانه ايستاده است. او را در آغوش مي کشد و از او حلاليت مي طلبد و ساعت و گردنبند الله خود را که هيچ گاه از خود جدا نمي کرد به سرباز هديه مي کند . صورتش رنگ ديگري است. چشم هايش اگر زبان داشتند مي خواستند احساس او را بيان کنند .
آيا مي داسنت که اين پرواز آخرش است و اين ماموريتي بي بازگشت است ؟ آيا مي دانست بال هاي آهنين پرنده اش به بال هاي او تبديل مي شوند تا او را تا عرش همراهي نمايند ؟ گويي به او الهام شده بود که ديگر باز نمي گردد با چشم هايش همه را دنبال مي کند و به نوعي با همه خداحافظي مي کند و از پلکان بالا مي رود. آري غفور ديگر باز نمي گردد .
پروازي ديگر در راه است
سومين پرواز جنگي سرهنگ در اين روز در پيش است. دو فروند فانتوم مسلح يکي به خلباني سرهنگ "اصغر سفيدموي آذر" و کمک ستوان "اعظمي" و ديگري به خلباني سرهنگ غفور جدي و کمک ستوان "خلجي" بر روي باند قرار مي گيرند. ثانيه هايي بعد صداي غرش سهمگين فانتوم ها که نشان از خشم ملت ايران و هراسي در دل بعثيون است فضاي پايگاه را پر مي کند و دو پرنده در دل آسمان جاي مي گيرند . جنگنده ها با کم کردن ارتفاع از جنوب خرمشهر و سمت چپ فاو وارد خاک عراق مي شوند و سمت بصره را در پيش مي گيرند ولي در طول مسير هيچ نيروي مشاهده نمي شود . جنگنده ها با رسيدن به بصره با گردش به سمت راست به سمت مرزهاي ايران گردش مي کنند. در همين اثنا غفور متوجه يک نخلستان در نزديکي بصره مي شود که تعدادي پدافند در ميان آن استتار شده است. با دقت بيشتر خلبانان متوجه حدود 40 فروند تانک مي شوند که کاملا استتار شده و لوله هاي آن طوري استتار شده که به نظر دودکش خانه روستايي به نظر مي رسد. هواپيماي شماره يک جناب سفيدمو روي راديو اعلام مي کند که شما از من فاصله بگيرد اول من بمباران مي کنم سپس شما حمله ور شويد . شماره يک بمب هاي خود را روي هدف رها مي کند . اينک نوبت غفور است که تيرهاي خشم ملت ايران را بر سر دشمن فرود آرد. سرهنگ با شيرجه برروي هدف با دقت فراوان بمب هايش را رها مي کند. دود غليظ ناشي از سوختن تانک ها دشمن فضا را پر کرده بود . ناگهان هواپيما تکان شديدي مي خورد و ثانيه هايي بعد با يک تکان شديد ديگر به بالا پرتاب مي شود. خلبان کابين عقب متوجه نشان دهنده دور موتور سمت راست مي شود که عقربه آن به صفر مي رسد و موتور سمت راست از کار مي افتد . چراغ هاي قرمز چشمک زن همراه با بوق هاي ممتد نشان از وضعيت وخيم جنگنده مي داد. غفور همچنان ساکت و مصمم به سمت مرز پرواز مي کرد. او مصمم بود به هر شکل ممکن از مرز عبور نمايد. بعد از گذشتن جنگنده از بهمنشير وارد مرزهاي ايران مي شوند که غفور روي راديو اعلام مي کند که هواپيمايش مورد اصابت موشک قرار گرفته و يکي از موتورها از کار افتاده ، هيدروليک هواپيما هم ديگر جواب نمي دهد ، با اين شرايط به پايگاه نمي رسيم و بايد هواپيما را ترک کنيم .
سرهنگ از هواپيما بيرون پريد ولي چترش ...
سرعت هواپيما زياد و ارتفاع آن کم بود. در اين شرايط امکان اجکت وجود نداشت. سرهنگ جدي با خلبان کابين عقب صحبت مي کند که آماده باش ارتفاع مي گيريم و سپس بيرون مي پريم . غفور هواپيما را به ارتفاع 3000 پايي مي رساند اکنون 50 کيلومتر از مرز فاصله دارند . ناگهان هواپيما از کنترل غفور خارج مي شود و شروع به کم کردن ارتفاع مي نمايد . سرهنگ به خلبان کابين عقب مي گويد آماده اجکت باش و سپس ضامن را مي کشد و هر دو خلبان در حدود کيلومتر 7 جاده ماهشهر – آبادان از هواپيما خارج مي شوند .
ستوان خلجي به سلامت به زمين مي رسد ولي از ناحيه گردن و دست زخمي مي شود و به دنبال غفور مي گردد. از دور دودي را مشاهده مي کند که نمايانگر محل سقوط هواپيماست. کمي که جلوتر مي رود چتر سرهنگ غفور جدي را مي بيند . بدن ستوان يخ مي زند. چند متر آن طرف تر غفور را مي بيند . واي خداي من صندليش جدا نشده است و کمربندهايش هنوز بسته است .
غفور پر کشيده است
در نگاه اول خلجي فکر مي کنم غفور بي هوش شده . صدايش مي زند غفور غفور ! همزمان با دست به صورت غفور مي زند. نبضش را مي گيرد ولي قلب غفور از تپيدن ايستاده است. غفور نفس نمي کشد . ستوان ناگهان متوجه سينه غفور مي شود که بالا آمده مچ پايش هم در اثر برخورد با زمين شکسته است . بي اختيار به زمين مي افتد غفور بال کشيده بود و پرواز ديگري را آغاز نموده بود . منطقه خيلي ناامن بود و ستوان بايد منطقه را ترک مي کرد ولي با پيکر غفور بايد چه کار مي کرد. نمي توانست او را همان جا رها کند . در همين افکار بود که متوجه دو ماشين جيپ شده که به طرف آنها مي آمدند پيش خود تصور نمود که شايد عراقي باشند کلت کمري را برداشت تا با آنها مبارزه کند ولي هيچ پناه گاهي وجود نداشت او داخل يک بيابان مسطح سقوط کرده بود .
ماشين ها در 500 متري خلجي ايستادند و نفراتي از آن پياده شدند و اسلحه هاي شان را به طرف او گرفتند . کمي جلوتر رفت که يکي از آنها به فارسي گفت جلو نيا ! خوشحال از اين که آنها ايراني هستند فرياد زد من هم ايراني هستم و به طرف آنها دويد که ناگهان يکي از آنها تير هوايي شليک کرد و گفت : بخواب روي زمين . ستوان کارت خود را از جيبش بيرون آورد و گفت من خلبان ايراني هستم دوستم هم شهيد شده است نفرات جلو آمدند و او را در آغوش کشيدند و همگي کنار غفور نشستند و فاتحه اي براي او تلاوت کردند . پيکر غفور را به پايگاه ششم منتقل شد و آنجا بود که وصيت آن شهيد بزرگوار خوانده شد که در قسمتي از آن نوشته شده بود :
" دوست دارم کفنم پرچم ايران باشد "
انتقال پيکر شهيد به زادگاهش
پيکر پاک شهيد سرهنگ خلبان غفور جدي از بوشهر به تهران منتقل و از آنجا با يک فروند هواپيماي سي 130 به تبريز منتقل شد . مردم انقلابي و شهيد پرور اردبيل با شنيدن خبر شهادت غفور پاي پياده عازم تبريز شده بودند و نيمي از جاده 150 کيلومتري را پياده طي کرده بودند تا اين که جنازه شهيد به وسيله آمبولانس به آنها رسيد . پيکر شهيد به اردبيل رسيد و خانواده خواستند آخرين وداع را با او انجام دهند. شدت ضربه باعث شکستگي دنده ها ، پارگي اعضاي بدن و خون ريزي داخلي شده بود ولي بجز خون مردگي پهلو و خون لخته شده اي که از کنار لب غفور جاري شده بود هيچ چيز ديگر مشاهده نمي شد. انگار که غفور خواب بود بدنش کاملا سالم و تبسمي بر لب داشت . گويي اگر صدايش مي زدي از خواب بيدار مي شد .
امام جمعه اردبيل با آن که مي دانست از نظر شرعي نياز به غسل شهيد نيست شخصا اين شهيد بزرگوار را غسل نمود و بر پيکرش نماز خواند . حال نوبت مردم اردبيل بود تا فرزند برومندشان را تا آرامگاه ابدي اش همراهي نمايند . غفور از مريدان امام حسين (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) بود شايد بخاطر همين مراسم تشييع پيکر ايشان مقارن شده بود با عزاداري سالار شهيدان امام حسين (ع) . پدر بزرگوار در مراسم تشييع فرزندش با روحيه اي خوب شرکت کرد و در ميان مردم لب سخن گوشود و گفت :
- امانتي بود دست ما که خداوند آن را پس گرفت .
تجليل حضرا امام خميني (ره)از مقام شهيد غفور جدي
مراسم تشييع با حضور مردم اردبيل با شکوه خاصي برگزار شد و آنها از فرزندشان به اين شکل قدرداني نمودند. به همين مناسبت هم در شهر يک هفته عزاي عمومي اعلام شد و يکي از خيابان هاي اصلي شهر به نام اين شهيد بزرگوار نامگذاري گرديد .
پس از شهادت غفور، از سوي فرمانده وقت نيروي هوايي شهيد سرتيپ خلبان جواد فکوري از خانواده ايشان دعوت گرديد تا در مراسمي که براي بزرگداشت اين شهيد عزيز در تهران برگزار شد شرکت نمايند .
چندي بعد حضرت امام خميني (ره) رهبر کبير انقلاب اسلامي و شهيد بزرگوار سرتيپ ستاد ولي الله فلاحي جانشين وقت ستاد مشترک ارتش جمهوري اسلامي ايران، به خط خود و در لوح هاي جداگانه اي شهادت اين شهيد بزرگوار را به خانواده اش تسليت گفتند .
روحش شاد و يادش گرامي باد

منبع : سايت ساجد

Thursday, May 13, 2010

علیرضا حسین زاده

بازداشت علیرضا حسین زاده فعال مدنی آذربایجانی در تبریز


چهارشنبه  ۲۲ ارديبهشت ۱٣٨۹ -  ۱۲ می ۲۰۱۰


علیرضا حسین زاده فعال مدنی آذربایجانی در تبریز ۲۱ اردیبهشت ۸۹ توسط ماموران امنیتی در مغازه اش بازداشت شد. همسایگان حسین زاده می گویند ماموران امنیتی ظهر روز سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۸۹ با مراجعه به مغازه کامپیوتری این فعال مدنی آذربایجانی در منطقه نصف راه تبریز وی را بازداشت کردند.

ماموران امنیتی پس از بازداشت حسین زاده به منزل این فعال آذربایجانی مراجعه و منزل را مورد تفتیش قرار داده اند و کیس کامپیوتر، سی دی ها و پارچه نوشته های تشویق تیم فوتبال تراکتورسازی را با خود برده اند.

همسر علیرضا حسین زاده می گوید به هنگام مراجعه ماموران به منزل در خانه حضور نداشته و پس از بازگشت به منزل و مشاهده اوضاع به هم ریخته خانه شده متوجه این امر شده شده است. به گفته خانم حسین زاده او پس دیدن دست خط همسرش مبنی بر بازداشت توسط نیروهای امنیتی از بازداشت وی مطلع شده اما پس از مراجعات مکرر به نهادهای قضایی و امنیتی هیچ نهادی تا کنون مسئولیت بازداشت همسرش را بر عهده نگرفته و از محل بازداشت او اطلاعی در دست نیست.

این فعال مدنی آذربایجانی پیش از این نیز بدنبال چاپ و انتشار گسترده پوسترهای تبلیغاتی تیم فوتبال تراکتورسازی در شهرهای مختلف آذربایجان در اواخر دی ماه ۸۸ بازداشت و پس از یک روز بازداشت موقت به قید وثیقه آزاد شده بود.

سعید متین پور

سعید متین پور روزنامه نگار و فعال حقوق بشر آذربایجانی که از سوی شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به هشت سال حبس تعزیری محکوم گردیده بود جهت گذراندن دوران محکومیت خود٬ بازداشت و به زندان اوین تهران منتقل گردید.

نزدیکان خانواده متین پور می گویند این روزنامه نگار و فعال حقوق بشر آذربایجانی روز ۲۰ تیر ۸۸ از سوی قاضی صلواتی رئیس شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به این دادگاه احضار شده بود که پس از حضور وی در دادگاه٬ مامورین امنیتی او را بازداشت و به زندان اوین تهران منتقل کرده اند. این منابع می افزایند متین پور ساعت ۶ عصر روز شنبه طی تماسی تلفنی با خانواده خبر از بازداشت خود در زندان اوین داده است.

سعید متین پور چهارم خرداد ۱۳۸۶ در زنجان بازداشت و پس از تحمل ۲۷۸ روز بازداشت موقت٬ در هشتم اسفند ۸۷ به قید وثیقه ۵۰۰ میلیون تومانی از زندان اوین آزاد شده بود.این روزنامه نگار آذربایجانی روز ۲۰ خرداد ۸۷ طی جلسه ای غیر علنی در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی صلواتی محاکمه و به اتهام ارتباط با بیگانگان به هفت سال حبس و به اتهام تبلیغ علیه نظام به یك‌سال حبس و در مجموع به هشت سال حبس تعزیری محكوم گردیده بود. دادگاه تجدید نظر استان تهران نیز آذر ماه ۸۷ حکم هشت سال زندان این فعال حقوق بشر آذربایجانی را تایید کرد.

به گفته متین پور وی بیشتر مدت زمان بازداشت خود را در سلولهای انفرادی بند ۲۰۹ زندان اوین تهران و تحت شکنجه شدید جسمی و روحی قرار داشته است.

همچنین خانواده متین پور خبر از ناراحتی های گوارشی و سردرد و کمردرد شدید وی پس از آزادی از زندان اوین می دهند و اعلام می کنند انتقال سعید متین پور به زندان باعث نگرانی خانواده از وضعیت سلامتی جسمی او شده است.آنها می گویند متین پور در روزهای اخیر سرگرم معالجات پزشکی بوده است.

متين پور فارغ التحصيل رشته فلسفه از دانشگاه تهران و عضو هیات تحریریه هفته نامه های یارپاق و موج بیداری و وبلاگ نویس و فعالی حقوق بشر آذربایجانی است که به خاطر سفر به ترکیه با این اتهامات روبرو شده است.

توحید آذریون

توحید آذریون

توحید آذریون یکی از جوانان فداکار و شاعران جوان آذربایجا ن، بعد از مشاهده جان باختن چند تن از جوانان مبارز سلدوز،اقدام به عمل بسیار شجاعانه، فداکارانه و غرور آفرینی نمود.
طبق اظهارات شاهدان عینی در حالی که سرکوبگران وحشی رژیم در روز دوم قیام اهالی مظلوم نقده، در خیابان به حالت آماده باش ایستاده و انگشت بر ماشه به سوی جوانان هویت طلب ودرجوش وخروش سولدوز نشانه رفته بودند توحید آذریون بربالای یک بلندی رفته و درحالیکه به شدت علیه حیوانیت جلادان اشغالگر و نظام فاشیستی فریاد می کشید. او پیراهن خود را از دو سوی پاره پاره کرد و به این ترتیب توحید سینه مملو ازخشم و نفرت خویش را برهنه کرده و سپر کودکان، نوجوانان، زنان و دختران مظلوم نقده و همه ملت آذربایجان نمود. در این حین، درکمال ناباوری و قساوت، سرهنگی بعنوان فرمانده گروهان ضد شورش، شخصا با سلاح خود سینه پر از محبت توحید را آماج گلوله های داغ قرارداد. بر اساس ادعاهای مردم دو نفر بنامهای قلی یوسف زاده و مهدی داننده از سرکوبگران مردم در سلدوز بودند.
چهل روزپس از جان باختن توحید و یارانش، جمع کثیری از اهالی سولدوز(نقده) با شرکت در یک تظاهرات مردمی یاد این عزیزان را گرامی داشتند.
نام و یاد توحید آذریون در تاریخ پر افتخارملت آذربایجان همیشه باقی خواهد ماند.

فرزندان عسگر قاسمی

فرزندان عسگر قاسمی

بعد از این واقعه، آقای قربان قاسمی پدر عسگر قاسمی از قاتلین فرزنداش به دادگاه شکایت کرده وخواهان معرفی قاتلین پسرش شده بود اما پرونده او مدتهاست در دادسرای نظامی اورمیه در حال بررسی است و دشمن اشغالگر همیشه به بهانه های مختلف از دادن رای نهایی سر باز زده و با پیشنهاد دیه و صدها طر ح و ترفند دیگر در صدد منصرف نمودن آقای قربان قاسمی از پیگیری پرونده فرزنداش شده بود
با تاسف فراوان آقای قربان عسگری پدر قاسم عسگری روز دوشنبه شانزدهم مهر ماه سال هزار وسیصد و هشتاد وشش در اثر صانحه رانندگی در شرایط مشکوکی در گذشت و در جسد این پدر دلسوز در حضور فعالین حركت ملي سولدوز، بستگان و عموم مردم در وادی رحمت محمدیار به خاک سپرده شد.

عسگر قاسمی

عسگر قاسمی

عسگر قاسمی متاهل و دارای فرزند در روز پنجشنبه چهارم خرداد در شهر سلدوز جان باخت
در این روز عسگر به همراه هزاران نفر تظاهرات کننده خشمگین، قصد اشغال ساختمان فرمانداری اشغالگران اسلامی را داشتند ولی پاسداران، بسیجی ها و نیروهای ضد شورش داخل فرمانداری به روی مردم آتش گشودند که در نتیجه آن دهها نفر زخمی و تعدادی جان باخنتد
درهنگام درگيری عسگر قاسمي به منظور نجات جان كودكی سیزده ساله، فداکارانه در زیر باران گلوله های دشمن به داخل حياط فرمانداری رفت ولی متاسفانه او نه تنها موفق به نجات جان كـودك سیزده سـالـه نشد بلکه كـودك سیزده سـالـه و عسگر قاسمی هر دو در حياط فرمانداری در اثر رگبار گلوله های دشمن جان سپردند.

جلیل عابدی

جلیل عابدی
بنابرشهادت فعالین حرکت ملی در شهرستان خیاو یا مشگین شهر، جلیل عابدی به هنگام قیام وسیع اهالی رزمنده این شهر، درحالی که بر شانه دوستانش بالا رفته و برعلیه ظلم و جوراشغالگران درآذربایجان فریاد میکشید، ازناحیه شقیقه، با سلاح کلت، هدف تیرمستقیم یکی از مزدوران رژیم به نام عزیز برادران قرارمیگیرد و درحالیکه بر روی شانه های هویت طلبان قرارداشته جان می بازد
یاد جلیل عابدی بعنوان نماد سرافرازی حرکت ملی آذربایجان همیشه زنده خواهد ماند.

حسین فتحی پور

حسین فتحی پور
 حسین دانش آموز دوم دبیرستان بود و در جریان تظاهرات چهارم خرداد در شهر سلدوزجان باخت امید است. فردای آنروز قیام بزرگ چهارم خرداد سولدوز در حال شکل گیری بود. دسته ها و گروههای مردمی از نقاط مختلف سولدوز در جلوی اداره ارشاد نقده تجمع نموده بودند. در آنجا اجازه سخنرانی به پروفسور پرویز محمدی داده نشد و از سوی دیگر با بی تدبیری مسئولین بسیجیان شلاق بدست و نیروی ضد شورش نیروی انتظامی و گارد ویژه با حمله به مردم خشم مردم را برانگیختند. آنروز پدر شهید حسین فتحی پور در نزدیکی آن محل مشغول کار بود که با شنیدن صدای انفجار به آنجا می رود و در آن حین حسین را می بیند که جلوتر از همه بر بلندی سکویی ایستاده و در میان آن همه سنگ و گاز اشک آوری که وی در مسیر آن قرار داشت ملت را با حرکات دست به جلو فرا خوانده و به استقامت در ادامه راه تشویق می نماید. پدر با دیدن این صحنه، پیش حسین رفته و او را به عقب می کشد. حسین در آنحال همانند سابق تبسمی در صورتش نقش می بندد که هیچگاه از ذهن پدر پاک نخواهد شد. سیل عظیم جمعیت روانه فرمانداری نقده می شوند و در نقاطی از مسیر حسین با آن روحیه جوانمردی خود منجی سربازانی که بدستور مافوقهای خود سد راه ملت شده بودند، می شود. سرانجام تمامی دسته های عظیم مردم به جلوی فرمانداری می رسند. ناگهان دژخیمان رژیم آپارتایدی ایران شروع به شلیک گلوله به سمت مردم بی دفاع می کنند و حسین با اصابت گلوله ای به قلب وی بهمراه تنی چند از جوانان رشید آذربایجان به مرحله رفیع شهادت دست می یابند. دوستان حسین با دیدن این صحنه از خود بی خود شده و گریان شروع به پرتاب سنگ بسمت جلادین و قاتلین بی رحم دوستشان می کنند. در جلوی دبیرستان دخترانه 17 شهریور برادر بزرگ شهید دوستان زنده یاد را در آنحال مشاهده می کند و در جواب اینکه حسین کجاست؟ موضوع را از برادرش مخفی می کنند. شب می شود ولی بازهم خبری از حسین عزیز نیست. برادران مرحوم به هرکجا که به فکرشان خطور می کرد سر زدند اما کماکان هیچگونه توفیقی حاصل نگشت. تا اینکه با عموی ایشان تماس می گیرند و موضوع را به خانواده محترم فتحی پور اطلاع می دهند. آشنایان با خبردار شدن از موضوع شهادت حسین در جلوی درب منزل ایشان جمع می شوند. زمانیکه برادران شهید در جستجوی برادر ناپدید شده خود به بیمارستان می روند، پدر بزرگ و دوستان حسین را بی قرار و مضطرب در آنجا می بینند. دوستان شهید اینبار خطاب به برادر بزرگ وی می گویند که حسین دستش تیر خورده و الان در منزل می باشد. در آن حین مادر شهید به بیمارستان می آید و عمو و برادر بزرگ شهید به سردخانه برای شناسایی حسین در بین کشته شدگان آنروز به درون می روند و مأمورین مانع از ورود آنها می شوند. با این وجود برادر شهید توانست به داخل رفته و اجساد را ببیند که بازهم خبری از حسین نبود. شخصی در آن لحظه به آنان خبر می آورد که احتمالاً حسین در بین زخمی ها به ارومیه و یا مهاباد انتقال داده شده است. خانواده ایشان با شنیدن این خبر و نبودن پیکر حسین در سردخانه خوشحال می شوند.

پدر پس از جدایی از پسرش در جلوی اداره ارشاد در بیرون شهر مشغول کار و بی خبر از کل قضایا بود. بمحض رسیدن خبر به پدر ایشان فوراً پی به موضوع برده و برای پیدا کردن فرزند دلبند خود به بیرون می رود. صبح فردای آنروز با عموی شهید تماس گرفته و خواستند تا خانواده ایشان به قبرستان بیایند. امام جمعه نقده حاج آقا حیدری زاد نماز میت شهدا را خوانده و در سکوت کامل و مظلومیت تمام آنان را به دل خاک سولدوز سپردند. امام جمعه در آنجا آلوچه هایی را که از جیب حسین در آورده بودند و نام خدا و پنج تن آل عبا «الله ، محمد ، علی ،فاطمه ، حسن ، حسین» با دستان مقدس آن شهید بزرگوار بر روی آنان حک شده بود را تحویل عموی شهید داد و جالب اینکه آن میوه ها با گذشت بیش از یک ماه نیز خشکیده و پلاسیده نشده بودند. در روز اول مجلس ترحیم آن شهید والامقام در حسنیه علی اصغر نقده در همسایگی منزل ایشان برگزار شد. و مردم عزادار سولدوز جامه سیاه به تن کرده و بصورت دسته جمعی بسمت مجالس ترحیم شهدا در حرکت بودند، زمانیکه به نزدیکی حسینیه علی اصغر می رسند گارد ویژه از ورود مردم به داخل حسینیه ممانعت بعمل می آورد. در این بین تعدادی از جوانان که قرآن در دست داشتند، آنها را بالای سر برده و همگی در آن مکان به عزاداری پرداختنه و شعارهای «آذربایجان باشین ساغ اولسون» و «آذربایجان شهیدلرین موبارک» را سر دادند. و آنان درست در جایی تجمع نموده بودند که در روزهای گذشته جوانترین شهید آذربایجان در آنجا به آزادی خواهان ملحق شد و امروز حسین عزیز به لقاء الله پیوسته است. روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پاینده باد.

سینا طارق

سینا طارق

 سینا طارق جان خود را فدای وطن اش و رهایی زحمتکشان وستمدیدگان از ظلم و استثمار نمود. یاد این رزمنده هم با یاریخ آدربایجان عجین شده وهمیشه زنده خواهد ماند .

چهل روز پس از جان باختن سینا خانواده داغدیده او مراسمی را در سکوت و اختناق و در محاصره نیروهای امنیتی و لباس شخصی ها برگزار کردند.
بعد از این جنایت، سرکوبگران اشغالگر خانواده سینا را به شدت تهدید کردند و به آنها گوشزد کردند که در صورت انتشار خبر شهادت فرزندشان اعضای خانواده در معرض خطر قرار خواهند گرفت.
سینا طارق در قیام اول خرداد ماه سال 1386در تبریزکه برابر با نخستین سالگرد سلسله قیامهای ضد آپارتاید ملت آذربایجان در اردیبهشت و خرداد ماه سال 85، در پی ضربات چماق و قمه دژخیمان رژیم آپارتاید ایران کشته شد .سینا طارق فرزند ایوب طارق و دانشجوی رشته کامپیوتر دانشگاه آزاد اسکو بود.
اکبر نوروزی

اکبر نوروزی یکی از کارگران مبارز و برابری طلب تبریز بود . این کارگر پنجاه و سه ساله برای یافتن کار از روستای گروس صوفیان به تبریز آمده ودر بازار فرش کارگری می کرد
اکبر برای مدافعه از حقوق و آرمانهای ملت ستمدیده آذربایجان و در دفاع از حقوق سیاسی و اقتصادی کارگران آذربایجان تظاهرات یک خرداد 1386 در تبریزشرکت نموده بود. در جریان تعرض نیروهای اطلاعاتی وبسیجها به تظاهرات مردم اکبر و تعدادی زیادی از معترضین دستگیر شدند و بازداشتگاهها و شکنجه گاهها منتقل شدند.
خانواده مبارز جان باخته پس از چند روز جستجو بلاخره جسد اکبر را در سردخانه ای مییابند که آثار شکنجه و ضرب و شتم شدیدی در آن نمایان بود. اما شکنجه گران اسلامی جسد اکبر نوروزی را تا امضای تعهد کتبی مبنی بر اینکه خبر کشته شدن او را به هیچکس بازگو نکنند تحویلشان نمیدهند.
دشمن پس از اخذ تعهد و تهدید فراوان پیکر خونین و شکنجه شده این کارگر آگاه و آزادیخواه را به خانواده فقیر و داغدارش تحویل می دهند مراسم خاک سپاری اکبر نوروزی در میان تدابیر امنیتی دشمنان سرکوبگر آذربایجان در زادگاه مادریش روستای گروس برگزار شد و صدها نفر از مردم رنجدیده برای احترام عزیز و همرزمشان در این مراسم حضور یافتند.
عکس و زندگینامه کامل اکبر نوروزی هنوز در اختیارسایتها، نیروهای انقلابی و سیاسی آذربایجان قرار نگرفته است. امید است دوستان زندگی نامه انسانهایی که ازجانشان در راه آرمانهای مردم ستمدیده گذشته اند تهیه کنند.

ستار سلیمی

ستار سلیمی

 
بعد از اتمام تظاهرات خانواده وی که در محله فقیر نشین "میسیر قهوه سی" تبریز زندگی می کنند، منتظر برگشت ستار به خانه می مانند. اما ستار به خانه بر نمی گردد. خانواده ایشان به قصد پیدا کردن فرزندشان به دادگستری تبریز مراجعه می کنند. مقامات قضائی تبریز اعتراف می کنند که ستار سلیمی در تظاهرات تبریز دستگیر شده است و پرونده ایشان مراحل قانونی خود را می گذراند و بزودی آزاد خواهد گردیدپس از دو ماه انتظار، ماموران وزارت اطلاعات پیکر بی جان ستار سلیمی را تحویل خانواده شان می دهند و خانواده وی را شدیدا تهدید می کنند که از رسانه ای شدن خبر پرهیز کنند. تحت فشار شدید وزارت اطلاعات، به خانواده ستار سلیمی اجازه برگزاری مراسم ترحیم در مسجد محل داده نمی شود و خانواده وی مجبور می شود مراسمی کوچک در خانه محقر خود برگزار کنند.
دوستان هم مدرسه ای ستار در پایین عکسی که ارسال نموده اند، به ترکی چنین نوشته اند: ستار روحون شاد اولسون
ما یاد این مبارز آزادیخواه را گرامی میداریم و راهش را ادامه خواهیم داد
لطفا زندگینامه کامل ستار سلیمی را به ما ارسال کنید. ستار سلیمی در قیام سراسری یکم خرداد ۱٣٨۵ برعلیه کاریکاتور توهین آمیز روزنامه دولتی ایران و اعتراض به سیاستهای تبعیض نژادی و زبانی شرکت کرد ه بود .
ستار به یادگیری زبان مادری خویش بسیارعلاقمند بوده و در کلاسهای زبان ترکی که بصورت خودجوش در تبریز برگزار می شد شرکت می نمود
ستار سلیمی دانش آموز نوجوان تبریزی متولد ۱٣۶۷ که در هنرستان اکبریه تبریز واقع در محله سامان میدانی تحصیل می نمود، او در خانواده کارگری و زحمتکش متولد شده بود واز کودکی با فقر و نداری آشنا بود ستار سلیمی یکی از فعالین سیاسی و مبارز تبریز بود که برای رفع هر گونه ظلم و ستم ملی،مبارزه میکرد.

همت اسم زاده

همت اسم زاده

همت اسم زاده در جریان قیام مردم شهر سولدوز در چهارم خرداد سال 1385 جانش را در راه آزادی و رهایی ملت از هر گونه ظلم و استثمار فدا نمود. یادش را همیشه گرامی خواهیم داشت. 

رضا میر آقا پوردرویش

رضا میر آقا پوردرویش


 رضا میر آقاپور درویش از فعالان محله امامیه تبریز بود. رضا بر اثر شدت ضربات و جراحات وارده بعد از سه روز بستری شدن در بیمارستان جان باخت .

عیوض سیاحی

عیوض سیاحی

 عیوض سیاحی اهل ارومیه بود. او برای دفاع از حقوق ملی و انسانی ملت ترک به مبارزه و اعتراض ملیونی مردم آذربایجان پیوست . متاسفانه در جریان تظاهرات مردم ارومیه در دوم خرداد 1385 مورد حمله نیروهای مسلح و جنایتکار دولتی قرار گرفته و بشدت زخمی شد و در بیمارستان جانش را فدای ملت سیمدیده و وطن خود کرد.

فرزاد اسد پور

فرزاد اسد پور

 فرزاد اسدپور جوان 21 س اله و فرزند یکی از کسبه بازار در زرگرخانه اورمیه بود. او دانشجوی دانشگاه آزاد ارومیه و در عین حال کارگر کارگاه زرگرخانه بود.
فرزاد در روز سه شنبه دوم خرداد ماه در خیابان عطایی اورمیه در جریان راهپیمایی
عظیم مردم اورمیه در اعتراض به روزنامه ایران مجروح گشته که یک روز پس از انتقال به بیمارستان، جان سپرده است. تاریخ فوت وی روز سوم خرداد ماه، یک روز پس از برگزاری تظاهرات مردم اورمیه می باشد.
گفتنی است که در مراسم تشییع جنازه شهید اسدپور که ظهر پنجم خرداد ماه انجام پذیرفت به غیر از پدر و مادر وی کسی حق حضور نداشته است. ماموران نیروی انتظامی نیز توصیه نموده اند که مساله از سوی خانواده مقتول کش داده نشود. آنها توصیه نموده اند که علت مرگ برخورد ضربه به سر مقتول در حمام ذکر شود.
در همین زمینه بازار زرگرخانه اورمیه بعد از ظهر پنجم خرداد ماه به حالت نیمه تعطیل در آمده است
به دنبال شکایت پدر شهید فرزاد اسد پور، نبش قبر فرزاد و جسد او جهت انجام آزمایشات به پزشکی قانونی منتقل شد.

بهزاد صبوحی نژاد

بهزاد صبوحی نژاد

بهزاد صبوحی نژاد ساکن کوی پرواز تبریز بر اثر شدت شکنجه و ضربات به شهادت رسید. بهزاد از فعالان شناخته شده حرکت ملی آذربایجان در محله پرواز تبریز بود.
پیکر وی در مورخه 3/3/85 در حالیکه بر دستهای وی اثر دستبند و در بدنش آثار شکنجه نمایان بود از استخر شاه گؤلوی تبریز به دست آمد؛